تاکنون بیش از ۴۵ اثر در حوزههای ادبیات، تاریخ و سیاست به فارسی و چندین اثر عمدتا ادبی با ترجمه کلاتی از فارسی به زبان انگلیسی انتشار یافته است. همچنین دو بار نامزد دریافت جایزه کتاب سال شده و هماکنون علاوه بر ترجمه به عنوان دبیر حوزه تاریخ و سیاست نشر کتابسرای تندیس و سردبیر نشر قفسه فعالیت دارد. او بر این باور است که مترجم میتواند با انتخابهای موجه و ترجمه با کیفیت، مخاطبان خود را داشته باشد و در اینباره میگوید: «همیشه سعی کردهام آثاری را انتخاب کنم که در یک خط سیر قرار دارند تا مخاطب جدّی من بعد از خواندن دو، سه اثر سلیقه من دستش بیاید و اگر سلیقه خودش را با قلم من همراستا دید با خیال راحت آثار بعدی را انتخاب کند». با او همکلام شدیم تا از کم و بیش کار ترجمه برایمان بگوید.
سوتیتر ۱: مهمترین اصل برای یک مترجم این است که صاحب امضای خودش باشد و برای صاحبِ امضاشدن هم انتخاب اثر بسیار مهم است
سوتیتر ۲: از این شاخه به آن شاخه پریدن، آفت کار مترجمهاست، چراکه مخاطب را دچار سردرگمی میکند و آنها دیگر نمیتوانند با اطمینان سراغ آثار بعدی آن مترجم بروند
بهترین رمانی که در حوزه ادبیات داستانی ترجمه کردید متعلق به چه نویسندهای است و دلایل انتخاب این رمان و این نویسنده چه بوده است؟
پاسخ به این پرسش شما کار بسیار دشواری است، چون همیشه سعی کردهام بهترینهای هر ژانر را برای ترجمه انتخاب کنم (البته از نظر خودم)، مثلا در ژانر طنز سیاه سراغ کتاب «آدمفروش» نوشته پل بیتی رفتم، که در سال ۲۰۱۶ برنده جایزه بوکر شد. یا در ژانر پادآرمانشهری و آخرالزمانی اثر مشهور و معتبر جان لنچستر، «دیوار»، را به فارسی ترجمه کردهام. یا در ژانر پلیسی، جنایی و روانشناختی سراغ یکی از مهمترین جنایینویسان چند دهه اخیر، تانا فرنچ، رفتهام و مشغول ترجمه ششگانه جوخه قتل دوبلین این نویسنده هستم، که تاکنون چهار جلدش را به فارسی ترجمه کردهام. یا در حوزه ادبیات زنان و فمینیسم کتاب «ورطه» نوشته ناتسوئو کرینوی ژاپنی را در کارنامه دارم، که یکی از شاخصترین آثار این ژانر در ژاپن و جهان محسوب میشود. یا در حوزه ادبیات کلاسیک دو اثر از گراهام گرین و دو اثر از سامرست موام ترجمه کردهام، که هیچکدام تا پیش از این به فارسی ترجمه نشده بودند. در انتخاب آثار ادبی و رمان همواره سه اصل را مدّنظر داشتهام، اول این که آن اثر داستانگو و روایتگر باشد و جنبه روایی اثر بر سایر ابعادش بچربد، دوم حتیالمقدور قبلاً به فارسی ترجمه نشده باشد و سوم اثری باشد که خواننده بعد از اتمام مطالعهاش از هزینه و وقتی که صرف آن کتاب کرده راضی باشد.
شما بهخاطر کتابهای زیادی که در حوزههای مختلف ترجمه کردهاید در حال حاضر یکی از مترجمهای شناخته شده هستید. چقدر انتخاب خود کتابها و نویسندهها و همچنین ناشرها برای معرفی شما تأثیرگذار بوده است؟
ابتدا از این که چنین نظر مثبتی به بنده دارید از شما تشکر میکنم و از این بابت بسیار خوشحالم. من فکر میکنم برآیند تمام مواردی که برشمردید در مطرح و شناخته شدن یک مترجم تأثیر دارند. این که شما گزیدهکار باشید و سراغ ترجمه هر اثر پرفروشی نروید، خود را گرفتار جو و موج زمانه نکنید و معیارهای خاص خود را برای انتخاب اثر داشته باشید شاید در سالهای نخست فعالیتتان به چشم نیاید، اما به مرور به شکلگیری بِرند و امضای شما کمک میکند. من همیشه به دوستانی که در کلاسهای ترجمهام شرکت میکنند میگویم که مهمترین اصل برای یک مترجم این است که صاحب امضای خودش باشد و برای صاحبِ امضاشدن هم انتخاب اثر بسیار مهم است. مثلا برای من مخاطب بسیار مهم است و همیشه سعی کردهام آثاری را انتخاب کنم که در یک خط سیر قرار دارند تا مخاطب جدّی من بعد از خواندن دو، سه اثر سلیقه من دستش بیاید و اگر سلیقه خودش را با قلم من همراستا دید با خیال راحت آثار بعدی را انتخاب کند. این از شاخه به آن شاخه پریدن آفت کار مترجمهاست، چراکه مخاطب را دچار سردرگمی میکند و مخاطب دیگر نمیتواند با اطمینان سراغ آثار بعدی آن مترجم برود. در مورد ناشرها، در اوایل کارم بهدلیل بیتجربگی و خامی با ناشرهایی کار کردم که برای نشر آن آثار مناسب نبودند. برای مثال، به ناشری که صرفا پرفروش بود و عمده مخاطبانش هم صرفا دنبال آثار هیجانی و عامهپسند بود کتابهایی دادم که جزء جدیترین آثار ادبیات سرخ پوستی به شمار میروند، بالطبع آن آثار در آن نشر دیده نشدند و خیلی زود هم حذف شدند. اما بهمرور متوجه شدم که چه آثاری را باید به چه ناشری سپرد تا مخاطب خاص آن اثر را داشته باشد و این به بهتر دیده شدن آثارم کمک زیادی کرد.
در حال حاضر شکاف عظیمی بین نویسندههای ایرانی و ناشرها، بهخاطر اینکه ناشرها به سمت کتابهای ترجمه رفتهاند وجود دارد، به همین دلیل خیلی از نویسندههای حرفهای دچار یک فروپاشی درونی شدهاند، چون ناشرها دیگر علاقه چندانی به چاپ کتابهای نویسندههای ایرانی ندارند، شما بهعنوان یک نویسنده و مترجم، این وضعیت نابسامان را چطور آسیبشناسی میکنید؟
قبل از هر چیز باید یک چیز را برای خودمان روشن کنیم: اینکه انتشارات یک بنگاه اقتصادی است و هدف اول، دوم، و سومش کسب درآمد و سود بیشتر است و شاید در اولویتهای بعدی بتوان فرهنگسازی و حمایت از اهل قلم را جزء اهداف ناشران دانست و این فقط مختص ناشران ایرانی نیست و در تمام دنیا صادق است. به همین دلیل است که میبینیم ناشران بهراحتی آثار بیمایه و بسیار ضعیف سلبریتیهای دنیای سینما و ورزش را منتشر میکنند، چون میدانند که این افراد نزد مردم شناختهشده هستند و طبیعتا آثارشان نیز به فروش بالایی دست مییابند. با ظهور شبکههای اجتماعی کار برای نویسندهها سختتر هم شده است، چراکه بسیاری از بلاگرها صرفا بهواسطه دنبالکنندههای بسیار زیادی که دارند بهراحتی میتوانند برای آثار زرد خود ناشر پیدا کنند. با این مقدمهای که عرض کردم، متأسفانه نویسنده ایرانی کمتر شناختهشده یک گزینه بیشتر ندارد و آن هم برقراری ارتباط نزدیکتر و بهتر مخاطب خود از طریق شبکههای اجتماعی است، اگر نویسندهای بتواند به مخاطبان زیادی در فضای مجازی دست یابد، نتیجتا بهراحتی میتواند ناشران را متقاعد کند که اثرش پرفروش خواهد شد. بنده به هیچ وجه چنین مشی و رویهای را تائید نمیکنم، اما به هر روی واقعیت دوران ماست و ناگزیریم آن را بپذیریم. اینکه ناشران ایرانی آثار ترجمه را بهتر و بیشتر میپذیرند و منتشر میکنند به دلیل شخص مترجم نیست، بلکه بهخاطر نویسنده خارجی آن اثر است، دقیقا به همین دلیل است که گاهی از یک اثر خارجی بیش از ده ترجمه همزمان در بازار موجود میشود و این نشان میدهد که اولویت ناشر کار کردن با فلان مترجم نیست، بلکه منتشرکردن فلان اثر از فلان نویسنده خارجی است.
خیلی از افرادی که حتی چهار کلمه انگلیسی نمیدانند، امروز از طریق هوش مصنوعی سراغ ترجمه شعر و رمان رفتهاند، شاید این مساله بهخاطر وضعیتی است که ناشرها به وجود آوردهاند، شما این وضعیت دهشتناک را چطور تشریح میکنید؟
به موضوع بسیار خوبی اشاره کردید. من به واسطه کارم بهعنوان دبیر نشر با این قبیل آثار که با هوش مصنوعی ترجمه شدهاند به کرّات برخورد کردهام و این را به شما ضمانت میدهم که هوش مصنوعی اصلا مترجم قابلاعتمادی نیست و گافهای بسیاری دارد، دستکم در این مرحله، شاید در آینده پیشرفت کند و بتواند جای انسان را بگیرد، اما در شرایط کنونی اصلا قابلاعتماد نیست و این دوستان ناشری که از هول حلیم توی دیگ افتادهاند به زعم بنده دست به خودکشی حرفهای و چوب حراج به اعتبار خود زدهاند، چون کافی است مخاطب جدّی این دست کتابها را بخواند و متوجه گافهای فراوان هوش مصنوعی بشود تا برای همیشه روی اسم این دست ناشرها و مترجمها خط قرمز بکشد. به نظر من، ترجمه و بخصوص ترجمه ادبی، یک هنر است، نه یک فن و تجربه ثابت کرده که ماشین و هوش مصنوعی فاقد مهمترین بُعد بقا و دوام هنر، یعنی بُعد انسانی است، شما در ترجمه آثار ادبی باید بتوانید تمام آن حس و عاطفهای که هنگام خواندن اثر از زبان مقصد دریافت میکنید را در ترجمه خود جاری سازید تا مخاطبِ زبانِ مقصد خود را به همان اندازه نشئه کنید. شاید این مثال زیادی تکراری شده، اما به نظرم باز هم اصل مطلب را به درستی بیان میکند. ترانههایی که چهل، پنجاه سال پیش سروده شده و خوانده شدهاند هنوز هم طرفدار دارند و بر دلهای اقشار مختلف جامعه مینشینند، اما ترانههایی که امروز با هوش مصنوعی ساخته میشوند نهایتا یک ماه تِرِند بازار هستند و بعد بهراحتی به بوته فراموشی سپرده میشوند. این را میتوان به سایر ساحات هنر نیز تعمیم داد.
وقتی یک نفر بهعنوان مترجم رمانی ترجمه میکند، نباید در مرحله اول ادبیات داستانی و تکنیکهای مرتبط با آن را بشناسد؟ آیا فقط عشق به ادبیات میتواند مترجم خوب بسازد، معیار سنجش یک مترجم خوب چیست؟
پیرو عرایض قبلیام، ترجمه یک هنر است، مثل باقی هنرهای انسانی؛ لذا صرف داشتن علاقه به ادبیات نمیتواند از شما مترجم قابلی بسازد، همانطور که صرف علاقه به موسیقی یا نقاشی نمیتواند از شما نوازنده یا نقاش چیرهدستی دربیاورد. مهمترین شرط برای تبدیل شدن به یک مترجم ماندگار داشتن استعداد ذاتی است، در صورت وجود چنین شرطی، فرد میتواند با آموزش و مطالعه فراوان این استعداد را صیقل دهد و بعد از مثلا ۱۰، پانزده سال به یک مترجم ماندگار تبدیل شود. به این ترتیب، مترجمی که صاحب استعداد است و ادبیات داستانی، مکاتب ادبی، نویسندگان مطرح، تاریخ ادبیات، تکنیکهای نگارش را میشناسد بهمراتب مترجم بهتری خواهد بود تا مترجمی که صرفاً به زبان مبدأ و مقصد اشراف کامل دارد. برای عبور از مرحله مترجم متن و خبر و مقاله علمی و رسیدن به مقام شامخ مترجم ادبی ماندگار، فرد باید مهارتاندوزی، مطالعه، و تمرین زیادی انجام داده باشد.
شما بهتازگی کتاب مهم و جامعی به اسم «جنگل اشباح» از سم لیث که درباره تاریخ ادبیات کودک است ترجمه کردهاید، نظر فنی و کارشناسانه خودتان در مورد این کتاب چیست؟
کتاب «جنگل اشباح» به لحاظ ترجمه کتاب پرچالشی برای من بود، چون برای ترجمه این اثر مهم، صرف آشنایی و تسلط به زبان انگلیسی کافی نبود، بلکه شما باید با تاریخ ادبیات کودک جهان نیز آشنایی کاملی میداشتید تا میتوانستید از پس چنین اثری بربیایید. به جرأت میتوانم بگویم ترجمه چنین اثری در دوران قبل از ظهور اینترنت یا غیرممکن بود یا دهها سال طول میکشید. اما به مدد معجزه اینترنت و دسترسی آسان به انواع منابع و دانشنامههای آنلاین موفق شدم بعد از حدود یک سال تمام از پس ترجمه این اثر فاخر بربیایم. در مورد ارزش این اثر همین بس که خواندنش برای هر نویسنده حوزه ادبیات کودکی لازم است، چون نهتنها به توصیف سیر تکامل ادبیات کودک جهان پرداخته، بلکه نکات بسیاری مهمی درباره نحوه غلبه نویسندگان مطرح دنیا بر چالشها و محدودیتهای دوران خود گفته و این نکات میتوانند برای بسیاری از چالشهای نویسندگان معاصر ما راهگشا باشند. این کتاب در بسیاری از دانشگاههای معتبر دنیا به نویسندگان و دانشجویان حوزه ادبیات کودک تدریس میشود، و، چون بسیار جدید است، برخلاف آثار قبلی که در این حوزه نوشته شدهاند، کل تاریخ ادبیات کودک تا دوران معاصر را پوشش میدهد.
سم لیث در کتاب «جنگل اشباح»، یک مسیر تاریخی را برای بیان اندیشههای خود انتخاب کرده است، مسیری روشن که با افسانهها گره خورده است، نظر شما در این باره چیست؟
به نکته درستی اشاره فرمودید، تاریخ شقی از داستان است که در دنیای واقعی رخ داده و الهامبخش بسیاری از آثار داستانی جاویدان جهان بوده است و خواهد بود. بنابراین، سم لیث نیز روایت خود را از نوزایی تاریخ و بدو شکلگیری داستان و افسانه در ذهن انسان ناطق شروع کرده است. عنوان اولین فصل کتاب «یکی بود، یکی نبود» است، یعنی قدیمیترین ابداع بشر برای ورود به هزارتوی مرموز افسانهها و داستانها. در دورانی که تعداد سرگرمیهای بشر به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسید، داستان و روایت جذابترین مفر بشر برای گریز از واقعیتهای هولناک زندگی و پناه بردن به سرزمین امن خیال بود. تاریخ همیشه بهعنوان یک عنصر کلیدی در بسیاری از آثار ادبی و داستانی عمل کرده است، بهویژه وقتی که به روایات انسانی و مقاومت در برابر شرایط سخت پرداخته میشود. سم لیث نیز با انتخاب این مسیر تاریخی در «جنگل اشباح»، به شکلی هوشمندانه، روایتهای داستانی و افسانهای را در کنار تاریخ واقعی قرار میدهد. این تقابل به نوعی نشاندهنده این است که چگونه انسانها از ابتدا برای فهم و تفسیر دنیای پیچیده و گاهی وحشتناک خود به داستان و افسانه پناه بردهاند. این داستانها به شکلی غیرمستقیم در تلاش برای حفظ هویت، تاریخ و مبارزات انسانی در برابر فراموشی عمل میکنند. بهویژه در شرایط جنگ و سرکوب، تاریخ نهتنها بهعنوان یک گزارش از وقایع، بلکه بهعنوان ابزاری برای ساختن و حفظ یک اسطوره و روایت جمعی از آنچه که رخ داده، مطرح میشود. به این ترتیب، انتخاب عنوان اولین فصل کتاب «یکی بود، یکی نبود» نیز یک انتخاب دقیق و نمادین است. این عبارت، که در حقیقت شروع بسیاری از افسانههای سنتی است، بهنوعی نقطه ورود به دنیای خیال و داستانها بهشمار میرود. این آغاز ساده و در عین حال عمیق، دروازهای است به جهانی که در آن حقیقت و خیال در هم میآمیزند و انسانها میتوانند از آن برای فرار از رنجهای ملموس و ترسهای روزمره استفاده کنند. در این دنیای افسانهای، همانطور که در بسیاری از داستانهای کلاسیک نیز مشاهده میشود، قهرمانان با معماها و موانع مواجه میشوند که درنهایت به معنای عمیقتری از حقیقت و زندگی منتهی میشود. این نگرش، علاوه بر اینکه به فهم عمیقتر تاریخ و سرگذشت انسانها کمک میکند، نشاندهنده اهمیت بیپایان داستانها و اسطورهها در فرهنگها و جوامع مختلف است.
سم لیت کتاب را با قصههای اخلاقی ایزوپ شروع میکند، آیا سم لیت، ادبیات کودک را به عنوان یک محرک آموزشی میبیند؟
من چنین برداشتی نکردم، دلیل شروع کتاب با قصههای اخلاقی ایزوپ رعایت سیر تاریخی این ادبیات است. اما خوب، این یک حقیقت است که داستان همواره یکی از ابزارهای مهم و مفید برای جلب توجه کودکان و آموزش مفاهیم علمی و فرهنگی و اخلاقی به آنها بوده است؛ و نویسنده در فصلهای مختلف کتاب به شکلهای مختلفِ استفاده بشر از این ابزار مفید برای انتقال مفاهیم اخلاقی و فرهنگی به کودکان هر دوره اشاره کرده است.
من از اینکه نویسنده به شکل عمیقی به آن فانتزیهای زیبای بین دو جنگ جهانی پرداخته بود، واقعا در پوست خودم نگنجیدم. نظرشما در مورد پرداختن نویسنده به آن آثار متأخر چه بود؟
نویسنده در این کتاب به نکته مهمی اشاره میکند، او میگوید ادبیات کودک مخلوق نویسندگان بزرگسال است نه کودکان، این نکته بسیار مهمی است به این جهت که نویسندههای ادبیات کودک اغلب خاطرات کودکی خود را در آثارشان بازآفرینی میکنند و قصههای آنها تابع مستقیمی از تجربیات زیستهشان است؛ لذا ما میبینیم که ادبیات دو جنگ جهانی اول و دوم با یک فاصله چند دههای ظهور میکند، یعنی زمانی که سپری میشود تا کودکانی که آن دوران را تجربه کردهاند بزرگ شوند و روایتهای خود را بنگارند.
علاوه بر این، این وقفه زمانی بین وقوع جنگها و خلق آثار ادبی به نویسندگان این امکان را میدهد که عمیقتر به تحلیل و بازنگری تجربیات خود بپردازند و از آنها داستانهای تازهای بسازند. درحقیقت، زمانی که افراد بالغ، بویژه افرادی که دوران جنگ را تجربه کردهاند، به نوشتن میپردازند، آنها نه تنها از منظر کودکانه، بلکه از منظر یک فرد بالغ و آگاه به پیچیدگیهای زندگی و تاریخ نیز به این تجربیات نگاه میکنند. این نگاه بزرگسالانه در ادبیات کودک به نوعی جبرانی برای ناتوانی در بیان مستقیم و سادهانگارانه آن تجربیات است. بدین ترتیب، ادبیات کودک به ابزاری تبدیل میشود که نه فقط جهان کودکانه، بلکه ابعاد اجتماعی و تاریخی گستردهتر را نیز پوشش میدهد.
این موضوع همچنین به شکل غیرمستقیم اشاره به این واقعیت دارد که بسیاری از داستانهای کودکانه در حقیقت از دل تاریخهای تلخ و سخت برآمدهاند، درحالیکه همچنان این داستانها به کودکان امکان میدهند تا در فضایی امن و خیالانگیز با واقعیتهای پیرامون خود روبهرو شوند. نویسندگان با استفاده از افسانهها، نمادها و عناصر تخیلی، نه تنها به کودکان کمک میکنند تا دنیای پیچیده و پر از خشونت را بهتر درک کنند، بلکه میتوانند حس امید، مقاومت و بازسازی در برابر دشواریها را نیز منتقل کنند. این فرآیند نهتنها به رشد ذهنی کودکان کمک میکند، بلکه به افراد بالغ نیز این فرصت را میدهد که از گذشته بیاموزند و آن را به شکلی مفهومی و عاطفی به نسلهای آینده منتقل کنند. بدین ترتیب، ادبیات کودک نه تنها وسیلهای برای سرگرمی است، بلکه نقشی اساسی در تربیت و شکلگیری تفکر نسلهای بعدی دارد.
مایلم جمعبندی و سخن پایان را از زبان شما در باره وضعیت ترجمه بدانم؟
متأسفانه ترجمه و ادبیات و بهطورکلی کتاب و مطالعه اوضاع اسفباری را این روزها تجربه میکنند و مردم ایران روز به روز از فضای کتاب و مطالعه دور ودورتر میشوند. خاطرم هست یک زمانی در دهه ۱۳۹۰ وقتی صبحها با مترو به محل کارم میرفتم، هر مسافر یک روزنامه میگرفت و در طول مسیر روزنامه میخواند، اما امروز همه چیز به گوشیهای همراه و شبکههای اجتماعی محدود شده است و این امر مانع از ایجاد تمرکز لازم و کافی برای مطالعه کتابها میشود. متأسفانه دیگر مطالعه و کتابخوانی نه اولویت و نه دغدغه ایرانیها نست و ناگفته پیداست که استمرار این جریان چه مضراتی میتواند برای جامعه و نسلهای بعدی ما داشته باشد. به عنوان فردی که بیش از بیست سال از عمرش را صرف نوشتن و ترجمه کرده افق روشنی برای عرصه نوشتن و نشر نمیبینم، مگر این که معجزهای رخ دهد.