بستن
کد خبر: ۱۵۰۸۴۰۱

«شجره طیبه میناب»؛ بغض خفته در گلوی ایران

«شجره طیبه میناب»؛ بغض خفته در گلوی ایران
ساعت ۱۱ صبح روز شنبه نهم اسفند ماه، در شرایطی که تنها حدود یک ساعت و نیم از آغاز تجاوز دشمن آمریکایی - صهیونیستی به خاک کشور و پایتخت ایران می‌گذشت؛ صدای چند انفجار شهر میناب در استان هرمزگان را در بهت فرو برد و مردم ایران را داغدار ۱۶۸ دانش‌آموز دبستانی دختر و پسر و آموزگاران مدرسه شجره طیبه کرد.


 تنها در عرض چند ثانیه بیش از صد امید و آرزو به دست دشمنان متجاوز خاموش شد؛ دانش آموزان بی‌گناهی که صبح روز شنبه برای آخرین بار از آغوش پدر و مادر خود خداحافظی کرده و به سمت کلاس‌های درس راهی شدند.
 اینجا میناب است؛ حوالی ظهر روز پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ماه. دقیقا ۴۸ روز پس از حمله جنایتکارانه دشمن آمریکایی - صهیونیستی، اما همچنان غم مردم این شهر مثل روز اول داغ است.
 اینجا مدرسه شجره طیبه است؛ مردی در حیاط مدرسه با یک چوب در حال کنار زدن آوار است. گویی دنبال چیزی می‌گردد. شاید تنها به دنبال یک نشانه است. وقتی میانه خرابه‌های مدرسه شجره طیبه گام برمی‌داری کاغذهای رنگی دانش‌آموزان به چشم می‌خورد.
نقاشی‌های دانش‌آموزان بر روی دیوار مدرسه هنوز بر روی دیوار است. نیمکتی در سایه دیوارهایی رنگی استوار است، با اینکه از مدرسه، ویرانه‌ای باقی مانده و دانش‌آموزان شهید شده‌اند اما ذهن از ناخودآگاه جمعی صدای دانش‌آموزان محیط مدرسه و کلاس درس را فرامی‌خواند.
هر کسی با انگشت خود بر روی تخته خاک خورده کلاس ویران شده چیزی نوشته است. یکی نوشته «انتقام خون شما را خواهیم گرفت»، دیگری نوشته یا «امام رضا». کاغذهای رنگی هنوز از تکه‌ای سقف باقی مانده آویزان است».
گل‌های رنگی رنگی که ساخته دست دانش‌آموزان است، بر روی دیواری در کنج کلاس دیده می‌شود، اما گل‌های اصلی این کلاس دیگر پرپر شده‌اند.
 یکی از شاهدان عینی که در محل حاضر است در گفت‌وگو با ایسنا از مدرسه شجره طیبه میناب روایت می‌کند:
به گفته وی، مدرسه شجره طیبه میناب دارای سه بخش بود؛ طبقه همکف این مدرسه کلاس‌های درس پسران بود. طبقه بالا کلاس‌های درس دانش‌آموزان دختر بود. در کنار مدرسه شجره طیبه، یک پیش دبستانی بود. مجموعاً سه مقطع تحصیلی داشت.
این شاهد عینی که از ساکنان قدیمی این محله بود با اشاره به سابقه محل مدرسه گفت که تا قبل از سال ۲۰۱۱ اینجا یک مرکز نظامی بود؛ اما زمانی که شهر توسعه پیدا کرد مجموعه دوستان نظامی به این نتیجه رسیدند که این مرکز نظامی بهتر است از شهر انتقال پیدا کند. به همین دلیل این مرکز نظامی به  ۵۵ کیلومتر آن طرف‌تر از شهر انتقال پیدا کرد.
 این شاهد محلی در ادامه بیان کرد، پس از آن تصمیم گرفته شد که از این فضای خالی استفاده شود. بخشی از این زمین به مدرسه شجره طیبه دخترانه، پسرانه و پیش دبستانی تبدیل شد. بخشی از آن با احداث درمانگاه به فضای بهداشتی و درمانی تبدیل شد. در بخش دیگری از این زمین نیز یک کارواش و یک تعاونی فرهنگیان تاسیس شد. متاسفانه همه این مکان‌ها در این جنگ مورد هدف دشمن آمریکایی - صهیونیستی قرار گرفت.
این شاهد محلی از روز نهم اسفند ماه روایت می‌کند؛ در روز ابتدایی حوالی ساعت ۱۱ به مدرسه شجره طیبه حمله شد. در حمله مجدد دوباره مدرسه شجره طیبه و اماکن پیرامون آن را هدف قرار داد، اما درمانگاه را نزده بود. حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر دوباره آمدند و درمانگاه را زدند.
صدای مرد میانسال غمگین است و با بغض سخن خود را به پایان می برد؛ «آن روز با چشم‌های خود کربلا را در میناب دیدم.»
با گذشت بیش از ۴۵ روز از این جنایت جنگی، همچنان بار این غم بر دوش مردم میناب سنگینی می‌کند. دیوارهای شهر با عکس‌های دانش آموزان و معلمان پر شده است. گویی این غم برای همین دیروز است.
 اینجا گلزار شهدای دانش‌آموز میناب؛ حوالی غروب است؛ اما این غروب غمگین‌تر از غروب‌های دیگر است. خانواده‌های داغدار به مزار فرزندان خود آمده‌اند. پدر و مادرهایی که هزار امید و آرزو برای فرزندان خود داشتند، اما اکنون آنان را به دل خاک سپرده‌اند. بر روی سنگ هر مزار، عکس دانش‌آموزی خردسال است. صدای گریه پدر و مادرها بلند است. رهگذری در گلزار نیست که چشم‌هایش خالی از اشک باشد.
مادری خمیده بر روی مزار دختر شهیدش اشک می‌ریزد. گویی دیگر توان ندارد که صورت خود را از روی مزار بردارد. آغوش گشوده و سنگ مزار را به سینه گرفته است. دخترش یکی از معلم‌های جوان مدرسه بود.
پدری که پسر خود را به خاک سپرده است در حالی که اشک‌هایش را از صورتش پاک می‌کند می‌گوید: «این اشک‌ها را نبین که می‌ریزم؛ من برای ایران جان هم می‌دهم اما یک وجب از خاک این کشور را به دست دشمن نمی‌دهم.»
خانمی در حال جارو زدن مزار مدیر مدرسه است. دوست صمیمی او بود. با لبخندی تلخ می‌گوید: «او دلسوز دانش آموزان خود بود. مدیری با اخلاص بود.»
در گوشه‌ای دیگر از گلزار مادری جوان بر روی جدول نشسته و چشم از روی گلزار فرزند شهیدش بر نمی‌دارد. بدون کلامی حرف به مزار دخترش خیره شده. اشک نمی‌ریزد اما گویی عالمی غم بر سرش خراب شده است. ساکت، غمگین و مات و مبهوت.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار