او تعریف و سیاق خاص خودش را در نوشتن دارد؛ اگرچه معتقد است هرگونه تلاش برای ساختارشکنی و انتخاب ژانر پیش از خلق، عملا راه به جایی نمیبرد و نتیجهای جز اثر «تصنعی» به همراه نخواهد داشت. او میگوید: «ردهبندی کتابها برای تسهیل مطالعه است نه چیزی که نویسنده ملزم به انجامش باشد.» از نظر این نویسنده، حتی «قالببندی یکسان در داستانهای مختلف یک مجموعه بیشتر یک ضعف به نظر میرسد تا نقطه قوت» و نقطهنظرات دیگری که مصاحبهی پیشرو را خواندنی و جذاب کرده است.
*ناتاشا امیری را بهعنوان نویسنده، چهطور توصیف میکنید و آثارش را چگونه ارزیابی میکنید؟
دربارهی کتابهایم، نظر خوانندهها مقدم است. من آخرین کسی هستم که میتواند دراین باره چیزی بگوید. اگر هم نکتهای درباره خودم بگویم، اعتبار زیادی ندارد، به خصوص اگر از طرف بقیه تائید نشود. توی کتابهایم هم بعید میدانم چیزی ویژه در مورد شخص من باشد؛ برفرض هم که باشد، شاید طی سالها تغییر کرده باشد. به نظرم از آن دسته نویسندههایی باشم که ربطی به داستان هایش ندارد، اما هستند نویسندههایی که میشود توی روایت، شناختشان؛ بنابراین چیزی برای گفتن نمیماند.
*شما با زندهیاد غزاله علیزاده، در ارتباط بودید و آنطور که میدانم این ارتباط، نقش تاثیرگذاری در نویسندگی شما داشت. دوستی شما چگونه شکل گرفت، و این دوستی چقدر به روند نوشتن و رشد ادبی شما کمک کرد؟
داستاننویسی برای من از زمانی که بچه بودم و با نوشتههای پراکنده شروع شد ولی به صورت خاص بعد از دیدار با غزاله علیزاده ادامه پیدا کرد. آن ملاقات یکی از معدود نقاط عطف زندگیم بود و صرفاً آشنایی نبود، حادثهای بود که باعث شد همان شب، اولین داستان کاملم را بنویسم. توضیح اتفاقانی ازاین جنس شاید خیلی متعارف و ملموس نباشد ولی بعضیها احتمالا به شکلی آن را تجربه کرده باشند. ظاهرا دو واقعهی منفک به نظر میرسد که ارتباط منطقی با هم ندارند؛ ولی این به معنی نبودن وجهی ناشناخته در موضوع نیست. رمان «خانه ادریسیها»ی غزاله را در کتابفروشی میبینم، با ناشر تماس میگیرم، ارتباط بین من و او برقرار میشود؛ چون میگوید تو ناتاشای جنگ و صلح تولستوی هستی و تولستوی تو را برای من فرستاده و بعد از ملاقات رودررو، اولین داستان کامل نوشته میشود... البته سبک و سیاقمان در داستاننویسی متفاوت شد، اما این بزنگاهها، لایههای عمیق و تعیین کننده زندگی را نشان میدهند و نیروهایی مخفی که به صورتی مرموز آدمها را سر راه هم میگذارند. حس میشوند ولی نمیشود خیلی راحت توضیحشان داد. تاثیر بعضی از آدمها را نمیتوان نادیده گرفت. غزاله ماه بعد خودکشی کرد و من در شروع راه داستان نویسی بودم خود این ماجرا، داستانی شد که بعدها نوشتم.
*در مجموعه داستان «هولا هولا» روی ژانر خاصی تمرکز داشتید یا اینکه هیچ قالب خاص و محدوده مشخص شدهای درمیان نبوده است؟ آیا به این اعتقاد دارید که داستانهای ماندگار، چه از لحاظ فرم و چه از لحاظ تاویل و تفسیر یک بدنه نامتغیر دارند؟
محدودهها دست و پا گیرند. بودن در محدودهای مشخص، یعنی نداشتن ریسکپذیری. قرار نیست همهی داستانها در یک قالب بیان شوند. اصلا نباید بشوند. هر داستانی به لحاظ مضمونی و موضوعی، شگردهای خاص خودش را میطلبد و این یعنی ایجاد ساختاری متغیر برای هر قصه. روند نگارش، ساختار را هم پی ریزی میکند. در جهان مدام رو به تغییر، ساختار نامتغیر در مورد رمان هم جواب نمیدهد، چه برسد به مجموعه داستان که تنوع موضوعیاش، تنوع ساختاری را ایجاب میکند. به نظرم قالببندی یکسان در داستانهای مختلف یک مجموعه بیشتر یک ضعف به نظر میرسد تا نقطه قوت... انگار نویسنده یک چیز را مدام تکرار کند یا نتواند چیزی جدید را خلق کند. وقت نوشتن داستان، دنبال ایجاد ژانری خاص نیستم. بعد از نگارش، داستان ممکن است در ردهی مشخصی قرار بگیرد ولی این وظیفهی نویسنده نیست که برچسب به داستانش بزند. حسنی هم محسوب نمیشود. البته در دورهای هستیم که ژانرها به جای تفکیک بیشتر، توی هم ادغام شدهاند. مرزها از بین میروند. ردههای مختلف توی هم تداخل میکنند. رده بندی کتابها برای تسهیل مطالعه است نه چیزی که نویسنده ملزم به انجامش باشد.
*بهنظرتان در مجموعه داستان «هولا هولا» چقدر توانستید ساختارها را بشکنید؟ این ساختارشکنی از جنس آثار پست مدرن است؟
با خلق هر اثر، قرار نیست حتما ساختاری بشکند. ضروری نیست، لازم هم نیست. بعضی وقتها حتی نباید صورت بگیرد. هر داستانی اگر خوب نوشته شود، قالب جدید خودش را هم خلق میکند. حتی با موضوعی تکراری میتواند مفهوم جدیدی را ارائه دهد. دراین حالت پیکربندی خاصی شکل میگیرد که میتواند نوعی ساختارشکنی از فرمهای متداول محسوب شود یا نشود. این امر به خودی خود نمیتواند امتیازی برای داستان باشد. به هر حال اگر تلاشی تعمدانه از طرف نویسنده برای این موضوع صورت بگیرد، فکر میکنم داستانی تصنعی شکل میگیرد و هیچ چیز بدتر از یک داستان تصنعی نیست.
*آیا رمان «با من به جهنم بیا»، یک رمان رئالیستی است؟ یا یک اثر گروتسک یا گوتیک؟ چرا که همه آن دخترهای دانشجو، با ترسی پنهان روبهرو هستند؛ ترسی نشأت گرفته از نامههایی مرموز که باعث ایجاد ترس و وحشتی میشود که بخشی از آن به خود نامهها بر میگردد. لطفا در این باره توضیحاتی ارائه میدهید؟
هر هراسی، داستان گوتیک نمیسازد و هر داستان ظاهرا واقع نمایی، رئالیستی نیست. رمان «با من به جهنم بیا» سبک خودش را دارد. وقتی اتفاقی مرموز رخ بدهد، این گاهی منجر به کنجکاوی میشود و نه لزوما ترس؛ همان حسهای یکی دو نفر از شخصیتهای دختر رمان. دنبال چیزی متفاوت هستند، اما نمیدانند چی. میدانند رازی یا چیزی ورای وقایع روزمره وجود دارد، اما بهایش این است که میفهمند پشت تمام آن ماجراهای مرموز، چیزی جز فریب نبوده. همان رودست خوردنهایی که در وقایع عادی هم ممکن است دیده شود؛ ولی در این رمان وماجراها، تاوان سنگینتری همراه دارد. راههایی که ادعا میکنند سطح جدیدی از معرفت را باز میکنند، اما در واقع اصالت ندارند و بیراهه هستند... این موضوع به نظرم مهمترین موضوع دوره زمانی ما است. خیلیها دنبالش هستند، اما آن را با هزار چیز نابهجا اشتباه میگیرند.
*در مجموعه داستان «عشق روی چاکرای دوم» که از سوی انتشارات ققنوس منتشر شده، دغدغه اصلی شما زنان است. آیا میشود گفت در این اثر، ذهنیت و تفکری فمنیستی دارید؟
راوی داستان موش کور از مجموعه «هولا... هولا» مرد است و همین طور برخی شخصیتهای رمان «مردهها در راهاند». یعنی دغدغهی مرد بودن هم داشتهام، اما در کل، زنان دور و بر من زیادند. پرداختن به آنها بخشی از زندگی و نوشتن من است؛ اما این به معنی داشتن دیدگاه فمنیستی نیست. شاید انعکاس اندیشهای خاص توی داستانها به چشم بخورد، اما این میتواند یک دیدگاه کاملا شخصی باشد؛ نه حتما زیر مجموعه یک جریان خاص. شباهت، به معنی یکسان بودن نیست، اما اگر این طور برداشت شود که فمینیستم، اعتراضی ندارم؛ با این که نمیتواند کاملا درست باشد. این موضوع را به صورت ویژه مشاهده کردم که نقاط ضعف زنها وقایعی را برایشان رقم میزند؛ به خصوص در روابط عاطفی یا حتی موقعیتهایی معمولی که در آنها قرار میگیرند. تجربیات احساسی زنان در برابر مردان باوجود اختلافات جزئی، مشابهتهایی داشت. انگار همه با وجود تفاوتهای ریز شخصیتی، شبیه هم میشدند و اغلب به جای پذیرفتن مسئولیت، فرافکنی میکردند. چیزی که باعث رنجشان میشد، ریشهاش در طرف مقابل و حتی عوامل بیرونی جامعه نبود؛ دقیقا در خودشان بود... غیر از مواردی که شاید واقعا گناهی متوجه زن نباشد، بخش دردناک قضیه همین است؛ خود زنان تعیین کننده رفتاریاند که با آنها میشود. این البته فقط منحصر به زنان نیست، شامل هر آدمی میشود. واقعا جنسیت مطرح نیست. میتوانند انتخاب کنند، این طور نباشند و این گاهی آرمانی دست نیافتنی میشود؛ چون دقیقا میخواهند انتخاب کنند طور دیگری غیر از آن چه هستند، با تمام ضعفها و سختیها، نباشند. بعد میشود همه ناکامیها و سختیها را گردن بقیه انداخت. این یک انتخاب است و مسئولیتش البته به خود فرد برمیگردد.
*در مجموعه داستان «بعد دیگر نمیتوان خوابید» که از نشر چشمه منتشر شده است، شما به کدام یک از مسائل اجتماعی پرداختهاید و چرا؟
مثل بقیهی مجموعههایم، داستانها تنوع موضوعی دارند، ولی تقریبا شخصیتر از دیگر کتابهایم به نظر میرسند. در یکی از داستانها به مشاهداتم در مورد اهالی ادبیات، خلق و خوها و چالشها و موضعگیریهایشان پرداختهام، چون این هم خودش حکایتی دارد خواندنی. داستان برخوردم با غزاله علیزاده از دیگر داستانهاست؛ با تغییراتی به خاطر محدودیتها و مشکلات آن دوره که با نسخهی قبلتر منتشرشده در وب لاگ شخصیام، سایت رضا قاسمی و شهروند کانادا تفاوتهایی دارد، اما کل ماجرا همان است که اتفاق افتاده و به نقل از یکی از نویسندهها. جزو قویترین داستانهایم است.
*تا حالا شده که مشخصا تصمیم به نوشتن یک اثر پست مدرن داشته باشید؟ یا اگر نوشتید، میشود آن اثر را معرفی کنید؟
بعید میدانم نویسندهها در روند خلاقه نوشتن، به این فکر کنند که این اثر که مینویسند، کلاسیک است یا پست مدرن. نوشتن، فقط نوشتن است؛ در جریان خلاقه غوطه خوردن و نه هیچ چیز دیگر... اگر چنین تصمیمی باشد یا ادعایی دراین مورد صورت گرفته باشد که میخواهم اثری در فلان سبک و سیاق بنویسم، نتیجه نمیتواند داستانی شهودی و اصیل باشد. این مثل یک دستانداز عمل میکند. نوعی اتصالی یا هرزگاه و اختلال در روند جریان خلاقه ایجاد میکند. داستان، خودش را شکل میدهد. وظیفه منتقدین است که بعد از نوشتن داستان آن را توی چه ردهای قرار بدهند. اگر هم اثری برفرض پست مدرن باشد، این به خودی خود نمیتواند مزیتی محسوب شود؛ گاهی هم حتی میتواند پاشنه آشیل نویسنده باشد.
*آیا میشود مکانیسم خلق و نوع شکلگیری رمان «مردهها در راهاند» که توسط نشر ققنوس منتشر شده است را برای مخاطبان عزیز توضیح دهید؟ چرا که فضا و بستری تاریخی دارد. ریشه و ایده این رمان در کجاست و چرا؟
شکلگیری اولیه رمان «مردهها در راهند» برمیگردد به وقایعی که در زندگی اطرافیانم دیده بودم. اولین نسخه را به صورت پراکنده در حدود ۱۲ سالگی نوشتم. شخصیتهای رمان انعکاسهایی از واقعیت را همراه داشتند و، چون بخش زیادی از زندگیشان قبل از تولد من شکل گرفته بود، بنابراین داستان بستر تاریخی خاصی را هم میطلبید. سالها درباره دورههایی تحقیق میکردم که در آنها حضور نداشتم و تلاش میکردم در بطن آنها قرار بگیرم. خیلیها فکر میکنند حوادث خاصی برایشان رخ داده است و شاید من هم با آنها هم نظر باشم ولی وقتی آن وقایع نوشته شوند، تمام جذابیتشان را از دست میدهند؛ بنابراین باید گزینش کنی، جرح و تعدیل کنی ... در داستان همیشه نمیشود واقعیت بیرونی را عینا نقل کرد. اینجا تخیل وارد داستان میشود و میبینی دیگر نه تاریخ همانی است که قرار بود بنویسی و نه وقایع همان که اتفاق افتاده بود. زنهای رمانت هم تبدیل به افراد دیگری شدهاند. این رمان مسیر خاص و طولانی را طی کرد تا منتشر شد ولی بخشی از زندگی زنهایی در ادوار مختلف را ترسیم کرد و من حس میکردم این کاری است که باید انجام بدهم فارغ از نتیجه.
*نقش طنز در مجموعه داستان گربهها تصمیم نمیگیرند، کجاست؟ کتاب شما کدام باورها و سنتها را به چالش میکشد؟
به صورت خاص دنبال طنز نبودم ولی به هر حال توی بخشهایی از زندگی عادی، طنزهایی بالقوه مخفی شدهاند. وقتی که مینویسیشان، انگار شکفته میشوند. البته شناسایی و استخراجشان هم ذکاوتی میخواهد. کشف تناقضات آدمها خودش شکلی از طنز است، پیشفرضهای غلط که اغلب فکر میکنند قوانین غیرقابل تغییرند با خودش طنزی همراه دارد؛ به خصوص با نمایش تعصبهایی دراین زمینه. اگر باوری نیاز به چالش داشته باشد، از این که توی داستان برجستهاش کنم ابایی ندارم؛ مثل داستان «تنگه» در همین مجموعه. این یک جور تلنگر زدن به آدمهایی است که آن باور را برای خودشان تبدیل به قانونی کردهاند، درحالی که اصلا قانون نیست. بخشی از زندگی همین ایجاد گرداب چالشها و بیرون آمدن از آنهاست. پرداختن به اینها در قصه هم گاهی خود روایت اصلی میشود.
*سخن آخر با شما. در مورد کتابهای جمع آوری شده و یا پژوهش و تحقیقات اخیرتان هم اگر دوست دارید با ما و مخاطبان عزیز سخنی بگویید.
آثار چاپ نشدهام بیشتر از چاپ شدههاست؛ کارهای تحقیقی، دکترینها، رمان و مجموعه داستانی جدید که شاید روزی چاپ شوند... هر ایدهای، زمان خاص تولد خودش را هم پیشاپیش اعلام میکند ولی این به معنی انتشار قطعیاش نیست. به هر حال باید دید.