بستن
کد خبر: ۱۵۱۶۷۰۵

دگردیسی قهرمانان مبارز قصه‌ها

نام کتاب «راز» است و بخشی از شکوهش را از تصویرگری‌های فاطمه تخت‌کشیان می‌ستاند که در تلفیقی از مولفه‌های نقاشی سنتی ایرانی و نقاشی‌هایی با ویژگی‌های کودکانه، کژ و مژی‌های شیرین و ناشیانه و معنامند، روایت کلاغ قصه‌ی مندنی‌پور را مانوس‌تر کرده است، مانوس‌تر برای هم کودکان و هم بزرگسالان که روایت، به خاطر آن ویژگی‌های تسلابخش نوستالژیکش، بیش از کودکان، برای مخاطب بزرگسالِ خاطره‌باز است که جذاب می‌نمایاند.

دگردیسی قهرمانان مبارز قصه‌هانسیم خلیلی؛ منتقد پژوهشگر نوشت: مخاطبان ادبیات داستانی، شهریار مندنی‌پور را بیش از هر چیز شاید با «شرق بنفشه» اش به یاد بیاورند، روایتی از عشق در بستری از گفتمان شاعرانه که نقب به قصه‌ها و ادبیات می‌زد، گویی با این کار پودی ببافد بر تار روایت که قصه اش نَگسلد از آن زبرروایتی که هر قصه‌ای در جان‌پناه آن اِستاده، کوششی که یادآوری می‌کرد آنچه ادبیات امروزی را استقس‌دار می‌کند، بند و بستی‌ست که میان داستان معاصر و آن کلان‌روایت تاریخی-اساطیری وجود دارد.

حالا سال‌ها پس از آن روایت، مندنی‌پور کتاب نغزی در ادبیات کودک خلق و یا بهتر است بگوییم در قالبی پاکیزه‌تر بازنشر کرده، کتابی که بازتعریف همان به دامانِ ادبیاتِ اساطیری پناه جستن‌هاست و اینجا سرراست‌تر، از این رو که قصه، در جهانِ کودکان، یک ابزار تعلیمی کهنسال است و بیشتر قصه‌های اساطیری به زبان‌های امروزی برای بچه‌ها بازتعریف شده‌اند و کودکان به یمن این بازتعریف‌ها، مقیمانِ این گفتمان‌اند؛ نام کتاب «راز» است و بخشی از شکوهش را از تصویرگری‌های فاطمه تخت‌کشیان می‌ستاند که در تلفیقی از مولفه‌های نقاشی سنتی ایرانی و نقاشی‌هایی با ویژگی‌های کودکانه، کژ و مژی‌های شیرین و ناشیانه و معنامند، روایت کلاغ قصه‌ی مندنی‌پور را مانوس‌تر کرده است، مانوس‌تر برای هم کودکان و هم بزرگسالان که روایت، به خاطر آن ویژگی‌های تسلابخش نوستالژیکش، بیش از کودکان، برای مخاطب بزرگسالِ خاطره‌باز است که جذاب می‌نمایاند.

قصه «راز» مندنی‌پور با چنین ویژگی‌های مضمونی و بصری، روایت کلاغ قصه‌هاست که این بار گسسته از آن گفتمان قصه‌وار محتوم، به دنبال لانه‌ی خودش می‌گردد، او نماد یاغی اندوهگین و مستاصلی‌ست که بر ضد یک کلیشه برخاسته، کلیشه‌ی به لانه نرسیدن کلاغ در پایان همه‌ی قصه‌ها؛ «هزار و یک سال بود که وقتی قصه‌ای به پایان می‌رسید، قصه‌گو می‌گفت: «قصه‌ی ما به سر رسید، کلاغه به خانه‌اش نرسید». دیو که دود می‌شد و می‌رفت هوا، جادوگر بدجنس را که به اسب دیوانه می‌بستند و ول می‌کردند توی صحرا، قصه‌گو می‌گفت: «دسته‌ی گل، دسته‌ی نرگس، داغت نبینم هرگز و هرگز. قصه‌ی ما به سر رسید کلاغه به خانه‌اش نرسید.» ... سال‌های سال، هزار و یک سال این‌طوری بود تا این‌که یک شب همین کلاغ تصمیم گرفت هرطور که شده است، هر طور بشود، برود و خانه‌اش را پیدا کند.» و برای همین مطلع شورانگیز است که کلاغ را یاغی‌وار می‌بینیم، البته نه یک یاغی آرمان‌خواه به بلندپروازیِ ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی، که او هم دلش می‌خواست ضد کلیشه‌ها باشد، البته که او می‌خواست خانه و جویبار امن را رها کند و برود به دریا بپیوندد و کلاغ روایت مندنی‌پور برعکس، از آوارگی در قصه‌ها به دنبال امنیت خانه می‌گردد، به دنبال یک جا نشستن و ماوا گرفتن و از آشوب و اضطرابِ قصه‌ها، از استیصال و جنگ و هیاهو رهیدن؛ و این آیا بدان معنا نیست که کلاغ قصه‌ی مندنی‌پور، گفتمان و روانشناسی اجتماعی اندوهگین دیگری را متفاوت از گفتمان مبارز و روانشناسی اجتماعی خوش‌بینانه‌ی روزگار تاریخی بهرنگی نمایندگی می‌کند؟ و مگر نه این که انسان امروز نیز از پس سال‌ها مبارزه، همانند کلاغ قصه‌ی مندنی‌پور، دیگر نه به دنبال بلندپروازی و مبارزه برای رسیدن به جهانی بهتر، که در اندوه و انزوای خویش، تنها در بازجستِ آرامش و دامان برکشیدن از جهان و در مدار خانه و زندگی خود آرام و خوشبخت زیستن است، که اگر قرار بود جهان بهتر بشود پس از سال‌ها و سده‌ها مبارزه آرمان‌خواهانه به اینجا نرسیده بودیم. این کلاغ با همین آرزوی ساده و کوچک، سفر نمادین خودش را به دل قصه‌های مشهور فولکلوریک شروع می‌کند؛ از قهرمانان این قصه‌ها سراغ خانه‌اش را می‌گیرد، و در این مواجهه، با اشاراتی به فضای این روایت‌های داستانی، درواقع آنها را برای آن دسته از مخاطبانی که این قصه‌ها را به درستی نمی‌شناسند، بازتعریف می‌کند. 


در نهایت کلاغ، به‌رغم اینکه قهرمانی با کرد و کاری ساده و آرمانی کوچک در سر است، باز هم در شکلی کلاسیک، وجهی نجات‌بخش به خودش می‌گیرد: «همه‌ی آدم‌های خوب قصه‌ها مدیون تو هستند... مگه دلت نمی‌خواهد دختر ماه‌پیشانی عروسی کند؟ دلت نمی‌خواهد پهلوان‌هایی که زیر دیوار‌های قلعه‌ی سنگستان سنگ شده‌اند، دوباره جان بگیرند؟ دلت نمی‌خواهد حسن کچل ثروتمند شود؟» کلاغ گفت: «همان‌قدر که دلم می‌خواهد به لانه‌ام برسم، دلم می‌خواهد آنها هم به خوبی و خوشی برسند. هزار و یک ساله که آنها را می‌شناسم.

 وقتی غصه می‌خوردند، غصه می‌خوردم. خوشحال می‌شدند، خوشحال می‌شدم.» پس تو باید باز هم همان کاری را بکنی که همیشه می‌کردی. بگذری از رسیدن به خانه‌ات. فداکاری کنی تا قصه‌ها به آخر برسند، آدم‌های خوب قصه‌ها به خوبی و خوشی برسند.» و این آیا بدان معنا نیست که انسان معاصر در روایت «راز» مندنی پور، در چنبر تحولات فرساینده‌ی جهان نو، و همه‌ی انفعال‌ها و استیصال‌هایش، باز هم می‌تواند به فداکاری، به نجات، به ایده‌ال‌ها -که شمع‌های فروفتاده بر خاک را می‌مانند- به بهتر شدن زندگی و جهان امید داشته باشد؟ و با همین پرسش امیدبخش است که کتاب تمام می‌شود، کتاب ساده و کوچکی که برای بچه‌های امروز و دیروز، با کیفیتی بالا و شکل و شمایلی جذاب، از سوی نشر مهری به بازار کتاب آمده و در کتاب‌فروشی‌هاست تا یادآور خاطرات خوب مخاطبان ادبیات داستانی باشد و امیدوارمان کند به راز‌هایی که هنوز نمی‌دانیم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار