تندروهای مخالف مذاکره توانستهاند اصل مذاکره را به مسالهای حیثیتی تبدیل کنند. آنها با استفاده از ترکیبات و کلمات ارجمند سعی دارند تلاشها برای رفع تخاصم را بیاثر کنند. آنها به خوبی دریافتهاند که با غبارآلود کردن فضای داخل کشور شاید بتوانند بر دیدگاه طرف مقابل تاثیرگذار باشند و به شکل غیرمستقیم به آنها این پیام را برسانند که تصمیمگیر نهایی باید در عداد آنها باشد. تندروها تاکنون هیچ بدیلی برای مذاکره ارائه ندادهاند. آنها وقتی با این سوال مواجه میشوند که اگر مذاکره نکنیم، چه کار باید کرد، قبلا میگفتند باید جنگ را ادامه میدادیم و برای اعتبار دادن به حرف خود، میگفتند که ما به خیمه معاویه رسیده بودیم. حالا که متوجه شدهاند که ادامه جنگ میتوانست چه تبعات خطرناکی برای کشور به همراه داشته باشد، قدری در دیدگاه خود تغییر ایجاد کردهاند و بجای گفتن اینکه به خیمه معاویه رسیده بودیم، یکی از چهرههای نزدیک به این جریان میگوید: بحث اصل مذاکره نیست، بلکه این است که «با چه روشی، از چه موضعی و با چه دستگاه کارشناسی» مذاکره انجام میشود. شگفتانگیز است که کسی انتظار داشته باشد تیم مذاکره کننده به موازات انجام کار اصلی خود، برای مخالفان توضیح دهد که «چه روشی دارد، از چه موضعی و با چه دستگاه کارشناسی» مذاکره میکند! با این حال چنین حرفهای کلی راه به مقصود نیست. تندروهای مخالف مذاکره باید دورنمای سیاسی برای مخالفت خود با رفع تنش ارائه کنند و به نظر میرسد تا زمانی که تریبونداران این جریان، بجای ارائه پیشنهاد سیاسی بدیل و مشخص، از احساسات مردم تجمع کردن استفاده میکنند، نخواهند توانست بین واقعیت و آنچه که در ذهن دارند، تعادل برقرار کنند و تا زمانی که تریبونداران از هیجان جمعیت، دچار هیجان میشوند، به سختی خواهند توانست جانب منطق را نگه دارند.
قدرت خون سرداران شهید
تندروها باید هرچه زودتر چند ابهام را برای خود حل کنند. ابهام اول این است که بعد از جنگ ۱۲ روزه، زمانی که رهبر شهید از انسجام مردم تجلیل کرد، آیا خون فرماندهان شهید شده را در نظر نداشت؟ آیا با طرح پیشنهاد آتشبس در جنگ ۱۲ روزه، ایران آن را نپذیرفت؟ آیا پذیرش آتشبس به معنای هدر دادن خون سرداران شهید کشور بود؟ یا آن پیشنهاد دقیقا به معنای غلیان خون آن شهیدان و وادار کردن دشمن به پذیرش قدرت ایران تعبیر شد؟ دشمن با خطای آشکار محاسباتی جنگ دوبارهای به قصد از بین بردن ساختار سیاسی کشور به راه انداخت و وقتی قدرت ضرب کشور را چشید، متوجه شد که این راه به سرانجام نمیرسد و برای خاتمه آن پیشنهاد آتشبس پاکستانیها را پذیرفت. آیا اگر درک این مهم سخت نیست که جنگ باید متوقف میشد، در آن صورت چرا درک ادامه آن دشوار است؟ اگر جنگ متوقف شد که شد... در گام بعدی نباید وارد مذاکره میشدیم تا قدرت برتر منطقهای خودمان را به طرف مقابل دیکته کنیم؟
دو مساله مجزا
اینجا دقیقا جایی است که تندروها باید حساب خود را روشن کنند. اگر محمدباقر قالیباف، مسعود پزشکیان، حدادعادل، سردار قاآنی، اعضای شورای عالی امنیت ملی و وزرای دولت، با کسب اجازه از رهبر انقلاب برای آرام کردن فضا تلاش میکنند، چگونه است که به خطا میروند و فقط تندروها متوجه خطا شدهاند؟ یکی از چهرههای نزدیک به تندروها در گفتوگو با انصافنیوز گلایه میکند که جریان رقیب به آنها تندرو میگوید، و وقتی خبرنگار میگوید: شما هم به طرف مقابل غربگرا میگویید این تعبیر را رد نمیکند و میگوید: او بخشی از جریان اصلاحطلب را «غربگرا» میداند و میگوید که این جریان طی دهههای گذشته همواره نسخه حل مشکلات کشور را در توافق با آمریکا و غرب جستوجو کرده و هیچگاه بر ظرفیتهای داخلی تکیه نکرده است. این حرف در حالی مطرح میشود که مذاکره با آمریکا به معنای سرپوش گذاشتن روی ظرفیتهای داخلی نیست، دقیقا الان مساله این است که باید جنگ با آمریکا به سرانجام روشن برسد. یا به توافق نهایی و پایدار و یا مقابله و درگیری. در شرایطی که یک جنگ مهیب را پشت سرگذاشتهایم، در حالی چند کشور منطقه برای میانجیگری بین ایران و آمریکا وارد عمل شدهاند، چرا نباید تندروها متوجه باشند که این مشکل باید حل شود و بعد از آن سراغ ظرفیت داخل رفت. سوال این است که تندروها چرا نمیتوانند بین این دو مساله جدا از هم تفکیک قائل شوند؟
روحانی و ظریف!
احمد رهدار که از شاگران مصباح یزدی بوده، با طرح این پرسش که «وحدت حول چه چیزی باید شکل بگیرد» میگوید: «اگر قرار باشد چهرههایی مانند حسن روحانی و محمدجواد ظریف همچنان نقشآفرین باشند، اما منتقدان از دایره تصمیمگیری کنار گذاشته شوند، چنین وحدتی مطلوب نیست». حسن روحانی ۸ سال رئیسجمهور این کشور بوده و دومین مقام رسمی کشور بعد از مقام رهبری و محمدجواد ظریف هم در همان ۸ سال وزیر امور خارجه بوده و الان در دولت حضور ندارد. افرادی مانند رهدار برای اینکه حرف مستدل زده باشند باید مصداق روشن بیاورند و بگویند که کجا وکجا و کجا حسن روحانی و محمدجواد ظریف نقشآفرینی کردهاند. در غیر اینصورت باید دوباره در دیدگاه خود تجدید نظر کنند. پیش کشیدن روحانی و ظریف برای نپذیرفتن تصمیم کلان نظام سیاسی است، اما حقیقتا چطور میتوان وضعیتی را ترسیم کرد که در آن سازوکار شورای عالی امنیت ملی، مجموعه وسیعی از دایرههای مطالعاتی و امنیتی فعال در کشور و فوق همه اینها رهبر انقلاب به تصمیم رسیده باشند و فقط تندروها با آن تصمیم مخالف باشند؟ آیا زمان آن نرسیده که تندروها با درک درست میزان اقبال اجتماعی، به سهم خود قانع باشند و در کنار تمرین قناعت سیاسی، اجازه فعالیت به منتخبان مردم و نهادهای مسئول را بدهند؟ کسی جلو تندروها را نگرفته است و آنها میتوانند دیدگاههای خود را از هر تریبونی که در اختیار دارند مطرح کنند، اما در این میان سهم انصاف و آگاهی را باید بپردازند.