محمد انیسی طهرانی، کارشناس روابط بینالملل نوشت: وقتی مورخان آینده به دوره دوم ریاستجمهوری «دونالد ترامپ» نگاه کنند، احتمالا تهاجم نظامی به ایران را یکی از نقاط عطف دوران ریاستجمهوری او ارزیابی خواهند کرد. این جنگ، محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار، ایالات متحده را در عرصه بینالمللی منزوی، فشارهای تورمی بر اقتصاد جهانی تحمیل و درست پیش از انتخابات میاندورهای، محبوبیت داخلی رئیسجمهور را کاهش داد.
اما شاید آیندگان تحول دیگری را سرنوشتسازتر بدانند: شکست سیاست دونالد ترامپ در قبال چین. در حدود یکونیم سال فعالیت دولت ترامپ، ایالات متحده به قدرتمندترین رقیب ژئوپلیتیک خود اجازه داده است در عرصههایی، چون اقتصاد، توازن نظامی، علم، فناوری و نفوذ راهبردی موقعیت خود را تقویت کند. چین اگرچه علاقهای به ایجاد «نظم جهانی چینی» بر اساس الگوی نظم آمریکایی پس از جنگ جهانی دوم ندارد، اما مصمم است قدرت آمریکا را محدود، موقعیت مسلط واشنگتن در آسیا را تضعیف، اهرمهای مالی آن را سست و نهادهای بینالمللی غربگرا را با چالش مواجه کند.
به عبارت دیگر، پکن در پی سرعت بخشیدن به روندی است که «شی جینپینگ» آن را ظهور شرق و افول غرب توصیف کرده است. تشریفات سفر رئیسجمهور چین به واشنگتن نباید تصویر بزرگتر را پنهان کند؛ اینکه موازنه قدرت در برخی عرصهها با سرعت به نفع پکن تغییر کرده است. چین از جنگ تجاری عبور کرده، شکاف فناوری با آمریکا را کاهش داده، کنترل خود بر زنجیرههای تأمین حیاتی را تقویت کرده، فشار بر تایوان را افزایش داده و پیوندهایش با روسیه و بخش مهمی از کشورهای «جنوب جهانی» را عمیقتر کرده است. اول؛ کسری تجاری.
یکی از اهداف اصلی ترامپ کاهش کسری تجاری آمریکا با چین بود، اما نتیجه جنگ تجاری، دستکم در بخشی از موارد، تغییر مسیر صادرات چین از طریق کشورهای ثالث، بهویژه ویتنام، تایوان و مکزیک بوده است؛ بنابراین صادرات چین به بازار آمریکا در مواردی با تغییر مسیر ادامه یافته است. دوم؛ زنجیرههای تأمین. چین در تولید طیف وسیعی از نهادههای صنعتی مورد نیاز آمریکا جایگاهی کلیدی دارد. وابستگی متقابل دو اقتصاد، بهویژه در بخش کشاورزی، هزینه جنگ تعرفهای را برای واشنگتن افزایش داده است.
وابستگی کشاورزان آمریکایی به بازار چین برای محصولاتی مانند سویا نیز یکی از عواملی بود که پس از اقدامات تلافیجویانه پکن، ترامپ را به سمت آتشبس در جنگ تعرفهای سوق داد. سوم؛ هوش مصنوعی. شاید مهمترین تهدید بلندمدت، کاهش فاصله فناوری آمریکا و چین باشد. آمریکا همچنان در هوش مصنوعی پیشتاز است، اما چین هم در نوآوری و هم در کاربرد این فناوری پیشرفت کرده و مدلهای زبانی بزرگ آن با نمونههای آمریکایی رقابت میکنند؛ در برخی کاربردها نیز با هزینهای کمتر عملکرد قابل توجهی داشتهاند.
چهارم؛ جذب نخبگان. در حالی که سیاستهای مهاجرتی و فشارهای سیاسی بر دانشگاههای آمریکا میتواند از جذابیت این کشور برای استعدادهای علمی بکاهد، چین به دنبال جذب نیروی متخصص و تقویت ظرفیت علمی خود است. در رقابت بلندمدت قدرتهای بزرگ، از دست دادن نخبگان میتواند به معنای از دست دادن بخشی از مزیت فناورانه باشد. پنجم؛ جبهه نظامی و امنیتی. راهبرد آمریکا در آسیا و اقیانوس آرام بر جلوگیری از تبدیل شدن چین به قدرت مسلط منطقهای، حفظ موازنه و بازدارندگی در برابر چین، بهویژه در قبال تایوان، استوار است.
این راهبرد به حضور نیروهای آمریکایی، پیام بازدارندگی معتبر و اتحادهای منطقهای نیاز دارد. اما جنگ با ایران منابع قابل توجهی از آمریکا را از آسیا و اقیانوس آرام دور کرده است. حرکت ناو هواپیمابر «یو. اس. اس جورج واشنگتن» از ژاپن و استقرار آن در خاورمیانه، غرب اقیانوس آرام را در مقطعی بدون ناو هواپیمابر آمریکایی باقی گذاشت. در نهایت، مسئله فقط امتیازاتی نیست که ترامپ از چین گرفته یا واگذار کرده است. پرسش مهمتر این است که آیا سیاستهای دولت او، برخلاف هدف اعلامی مهار چین، به پکن فرصت بیشتری برای تقویت موقعیت خود داده است. اگر این روند ادامه یابد، ممکن است جنگ ایران یکی از نقاط عطف دوره دوم ترامپ باشد، اما تغییر موازنه قدرت میان آمریکا و چین، میراث راهبردی مهمتری از این دوره بر جای بگذارد.