در توصیف عمر ادبی خود و انگیزهاش از نوشتن، میگوید: «در آغاز، هدف فقط لذتبردن از نوشتن بوده است؛ کاری که بیاغراق هیچ عمل و اقدامی لذتبخشتر از آن نیست. اما کمکم، نوشتن، تبدیل به عادت شده است؛ به زندگی شده است». با این نویسنده پیشکسوت دقایقی به گفتوگو نشستیم و از او درباره آثار و رویکرد او به داستان و ژانرهای ادبی پرسیدیم.
برای شروع اگر بخواهید معرفی کوتاهی از خودتان داشته باشید، چه میگویید؟
متولد ۱۳۳۳ هستم؛ در کرمانشاه. همه عمرم را منهای زمان استراحت، لحظات بیماری و یا انجام کارهای ضروری زندگی، صرف خواندن، خواندن، خواندن و نوشتن کردهام که حاصلش شده است انتشار تعدادی کتاب.
فکر میکنید مخاطبان، شما را بیشتر بهعنوان یک نویسنده رئالیسم میشناسند یا پستمدرن؟
این، بستگی به شناختی که مخاطب از من دارد؛ از طریق نوشتههایی که خوانده است. میدانید که در همه قالبهای ادبی کار کردهام؛ از رئالیسم گرفته تا مدرنیسم و پسامدرن، حتی بنا به ضرورت، گریزهایی هم به ادبیات کلاسیک زدهام با همان نثر و لحنِ مربوط به کتابهای آن دوره؛ اما جامعه ادبی انگار دوست ندارد مرا در جمع رئالیستها بپذیرد؛ البته از سرِ لطف.
در طول سالها فعالیت ادبی، نویسندهای پرکار بودهاید. در طول این همه سال نوشتن و منتشرکردن، فکر نمیکنید شما بیشتر یک نویسنده اومانیست (انسانگرا) هستید؟
درست میگویید؛ انسان، با اهمیتترین دغدغه من است؛ فرق نمیکند انسانِ کجایی؛ تُرک، کُرد، فارس، بلوچ، لُر و... ایرانی و غیرایرانی؛ البته با تفاوت نگاه و قلم به ستمدیده و ستمگر؛ که نگاه، حس و یا کارِ تازهای نیست. بیگمان همه هنرمندانی که چشم طمع به قدرت و شهرت و از این دست خواستهها نداشتهاند و ندارند، دغدغهشان همین بوده و هست؛ حالا کمی کمتر یا بیشتر.
در رمان «رویای برزخی» که از انتشارات مروارید منتشر شده است، شما چقدر تحتتأثیر بوفکور صادق هدایت بودهاید؟ لطفا اگر این تأثیر وجود ندارد موافقت و مخالفت خود را با دلیل اعلام کنید.
مضحک است اگر بگویم تحتتأثیر بوفکور هدایت نبودهام؛ اما جالب است بدانید رویای برزخی، رویاییترین روزها را برایم رقم زد؛ حسوحالی که از لحاظ طولانی بودنِ زمان پایداری، هرگز تکرار نشد و هنوز حسرت آن روزها را میخورم. نزدیک به یکسال، یازده ماه و ده روز یا ده ماه و یازده روز- دقیق خاطرم نیست- بیاغراق همه دقایق این مدت را مشغول داستانی صدوبیست صفحهای بودهام؛ بسیار کم حجم. صبح همینکه بیدار میشدم، قبل از بازکردن پلک، لحظه لحظههای روز، در حین هر کاری جدا از نوشتن هم میشدم و شبها تا موقعی که خواب غلبه میکرد، در دل داستان و در درون شخصیتهای آن بودم؛ طوریکه موقع شام یا ناهار، در حال خوردن غذا، سپیده یا منیر چیزی اگر میگفتند و یا میپرسیدند، فقط وزوزی میشنیدم و بیآنکه سوال یا کلامشان را فهمیده باشم، ماشینوار فقط سر تکان میدادم. نهکه برای پیشبرد داستان گیر کرده باشم؛ به احتمال در یک دوماهِ نخست، کار تمام شده بود، اما بازبینیهای مکرر و پرداختن از زاویههای گوناگون به ماجراها و بیرون و درون شخصیتها مرا از زندگی روزمره جدا کرده بود؛ بیآنکه از قبل خواسته باشم داستانی شبیه بوفکور بنویسم و یا حتی به هدایت و شاهکار بیبدیلش اندیشیده باشم. یک جمله، دقیق یادم نیست چه کلامی، مرا ناگزیر به نوشتن کرده و کمکم به فضایی کشانیده بود که به تدریج میرفت تا تبدیل شود به جهان «رویای برزخی».
نگارش که تمام شد، اولین کسی که دستنوشته را خواند، آقای علیرضا شهسواری بود که گفت: «چقدر شبیه بوفکور است!». بیاغراق ضربهای سخت به من وارد شد. دوباره سراغ داستان رفتم و این بار که از منظر بوفکور آن را خواندم متوجه شدم بیآنکه قصدی در بین باشد به چه دنیایی نزدیک شدهام. البته خوشبختانه جای تأسف نداشت، چون تا همان زمان بسیاری از نویسندگان نامی سعی کرده بودند داستانی شبیه بوفکور بنویسند و ناخودآگاهِ من، بدون آنکه بگذارد متوجه بشوم، تا پایانِ (رویا) مرا زیر سایه گوارای بوفکور نشانده بود. البته نه که نتیجه کار عینا همان باشد، دنیاها، شخصیتها، ماجراها و در مجموع بسیاری از عناصر دو کتاب با هم تفاوتهای فراوان دارند، اما کیست که رویای برزخی را بخواند و درون آن بوفکور را نبیند؟
تفاوت بین رئالیسم و پستمدرنیسم در چیست؟ چرا خیلیها به اشتباه پستمدرنیسم را رئالیسم پیشرفته میانگارند؟
خیلی مختصر به تفاوت کلی بین دو گونه ادبی میپردازم: رئالیسم نگاهی باورمندانه، جدی و صرفا بیرونی به داستان دارد، اما پستمدرن بیرون و درون را به سُخره میگیرد. از لحاظ قالب بیانی دو جهان متفاوت هستند. یک انسان متعهد، معتقد، سختکوش و بسیار جدی را در نظر بگیرید که به دقت و با تأنی پیرامونش را زیر نظر گرفته باشد و در مقابل، جوانی شوخ، بذلهگو، پُرتکاپو که آگاهانه و شیطنتآمیز درون و بیرون هر پدیدهای را به هم بریزد تا نشان بدهد هستیای که دل به آن بستهایم، معرکهای و مضحکهای بیش نیست. البته یادمان باشد این، فقط بخشی از تفاوتهای آنهاست؛ همچنین فراموش نکنیم درباره آثار ارزشمند ادبی حرف میزنیم، نه هر نوشتهای.
آیا اسماعیل زرعی از آفرینش نزدیک به سیزده یا چهارده مجموعه داستان و چند رمان و چند کتاب نقد و یک مجموعه شعر هدف خاصی را دنبال کرده و یا فقط علاقه بوده است؟
صادقانه بگویم؛ در آغاز، هدف فقط لذتبردن از نوشتن بوده است؛ کاری که بیاغراق هیچ عمل و اقدامی لذتبخشتر از آن نیست. اما کمکم، نوشتن، تبدیل به عادت شده است؛ به زندگی شده است. حالا مینویسم، چون باید بنویسم بخصوص که زمان هرچه بیشتر میگذرد بار تعهد را زیاد و زیادتر میکند. مینویسم، چون زبانِ گویا دارم، باید صدای کسانی باشم که نمیتوانند حرف دلشان بزند؛ باید لحظهلحظه آنچه را که در روزگار من، در پیرامون من میگذرد ضبط و ثبت کنم؛ باید چشمهایم را درستحسابی باز کنم و سخت بهگوش باشم بیآنکه از آفرینشها و خلسههای هنرمندانه غافل بشوم.
در رمان «رویای برزخی» زمان کاملا شکسته و مفهومی ذهنی است. آیا تعمدی در این کار بوده است؟
هر اتفاقی که در داستان میافتد، هر عنصری به هر شکل که انتخاب میشود، بیگمان ضرورتی دارد. در رویای برزخی، زمان به شکلهای گوناگونی طرح شده است؛ گاهی لحظهای به قدری طولانی میشود انگار یک عمر است که میگذرد و گاه عمری در آنی گنجانیده شده. همچنین داستان، از آخر به آغاز روایت میشود و سراسر حوادث و ماجراها در فاصله بین عبور از مرز صد به صدویک سالگی و یا بیستودو به بیستوسه سالگی راویاش اتفاق میافتد؛ زمانی به اندازه یکبار پلکزدن. پیری یا جوانی شازده باربر، درواقع همان صدسالگی یا بیستودو سالگی ارتباط تنگاتنگی دارد با اوضاع روانیاش؛ حسوحالی که خارج از جهان داستان هم برای بسیاری از انسانها تجربه شده است. دقت کردهاید عمر شادیهایمان چقدر کوتاه است و لحظههای که به درد و مصیبتی مبتلاییم انگار پای عقربکهای زمان را تا ابد بستهاند؟
در کتاب «داستاننویسی از نمای نزدیک» که از مروارید منتشر شده است آیا شما شکل دیگری از مفاهیم و تکنیکهای داستاننویسی را ارائه دادهاید یا این کتاب هم شبیه کتابهایی است که قبلا جمال میرصادقی و ابراهیم یونسی و... منتشر کردهاند. اگر این کتاب تفاوتی دارد لطف میکنید تفاوتهایش را بیان کنید؟
همین سوال را انتشارات مروارید موقع پذیرش کتاب مطرح کرد. ناشر با مولف تعارف ندارد. بهجای شرحدادن و ارائه دلیل و مدرک، خواهش کردم به دقت داستاننویسی از نمای نزدیک را مطالعه کنند. چنانچه بحث تازهای ندارد، بیندازندش دور، چون کار تکراری فاقد ارزش است. امیدوارم از این سخن برداشت نشود آثار بسیار گرانبهای بزرگانی که نام بردید، بهعلاوه رضا براهنی و سایرین را پس راندهام. هرگز. خودم را شاگردشان میدانم و از ایشان فراوان آموختهام.
ژانر مجموعه داستان «جهنم به انتخاب خودم» چیست و دلیل انتخاب این ژانر را لطفا بیان کنید.
داستان کوتاه جهنم به انتخاب خودم به شیوه پستمدرن نوشته شده، اما مجموعه، ویترینی از قالبهای بیانی متفاوت است که در هر داستان، سبک، بنا به نیازِ موضوع و ضرورت هماهنگی با سایر عناصر داستانی انتخاب شده است. بهعبارت دیگر: هر موضوعی با توجه به شرایط زمانی و مکانی از طرفی و لزوم پیوند طبیعیِ تنگاتنگ ادبی از سوی دیگر، قالب خاص خودش را برمیگزیند. بهعنوان مثال: در نظر بگیرید اگر هدایت «بوفکور» را بهصورت رئال مینوشت چه از کار درمیآمد و یا چوبک «انتری که لوطیاش مرده بود» را در قالب سوررئال؟
در رمان «خیال کردم آب است میچکد» ایده خیلی خوبی دارید. این ایده از کجا نشأت گرفته است؟
این کتاب درواقع زاده شده از دل رمانی است که پیش از آن منتشر شده؛ «همه زنهای زندگی من» که ابتدا قرار بود توسط انتشارات مروارید چاپ شود. برای گرفتن مجور به ارشاد هم فرستاده شد، اما بدون دادن هیچ توضیحی کل کتاب را رد کرده بودند. ناچار در کانادا منتشرش کردم. البته اگر جوان بودم، یا دقیقتر بگویم، اگر امیدی به زندهماندن در فردایم داشتم صبر میکردم موقع مناسب، در ایران چاپ شود؛ چون مخاطب من، این طرف مرز است. آنهایی که خارج از مملکت زندگی میکنند، خودشان را از مشکلات و معضلات روزافزون رهانیده، رفتهاند راحت زندگی میکنند؛ نیاز چندانی به خواندن نوشتههای من ندارند؛ مهم، رسانیدن کلام به گوش کسانی است که ماندهاند تا بسوزند و بسازند؛ حالا هرقدر هم که برای نشر سفت و سخت بگیرند؛ مثل ماجرای داستان بلند «عنکبوت نفرینشده» که دوره وزارت محمد خاتمی در ارشاد، توسط زندهاد جعفر کازرونی، مدیر انتشارات (چشمه هنر و دانش) برای کسب مجوز رفت و رد شد. صبر کردم تا دولت و کابینهاش عوض شود؛ از طریق ناشر دیگری ارسال کردم؛ باز هم رد شد. این تحمل و ارسالها چند دهه ادامه داشت تا سرانجام در دولت حسن روحانی، سال ۹۳، بهقول معروف به زیور طبع آراسته گردید. جدا از «عنکبوت نفرینشده» تعدادی دیگر از نوشتههایم هم به همین شکل منتشر شدهاند.
در «شوهر ایرانی خانم لیزا» شما چه باورهایی را به چالش میکشید؟
پرسش زیرکانهای است جناب مرادی عزیز. نه فقط در (شوهر ایرانی خانم لیزا)، کمابیش در همه نوشتههایم علاوه بر تلاش برای واداشتن مخاطب به دقت، تفکر، پرسش، جستوجو و بهتدریج نهادینهکردنِ دقیق دیدن، عمیق اندیشیدن و چونوچرا کردن، هر آنچه که موجب عقبماندگی، تحقیر و تحمیق انسان شده است و میشود را به چالش کشیدهام بیآنکه از ضرورت شکل و بیان هنرمندانه غافل شوم. البته با این توضیح بیدرنگ که گمان نمیکنم شقالقمر کرده باشم؛ من هم یکی هستم از خیل کسانیکه وظیفه خودشان میدانند علاوه بر تلاش برای خلق آثار ناب ادبی، این به گفته شما به چالش کشیدنها را هم در دستورکارشان قرار بدهند تا از مجرای رسیدن به مدینهفاضله دور نیفتند؛ دورنمایی واهی، یا سرانجامی واقعی.
سخن پایانی با شماست. اگر دوست دارید میتوانید در مورد ادبیات و نویسندههای کرمانشاهی همچون علیاشرف درویشیان و منصور یاقوتی و علیمحمد افغانی و یا ابوالقاسم لاهوتی و رشید یاسمی حرف بزنید.
بزرگوارانی که نام بردید از مشاهیر و افتخارات کرمانشاه هستند در عرصههای شعر و داستان. هرچه دربارهشان بگویم ذرهای به اعتبار و اهمیتشان نمیافزاید. پس فقط به احترامشان کلاه از سر برمیدارم و از شما و همکارانتان در نشریه تشکر میکنم که فرصت این گفتوگو را فراهم کردید.