بستن
کد خبر: ۱۵۰۳۶۶۶
‌می‌نویسم، چون باید بنویسم
اسماعیل زرعی در گفت‌و‌گو با «آرمان ملی»:

‌می‌نویسم، چون باید بنویسم

آرمان ملی- نعمت مرادی: اسماعیل زرعی (کرمانشاه)، داستان‌نویس، شاعر و پژوهشگر ادبی است که مخاطبان او را با مجموعه داستان‌هایی نظیر «جهنم به انتخاب خودم»، «خواب‌های غمگین»، «جنگ‌افزار‌های معیوب»، «می‌رویم هیزم بچینیم» و رمان‌هایی، چون «شادی‌های شوم، تهران»، «شادی و شیون» و «خیال کردم آب است می‌چکد» در خاطر دارند؛ نویسنده‌ای که کسب جایزه ادبی صادق هدایت در سال ۱۳۹۳ را نیز در کارنامه دارد و سال‌ها به‌عنوان معلم در شهر‌های اصفهان، شیراز و کرمانشاه فعالیت کرده است.

در توصیف عمر ادبی خود و انگیزه‌اش از نوشتن، می‌گوید: «در آغاز‎، هدف فقط لذت‌بردن از نوشتن بوده است‎؛ کاری که بی‎اغراق هیچ عمل و اقدامی لذتبخش‎تر از آن نیست‎. اما کم‎کم‎، نوشتن‎، تبدیل به عادت شده است‎‎؛ به زندگی شده است». با این نویسنده پیشکسوت دقایقی به گفت‌و‌گو نشستیم و از او درباره آثار و رویکرد او به داستان و ژانر‌های ادبی پرسیدیم. 


برای شروع اگر بخواهید معرفی کوتاهی از خودتان داشته باشید، چه می‌گویید؟

متولد ۱۳۳۳ هستم‎‎؛ در کرمانشاه. همه عمرم را منهای زمان استراحت‎، لحظات بیماری و یا انجام کار‌های ضروری زندگی، صرف خواندن‎، خواندن‎، خواندن و نوشتن کرده‎ام که حاصلش شده است انتشار تعدادی کتاب. 

فکر می‌کنید مخاطبان، شما را بیشتر به‌عنوان یک نویسنده رئالیسم می‎شناسند یا پست‎مدرن؟

این، بستگی به شناختی که مخاطب از من دارد؛ از طریق نوشته‎هایی که خوانده است. می‎دانید که در همه قالب‎های ادبی کار کرده‎ام‎؛ از رئالیسم گرفته تا مدرنیسم و پسامدرن‎، حتی بنا به‎ ضرورت، گریز‌هایی هم به ادبیات کلاسیک زده‎ام با همان نثر و لحنِ مربوط به کتاب‎های آن دوره‎؛ اما جامعه ادبی انگار دوست ندارد مرا در جمع رئالیست‎ها بپذیرد‎؛ البته از سرِ لطف. 

در طول سال‌ها فعالیت ادبی، نویسنده‎ای پرکار بوده‎اید. در طول این همه سال نوشتن و منتشرکردن‎، فکر نمی‎کنید شما بیشتر یک نویسنده اومانیست (انسانگرا) هستید؟

درست می‎گویید‎‎؛ انسان‎، با اهمیت‎ترین دغدغه‎ من است‎؛ فرق نمی‎کند انسانِ کجایی‎؛ تُرک‎، کُرد‎، فارس‎، بلوچ‎، لُر و... ایرانی و غیرایرانی‎؛ البته با تفاوت نگاه و قلم به ستمدیده و ستمگر‎‎؛ که نگاه‎، حس و یا کارِ تازه‎ای نیست‎. بی‎گمان همه هنرمندانی که چشم طمع به قدرت و شهرت و از این‎ دست خواسته‎ها نداشته‎اند و ندارند‎، دغدغه‎شان همین بوده و هست‎؛ حالا کمی کمتر یا بیشتر. 

در رمان «رویای برزخی» که از انتشارات مروارید منتشر شده است، شما چقدر تحت‌تأثیر بوف‎کور صادق هدایت بوده‎اید؟ لطفا اگر این تأثیر وجود ندارد موافقت و مخالفت خود را با دلیل اعلام کنید. 

مضحک است اگر بگویم تحت‌تأثیر بوف‎‎کور هدایت نبوده‎ام‎؛ اما جالب است بدانید رویای برزخی، رویایی‎ترین روز‌ها را برایم رقم زد‎؛ حس‎و‎حالی که از لحاظ طولانی بودنِ زمان پایداری‎، هرگز تکرار نشد و هنوز حسرت آن روز‌ها را می‎خورم. نزدیک به یک‎سال‎، یازده ماه و ده ‎روز یا ده ماه و یازده روز‎- دقیق خاطرم نیست- بی‎اغراق همه دقایق این مدت را مشغول داستانی صد‎و‎بیست‎ صفحه‎ای بوده‎ام‎؛ بسیار کم حجم. صبح همین‎که بیدار می‎شدم‎، قبل از بازکردن پلک‎، لحظه‎ لحظه‎های روز‎، در حین هر کاری جدا از نوشتن هم می‎شدم و شب‎ها تا موقعی که خواب غلبه می‎کرد، در دل داستان و در درون شخصیت‎های آن بودم؛ طوری‌که موقع شام یا ناهار‎، در حال خوردن غذا، سپیده یا منیر چیزی اگر می‎گفتند و یا می‎پرسیدند‎، فقط وز‎وزی می‎شنیدم‎ و بی‎آن‎که سوال یا کلام‌شان را فهمیده‎ باشم‎، ماشین‎وار فقط سر تکان می‎دادم. نه‎که برای پیشبرد داستان گیر کرده باشم‎؛ به‎ احتمال در یک‎ دوماهِ نخست، کار تمام شده بود، اما بازبینی‎ها‎‎ی مکرر و پرداختن از زاویه‎‎های گوناگون به ماجرا‌ها و بیرون و درون شخصیت‎ها مرا از زندگی روزمره جدا کرده بود‎؛ بی‎آنکه از قبل خواسته باشم داستانی شبیه بوف‎کور بنویسم و یا حتی به هدایت و شاهکار بی‎بدیلش اندیشیده باشم. یک جمله‎، دقیق یادم نیست چه کلامی‎، مرا ناگزیر به نوشتن کرده و کم‎کم به فضایی کشانیده بود که به تدریج می‎رفت تا تبدیل شود به جهان «رویای برزخی». 
نگارش که تمام شد‎، اولین کسی که دست‎نوشته را خواند‎، آقای علیرضا شهسواری بود که گفت: «چقدر شبیه بوف‎کور است!». بی‎اغراق ضربه‎ای سخت به من وارد شد. دوباره سراغ داستان رفتم و این بار که از منظر بوف‎کور آن‎ را خواندم متوجه شدم بی‎آنکه قصدی در بین باشد به چه دنیایی نزدیک شده‎ام. البته خوشبختانه جای تأسف نداشت، چون تا همان زمان بسیاری از نویسندگان نامی سعی کرده بودند داستانی شبیه بوف‎کور بنویسند و ناخودآگاهِ من، بدون آن‎که بگذارد متوجه بشوم‎، تا پایانِ (رویا) مرا زیر سایه‎ گوارای بوف‎کور نشانده بود. البته نه که نتیجه‎ کار عینا همان باشد‎، دنیاها‎، شخصیت‎ها‎، ماجرا‌ها و در مجموع بسیاری از عناصر دو کتاب با هم تفاوت‎های فراوان دارند، اما کیست که رویای برزخی را بخواند و درون آن بوف‎کور را نبیند؟

تفاوت بین رئالیسم و پست‎مدرنیسم در چیست؟ چرا خیلی‌ها به اشتباه پست‎مدرنیسم را رئالیسم پیشرفته می‎انگارند؟

خیلی مختصر به تفاوت‎ کلی بین دو گونه ادبی می‎پردازم: رئالیسم نگاهی باورمندانه‎، جدی و صرفا بیرونی به داستان دارد، اما پست‎مدرن بیرون و درون را به سُخره می‎گیرد. از لحاظ قالب بیانی دو جهان متفاوت هستند. یک انسان متعهد‎، معتقد‎، سخت‎کوش و بسیار جدی را در نظر بگیرید که به دقت و با تأنی پیرامونش را زیر نظر گرفته باشد و در مقابل‎، جوانی شوخ‎، بذله‎گو‎، پُرتکاپو که آگاهانه و شیطنت‎آمیز درون و بیرون هر پدیده‎ای را به هم بریزد تا نشان بدهد هستی‎ای که دل به آن بسته‎ایم‎، معرکه‎ای و مضحکه‎ای بیش نیست. البته یادمان باشد این‎، فقط بخشی از تفاوت‎های آن‎هاست‎؛ همچنین فراموش نکنیم درباره آثار ارزشمند ادبی حرف می‎زنیم‎، نه هر نوشته‎ای. 

آیا اسماعیل زرعی از آفرینش نزدیک به سیزده یا چهارده مجموعه داستان و چند رمان و چند کتاب نقد و یک مجموعه شعر هدف خاصی را دنبال کرده و یا فقط علاقه بوده است؟

صادقانه بگویم‎؛ در آغاز‎، هدف فقط لذت‌بردن از نوشتن بوده است‎؛ کاری که بی‎اغراق هیچ عمل و اقدامی لذتبخش‎تر از آن نیست‎. اما کم‎کم‎، نوشتن‎، تبدیل به عادت شده است‎‎؛ به زندگی شده است. حالا می‎نویسم‎، چون باید بنویسم بخصوص که زمان هرچه بیشتر می‎گذرد بار تعهد را زیاد و زیادتر می‎کند. می‎نویسم، چون زبانِ گویا دارم‎، باید صدای کسانی باشم که نمی‎توانند حرف دل‎شان بزند‎؛ باید لحظه‎لحظه‎ آنچه را که در روزگار من‎، در پیرامون من می‎گذرد ضبط و ثبت کنم‎؛ باید چشم‎هایم را درست‎حسابی باز کنم و سخت به‎گوش باشم‎ بی‎آن‎که از آفرینش‎ها و خلسه‎های هنرمندانه غافل بشوم. 

در رمان «رویای برزخی» زمان کاملا شکسته و مفهومی ذهنی است. آیا تعمدی در این کار بوده است؟

هر اتفاقی که در داستان می‎افتد‎، هر عنصری به هر شکل که انتخاب می‎شود‎، بی‎گمان ضرورتی دارد. در رویای برزخی‎، زمان به شکل‎های گوناگونی طرح شده است‎؛ گاهی لحظه‎ای به قدری طولانی می‎شود انگار یک عمر است که می‎گذرد و گاه عمری در آنی گنجانیده شده. همچنین داستان‎، از آخر به آغاز روایت می‎شود و سراسر حوادث و ماجرا‌ها در فاصله بین عبور از مرز صد به صدویک سالگی و یا بیست‎ودو به بیست‎وسه‎ سالگی راوی‎اش اتفاق می‎افتد‎؛ زمانی به اندازه یک‎بار پلک‎زدن. پیری یا جوانی شازده‎ باربر‎، درواقع همان صدسالگی یا بیست‎ودو سالگی‎ ارتباط تنگاتنگی دارد با اوضاع روانی‎اش‎؛ حس‎و‎حالی که خارج از جهان داستان هم برای بسیاری از انسان‎ها تجربه شده است. دقت کرده‎اید عمر شادی‎هایمان چقدر کوتاه است و لحظه‎های که به درد و مصیبتی مبتلاییم انگار پای عقربک‎های زمان را تا ابد بسته‎اند؟ 

در کتاب «داستان‎نویسی از نمای نزدیک» که از مروارید منتشر شده است آیا شما شکل دیگری از مفاهیم و تکنیک‎های داستان‎نویسی را ارائه داده‎اید یا این کتاب هم شبیه کتاب‎هایی است که قبلا جمال میرصادقی و ابراهیم یونسی و... منتشر کرده‌اند. اگر این کتاب تفاوتی دارد لطف می‎کنید تفاوت‎هایش را بیان کنید؟

همین سوال را انتشارات مروارید موقع پذیرش کتاب‎ مطرح کرد. ناشر با مولف تعارف ندارد. به‎جای شرح‎دادن و ارائه‎ دلیل و مدرک‎، خواهش کردم به دقت داستان‎نویسی از نمای نزدیک را مطالعه کنند. چنانچه بحث تازه‎ای ندارد‎، بیندازندش دور‎، چون کار تکراری فاقد ارزش است. امیدوارم از این سخن برداشت نشود آثار بسیار گرانبهای بزرگانی که نام‎ بردید‎، به‎علاوه رضا براهنی و سایرین را پس‎ رانده‎ام. هرگز. خودم را شاگردشان می‎دانم و از ایشان‎ فراوان آموخته‎ام. 

ژانر مجموعه داستان «جهنم به انتخاب خودم» چیست و دلیل انتخاب این ژانر را لطفا بیان کنید. 

داستان کوتاه جهنم به انتخاب خودم به‎‎ شیوه‎ پست‎مدرن نوشته شده، اما مجموعه‎، ویترینی از قالب‎های بیانی متفاوت است که در هر داستان‎، سبک، بنا به نیازِ موضوع و ضرورت هماهنگی با سایر عناصر داستانی انتخاب شده‎ است. به‎عبارت دیگر: هر موضوعی با توجه به شرایط زمانی و مکانی از طرفی و لزوم پیوند طبیعیِ تنگاتنگ‎ ادبی‎ از سوی دیگر‎، قالب خاص خودش را برمی‎گزیند. به‌عنوان مثال: در نظر بگیرید اگر هدایت «بوف‎کور» را به‎صورت رئال می‎نوشت چه از کار درمی‎آمد و یا چوبک «انتری که لوطی‎اش مرده بود» را در قالب سوررئال؟ 

در رمان «خیال کردم آب است می‎چکد» ایده خیلی خوبی دارید. این ایده از کجا نشأت گرفته است؟

این کتاب درواقع زاده شده از دل رمانی است که پیش از آن منتشر شده؛ «همه‎ زن‎های زندگی من» که ابتدا قرار بود توسط انتشارات مروارید چاپ شود. برای گرفتن مجور به ارشاد هم فرستاده شد، اما بدون دادن هیچ‎ توضیحی کل کتاب را رد کرده بودند. ناچار در کانادا منتشرش کردم. البته اگر جوان بودم‎، یا دقیق‎تر بگویم، اگر امیدی به زنده‎ماندن در فردایم داشتم صبر می‎کردم موقع مناسب‎، در ایران چاپ شود‎؛ چون مخاطب من‎، این طرف‎ مرز است‎. آن‎هایی که خارج از مملکت زندگی می‎کنند‎، خودشان را از مشکلات و معضلات روزافزون رهانیده‎، رفته‎اند راحت زندگی می‎کنند‎؛ نیاز چندانی به خواندن نوشته‎های من ندارند‎؛ مهم‎، رسانیدن کلام به گوش کسانی است که مانده‎اند تا بسوزند و بسازند‎؛ حالا هرقدر هم که برای نشر سفت و سخت بگیرند‎؛ مثل ماجرای داستان بلند «عنکبوت نفرین‎شده» که دوره‎ وزارت محمد خاتمی در ارشاد‎، توسط زنده‎اد جعفر کازرونی‎، مدیر انتشارات (چشمه هنر و دانش) برای کسب مجوز رفت و رد شد. صبر کردم تا دولت و کابینه‎اش عوض شود‎؛ از طریق ناشر دیگری ارسال کردم‎؛ باز هم رد شد. این تحمل و ارسال‎ها چند دهه ادامه داشت تا سرانجام در دولت حسن روحانی، سال ۹۳، به‎قول معروف به زیور طبع آراسته گردید. جدا از «عنکبوت نفرین‎شده» تعدادی دیگر از نوشته‎هایم هم به همین شکل منتشر شده‎اند. 

در «شوهر ایرانی خانم لیزا» شما چه باور‌هایی را به چالش می‎کشید؟

پرسش زیرکانه‎ای ا‌ست جناب مرادی عزیز. نه فقط در (شوهر ایرانی خانم لیزا)، کمابیش در همه نوشته‎هایم علاوه بر تلاش برای واداشتن مخاطب به دقت‎، تفکر‎، پرسش‎‎، جست‌و‌جو و به‌تدریج نهادینه‌کردنِ دقیق دیدن‎، عمیق اندیشیدن و چون‎وچرا کردن‎، هر آنچه که موجب عقب‎ماندگی‎، تحقیر و تحمیق انسان شده است و می‎شود را به چالش کشیده‎ام بی‎آن‎که از ضرورت شکل و بیان هنرمندانه غافل شوم. البته با این توضیح‎ بی‎درنگ که گمان نمی‎کنم شق‎القمر کرده باشم‎؛ من هم یکی هستم از خیل کسانی‌که وظیفه‎ خودشان می‎دانند علاوه بر تلاش برای خلق آثار ناب ادبی‎، این به‎ گفته‎ شما به چالش کشیدن‎ها‎ را هم در دستورکارشان قرار بدهند تا از مجرای رسیدن به مدینه‎فاضله‎ دور نیفتند‎؛ دورنمایی واهی‎، یا سرانجامی واقعی. 

سخن پایانی با شماست. اگر دوست دارید می‎توانید در مورد ادبیات و نویسنده‎های کرمانشاهی همچون علی‎اشرف درویشیان و منصور یاقوتی و علی‌محمد افغانی و یا ابوالقاسم لاهوتی و رشید یاسمی حرف بزنید. 
بزرگوارانی که نام بردید از مشاهیر و افتخارات کرمانشاه هستند در عرصه‎های شعر و داستان. هرچه درباره‎شان بگویم‎ ذره‎ای به اعتبار و اهمیت‎شان نمی‎افزاید. پس فقط به احترام‎شان کلاه از سر برمی‎دارم و از شما و همکاران‎تان در نشریه تشکر می‎کنم که فرصت این گفت‎وگو را فراهم کردید.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار