اوج روزهاي اعتراضات سال 88 بود و آقايي به نام حسين عبداللهي از روزنامه آرمان با من تماس گرفت. اولين بار بود که نام او را ميشنيدم و نميشناختمش و مثل ساير خبرنگاران ديگر پاسخ دادم که من اکنون نميتوانم مطلبي بنويسم و بايد فرصتي داشته باشم. خودش را که معرفي کرد فهميدم سردبير و مسئول روزنامه آرمان است. روزنامه آرمان آن روزها يک روزنامه نيمه اصلاحطلب بود و شايد به همين دليل بود که خيلي جايي در ميان جريان اصلاحات و معترضين انتخابات سال 88 نتوانسته بود پيدا کند. براي اينکه او را از سر بازکنم گفتم من تنها چيزي که به ذهنم ميرسد در حال حاضر نوشتن نامه سرگشادهاي خطاب به رئيس قوه قضائيه که آن زمان مرحوم آيتا... هاشمي شاهرودي بود. آقاي عبداللهي هم گفتند که اگر خيلي تند نباشد ما حاضريم چاپ کنيم به شرطي که نامه سرگشادهتان فقط در اختيار ما باشد. از اينجا بود که آشنايي ما با يکديگر شروع شد. البته آن تشخيصي که ابتدا داده بودم نيز چندان بيراه نبود. عبداللهي روزنامهنگاري معتدل و ميانه رو بود. خيلي راديکال، تندرو و انقلابي نبود ولي در عين حال با توجه به شرايط سياسي کشور سعي ميکرد که تا بخشي از واقعيتها و حقايق مسائل سياسي جامعه را مطرح نمايد. خيلي وقتها افراد هيأت تحريريه روزنامه آرمان که تماس ميگرفتند نميرسيدم که مطلبي برايشان بنويسم اما مرحوم عبداللهي که تماس ميگرفت نميتوانستم رويش را زمين بيندازم و هر طور شده بود سرمقالهاي دست و پا ميکردم. آن مرحوم به مرحوم هاشمي رفسنجاني ارادتي تام و تمام داشت و از معدود روزنامهنگاراني بود که پس از آنکه ستاره بخت و اقبال سياسي مرحوم هاشمي رفسنجاني رو به افول گذاشت او حاضر نشد که با آن جو همراهي کرده و همانند بسياري ديگر سکوت کند. تا آنجا که ميتوانست و مقدور بود از مرحوم هاشمي رفسنجاني دفاع ميکرد. دفاعش نه به واسطه آشنايي با خاندان هاشمي يا شخص هاشمي بود بلکه از بسياري جهات هاشمي رفسنجاني براي مرحوم عبداللهي يک الگو بود. شخصيت ميانه رو و معتدل مرحوم هاشمي رفسنجاني دقيقا شخصيتي بود که خود آقاي عبداللهي نيز داشت. کمتر در يادداشتهايم دست ميبرد و اگر ميبرد ميتوانستم بفهمم و به روي خود نميآوردم چون ميدانستم که همهمان با دادسراي فرهنگ و رسانه طرف هستيم و نميتوانيم آنگونه که باور داريم بنويسم. در عين حال اين را هم نه او درست ميدانست و نه من که به واسطه آنکه همه آنچه را که ميخواهيم نميتوانيم بنويسيم آن مقداري را هم که ميتوانيم بنويسيم را قيدش را بزنيم و ننويسيم. اواسط دهه 90 بود که مشکلات کليه پيدا کرد و مجبور شد که در قم بماند. مدتي در بيمارستان بود و رنج زيادي از مشکلات کليهاش ميکشيد. اما سعي ميکرد که فعاليتش را از دست ندهد. بعد از آنکه بيماري کليه پيدا کرد به نحوي احساس تعلق خاطري به او پيدا کردم و ديگر کمتر حاضر ميشدم که وقتي تقاضاي سرمقاله از روزنامه ميآيد نه بگويم. تا آنکه سالهاي پاياني دهه 90 بود که تماس گرفت و گفت دکتر من مراحل پاياني دکتري علوم سياسي را در دانشگاه آزاد قم ميگذرانم و ميخواهم که شما استاد راهنمايم باشيد و رساله دکترايم در خصوص موانع توسعه و يا در خصوص انتخابات 88 و 96 باشد و من هم پذيرفتم. هيچ وقت به دانشجوياني که ميخواهند پيرامون موضوعي کار کنند نظر خود را تحميل نميکنم و دست و بالشان را باز ميگذارم تا هر چه خود درست ميدانند در رساله بياورند مگر آنکه نظر مرا خواسته باشند. حدود 3 سال پيش بود که براي دفاعش به قم رفتم. خيلي جالب است يکي دو استاد که در حقيقت نزديکتر به آن مرحوم بودند بيشترين مشکلات را سر جلسه دفاع آفريده بودند و جالب است من که از نظر باور ديني فاصله بيشتري با او داشتم هم از نظر باور ديني و هم باور سياسي خيلي بيشتر از او دفاع ميکردم. با درجه عالي دفاعش پذيرفته شد و ديگر او را نديدم و فقط هر از گاهي تلفني در تماس بوديم. ميخواست مثل ساير دانشجويان رسالهاش را به کتاب در بياورد و من به او پاسخ مثبت دادم که مقدمهاي براي رسالهاش که به صورت کتاب در ميآيد بنويسم. حيف و صد حيف که حسين رفت. گفتم خيلي انقلابي و راديکال نبود ولي در عين حال از يک حداقل تعهد روزنامهنگاري برخوردار بود که در دوران ما حکم کمياست.