بستن
کد خبر: ۱۰۰۱۷۸۴

سفر به انتهای شب

سفر  به 
انتهای شب
نیلوفر اجری منتقد / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: «چیزی را به‌هم نریز» اولین کتاب رضا فکری (1353شهر ری) بود که داستان‌هایش تصویری از جامعه‌ای تنها را نشان می‌داد. همین تنهایی به شکلی در کتاب بعدی او یعنی «ما بد جایی ایستاده بودیم» هم خودش را نشان می‌دهد. فکری در «ما بد جایی ایستاده بودیم» با نگاهی غیرمستقیم به بحران‌های سیاسی دهه‌ اخیر توانسته اثری قصه‌‌گو خلق کند، و شاید همین نکته، نشان از ظهور نویسنده‌ای می‌دهد که پس از مدت‌ها تمرین روی زبان و نوشتار خود، به خلق اثری دست یازیده که می‌تواند سکوی پرتاب او باشد به ادبیات داستانی فارسی؛ آنطور که محمد قاسم‌زاده می‌گوید: «ما بد جایی ایستاده بودیم» یادآور «سفر شب» بهمن شعله‌ور است، اما گامی جلوتر از آن. فرشته احمدی با تاکید بر جسات رضا فکری در نوشتن، می‌گوید: «رضا فکری از همان مجموعه‌داستانش به‌نظر می‌آمد چنین جسارتی را دارد که به قوانین و اصول رایج کار وقعی ننهد و فاصله بین دو اثر چاپ‌شده او نیز نشان‌دهنده همین موضوع است.» آنچه می‌خوانید نگاهی است به رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» که از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

«ما بدجايي ايستاده بوديم» از سفر آغاز مي‌شود؛ سفري در ظاهر براي ادامه‌ تحصيل دو شخصيت اصلي داستان. يکي راوي (شبديز) و ديگري اسد. انسان‌هايي از دو طبقه‌ فرهنگي و اقتصادي متفاوت و با دنياهاي فکري متفاوت‌تر که تنها وجه اشتراک‌شان، يعني رده‌ سني مشابه، آنها را درکنار هم قرار مي‌دهد. برخورد اتفاقي اين دو در ترمينال و اتوبوس است که ماجراهاي بعدي را زنجيره‌وار سبب مي‌شود. بخش اعظم اين اثر در سفر و جاده‌ها روايت مي‌شود، بنابراين پترن اصلي آن «سفر است». منتها از «پترن جست‌وجو» که زيرمجموعه‌ الگوي اصلي روايت است نمي‌توان ساده گذشت. درواقع انگيزه‌ اين سفرها، جست‌وجو است؛ جست‌وجوي شخصيت‌ها براي رسيدن به آزادي و استقلال عمل بيشتر يا رسيدن به امنيت و شادي. گرچه در ذات اين سفرها نوعي فرار و انفعال نيز وجود دارد. منتها اين انفعال آن‌قدر ناگزير است که مخاطب نيز، آن‌ را در زمان معاصر و جغرافياي مشابه داستان تجربه کرده است.

اين اثر درباره‌ آدم‌هايي‌ است که هرچقدر به ظن خودشان از حوادث دور مي‌شوند باز هم در بدترين زمان ممکن در بدترين نقطه‌ ممکن قرار مي‌گيرند. آدم‌هايي که به‌راحتي مي‌توانند هر يک از ما باشند و همين حس نزديک درد مشترک است که مخاطب را تا انتها با خود همراه مي‌کند. گرچه استعاره‌ «بدجايي‌ايستادن» را که نام کتاب هم از آن گرفته شده نبايد فقط در بودن در زمان و مکان اشتباه دانست؛ بلکه معناي نبودن در زمان و مکان درست را هم مي‌شود از آن استنباط کرد. با اين استدلال به اين نتيجه مي‌رسيم که اسد (و به‌طور کل افرادي چون او) به همين دليل است که به‌جاي شکوفاشدن استعدادهايشان، منفعل مي‌شوند و حتي رو به افيون و مخدر مي‌آورند.

شکل ساختاري کتاب را جدا از فصل‌بندي متداول آن، مي‌توان در دو بخش ديد: بخش اول که راوي، اسد را همراهي مي‌کند و بخش دوم که راوي همراه دو شخصيت ديگر يعني سعيد و سوده است. مطابق با اين ساختار، بخش اول ريتم کمابيش تندتري دارد و داستان در خط مستقيم‌تري روايت مي‌شود.

بافت زباني شخصيت‌ها نيز از ويژگي‌هاي بارز اين کتاب محسوب مي‌شود. به‌عنوان مثال بافت زباني اسد علاوه بر اينکه به رده‌ سني او مربوط است، نوعي بي‌خيالي عمدي و خشم و هنجارشکني پنهان و عمدي در خود دارد. يا گونه‌ زباني راوي که به دليل تحليل‌هاي ساده‌انگارانه‌اش، رگه‌هايي از طنز را پيدا کرده است. به‌علاوه‌ ساخت نوعي زبان فيگوراتيو در تقليد از لهجه‌ مردم در اقليم کرمان که کاملا باورپذير است. و درعين‌‌حال نويسنده در اين راستا از واژه‌ها و ترکيبات قابل فهم و حتي جذاب براي مخاطب خود استفاده کرده است.

در بحث شخصيت‌پردازي تا وقتي مربوط به راوي و اسد است از کليشه‌ها دور هستيم و شخصيت‌ها کاملا پرداخت شده است. راوي ظاهرا جواني ا‌ست ساده که اگر دستش برسد از کمک به ديگران دريغ نمي‌کند. اما اين ظاهر و پوسته‌ اوست. همچنان که رفته‌رفته متوجه مي‌شويم او را نه از گفتارهاي ذهني‌اش، بلکه از رفتارهاي گاه ضدونقيضش است که بايد بشناسيم. رفتارهاي منفعت‌طلبانه که طرف او را تعيين مي‌کنند و حتي دوستي‌هايش هم گاهي مصداق بارز ضرب‌المثل معروف «دوستي خاله‌خرسه» مي‌شود. در اثبات اين ادعا مي‌توان به متن خود کتاب استناد کرد و ديالوگي را شاهد آورد که اسد خطاب به شبديز مي‌گويد: «تو شر نهان خوبي داري...»، و اما در مورد اسد که در ابتدا بي‌مهر، لجباز، هنجارشکن و چاپلوس معرفي مي‌شود، هرچه پيش‌تر مي‌رويم با آشنايي بيشتر از او پي به لايه‌هاي دروني شخصيتش مي‌بريم که نوعي منجي و مرشدبودن را به واسطه‌ هوش هيجاني بالا و توان برقراري ارتباط با افراد مختلف از خود بروز مي‌دهد. بنابراين در چندوجهي‌بودن اين دو شخصيت هيچ جاي شکي باقي نمي‌ماند. باقي شخصيت‌ها گاه چندبعدي و عميق تصوير شده‌اند، مانند شخصيت هداوندخاني (پدر راوي) و گاه در سطح باقي مانده‌اند. مانند شخصيت اغلب زنان داستان که يا فقط بُعد جنسي‌شان مدنظر قرار گرفته يا بُعد عاطفي مادري‌شان آن‌هم بسيار سطحي. شايد اين تصور به ‌وجود بيايد که از ديد راوي و مردهاي اطرافش و با توجه به برهه‌ زماني و شرايط جغرافيايي داستان، غير از اين هم نمي‌شد نگاهي به زن داشت؛ که البته تا حدي هم درست است. اما نويسنده مي‌توانست با تمهيداتي صداي زنان را جدا از نگاه راوي در اثرش پررنگ‌تر کند. همچنان که در بخشي از کتاب راوي چيزهايي را نقل‌قول مي‌کند که خودش هيج تصور روشن و واضحي از آنها ندارد. مانند حادثه‌ کوي دانشگاه که از دو منظر و نگاه بررسي شده است. و البته بدون دخالت طرز فکر راوي در آن. که در اين نمونه نويسنده بسيار موفق عمل کرده. در ادامه‌ پردازش شخصيت‌ها بايد به اين نکته اشاره کرد که برخي شخصيت‌ها به نمايندگي از طبقه و قشر خود، به‌وجود آمده‌اند. مانند شاپور (برادر جانباز شبديز) يا استاد ميانسالي مانند محسن قادري که مثل خيلي از هم‌دوره‌اي‌هايش در جواني فرصت عاشقي و به‌قولي جواني‌کردن را نيافته است. البته تصميم نويسنده مبني بر حضور تيپيک اين افراد در جهان داستان کاملا به‌جاست؛ چراکه همين حضور و اشاره به طبقات مختلف انساني را، آنچه نيت متن بوده کفايت مي‌کند. از طرفي تلاش براي پردازش شخصيتي تمام افراد حاضر در داستان امکان خروج از خط اصلي روايت را دارد و همچنين ممکن است خارج از حوصله‌ مخاطب باشد.

بحث نام‌گذاري شخصيت‌ها نيز به عمق‌بخشيدن و فهم بهتر اثر کمک کرده است. نام راوي، شبديز است و به «اسب خسروپرويز» اشاره دارد که در متن کتاب هم به‌طور واضح آمده است. اين اشاره زنگي‌ است براي توجه مخاطب خاص به اين نام. اسب اينجا استعاره از مرکب است. مرکبي که خود قدرت اختيار چنداني ندارد و در خدمت سوارش درمي‌آيد. چنان‌که اسب موردعلاقه‌ خسروپرويز که ظاهر بلندبالا و قدرتمندي هم داشته پيش از آن متعلق به رومياني بوده که نقش دشمن را داشتند. اين بي‌ارادگي در باطن و حتي ظاهر نيرومند (اما ميان‌تهي) را در شخصيت راوي مي‌توان شاهد بود. از طرفي نام اسد به معناي «شير» مي‌تواند اشاره‌اي باشد به سلطان و پادشاه و در اينجا کمي انحصاري‌تر، خسروپرويزي که پس از او همه‌چيز در سلسله‌ پادشاهي‌اش رو به اضمحلال رفت و کشور به‌ دست اعرابي افتاد که بر ايرانيان ظلم‌هاي بي‌شمار کرده و هر اعتراضي را در نطفه خفه کردند. مصداق مدرن آن‌هم در متن، اعتراض‌هاي نافرجام و بي‌نتيجه‌ سعيد و هم‌نسلانش است در نبود اسد. حتي نام سعيد، به ‌معناي خوشبخت هم مي‌تواند کنايه‌اي تلخ باشد بر بدبختي او که نماينده‌ قشر جوان در اين اثر است.

جدا از اين نگاه تاريخي واقع‌گرايانه، نويسنده به ‌صورت تلويحي از اسطوره‌ها نيز در شخصيت‌پردازي و همچنين پرداخت داستان بهره برده است. به‌خصوص ماجراي مربوط به ملاقات اسد و دختر موردعلاقه‌اش در طبقه‌هاي بالايي ساختمان خوابگاه مي‌تواند تداعي‌کننده‌ ديدار زال و رودابه باشد در اساطير شرقي و ايراني. البته اين‌بار به فراخور زمان و شرايط، اين اتفاق در فضايي امروزي رقم مي‌خورد. از طرفي برخورد ديگران با آن به‌عنوان يک پديده‌ ممنوعه و برخوردهاي قهري اجتماع است که اين ديدار و به‌طور کل اين عشق را ناتمام و نافرجام باقي مي‌گذارد. همانطور که باقي عشق‌ها در جهان داستان همگي ممنوعه و به‌نوعي ناکفو هستند. نتيجه‌ اين ممنوعيت‌ها بي‌ثمري ا‌ست. اگر در داستان زال و رودابه، ثمره‌اي چون رستم وجود داشت که بعد از پدر ناجي مردمان خود محسوب مي‌شد در اين‌جا کودکي‌ است که هرگز زاده نمي‌شود. به اين ترتيب است که کهن‌الگوي ناجي در کتاب، پس از شخصيت اسد به بن‌بست مي‌رسد؛ اسدي که هنگام مرگ به «مسيح» تشبيه مي‌شود که در اين تشبيه هم نوعي مرگ ناجي نهفته است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی