انسان انتخاب گر است و خداوند انسان را انتخاب گر آفریده است. در رابطه با حکومت نیز غیر از اینکه مسأله عقلی و عقلایی است، حضرت علی(ع) در نهج البلاغه میفرماید که اگر کسی خودش را در جایگاهی قرار بدهد و یا کسان دیگری قرار بدهند و او قبول کند و بالاخره در جایگاهی از حکومت قرار بگیرد یا برای ریاست مردم که لایق و شایسته آنجا نیست؛ اهلیت و شایستگی آن مقام و منصب را ندارد، لعنت خدا برای او همیشه جاری است. در روایت دیگر داریم کسی که در جایی قرار بگیرد که میداند و میشناسد که شایستهتر از او وجود دارد باز هم لعنت خدا برایش همیشه خواهد بود. مسأله شایسته سالاری یک امر عقلایی است که شرع مقدس اسلام، امیر المومنین و روایات دیگر بر آن تاکید کردهاند. برای تقلید از مرجع تقلید باید اعلم را پیدا کنیم و با وجود اعلم نباید غیر اعلم را انتخاب کنیم. اما اگر غیر اعلم را انتخاب کردیم عمل درستی را انجام ندادیم و اعمالمان براساس عمل کردن به فتوای غیر اعلم باطل است. در رابطه با عدالت هم عدل ملاک است. میان دو مرجع تقلید که علمشان یکی است، آن کسی که عدالتش از دیگری بیشتری است، همین قضیه صدق میکند. در رابطه با حکومت، کسی اگر مدیریت را قبول کند و یا اگر او را منصوب کردند و خودش میداند که لیاقت ندارد، نباید آن موقعیت و پست را بپذیرد و اگر بپذیرد آن شخص ملعون است و مورد غضب پروردگار قرار میگیرد. حالا در رابطه با مرجعیت همین طور در رابطه با امام جماعت و مسئولان امور دولتی و حکومتی در مورد همهاش از کوچکتر تا بزرگتر همین گونه باید عمل بشود. شایسته را چگونه باید انتخاب کرد؟ اگر انتخاب بر اساس گروه و جناح خاصی یا بنابر ملاحظاتی صورت گیرد مسلما فرد انتخاب شده شایسته نخواهد بود. در کشورمان حتی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، احزابی که برای هدایت و روشنگری درست شدند، درون خودشان گروه بازی و باندبازی کردند و در میان مسئولان، قوه قضائیه، ریاست جمهوری، شورای نگهبان و مجلس نفوذ کردند و مسائل خودشان را پیش بردند. بعضا هم احزاب بسیار خوبی بودند مثل حزب جمهوری اسلامی که از اول تشکیل شد که افرادی همانند شهید بهشتی، مقام معظم رهبری، بودند ولی متاسفانه به جایی رسید که عدهای گفتند ما باید باشیم و غیر از ما نباشد. عدهای از آن حزب سوءاستفاده کردند، به خصوص که بعد از شهادت آیتا... بهشتی و امثال آیتا... مطهری، افرادی به حزب راه یافته و قدرت پیدا کردند مثلا همه خواستههای خودشان در رابطه با بازار، تجارت، نمایندگیها و...تحمیل میکردند. به جایی رسید که امام خمینی(ره) دستور داد حزب جمهوری اسلامی تعطیل شود. مرحوم آیتا... هاشمی رفسنجانی از امام درخواست کرد که اجازه بدهید ما خودمان کنار برویم و حزب را تعطیل بکنیم که همین هم شد. بالاخره درون حزب هم همین اختلاف بود و دو دسته چپ و راست شدند. حزب جمهوری اسلامی با آن خوبی که اول تشکیل شده بود، به صورت بسیار بدی منحل شد و احزاب دیگر هم ولو شعارشان؛ شعار انقلاب بود ولی حزب که تشکیل میشد، فقط خودشان را میدیدند. منفعت دیگران را نمیدیدند و به همین خاطر احزاب در ایران ما قوی نشد و دنبال اینکه مشکلات جامعه را درست حل کنند نرفتند و به منافع دسته،گروه و حزب خودشان فکر کردند.