بستن
کد خبر: ۱۵۰۰۴۶۴
فمنیست نیستم و راوی قضاوتگری نبوده‌ام
یاسمین خلیلی‌فرد به مناسبت چاپ سوم رمان «ستاره لیلا»:

فمنیست نیستم و راوی قضاوتگری نبوده‌ام

آرمان ملی- بیتا ناصر: یاسمین خلیل‌فرد، نویسنده آثاری، چون «انگار خودم نیستم»، «بنفش مایل به لیمویی»، «یادت نرود که» و «فکر‌های خصوصی» در آخرین تجربه‌ی داستان‌نویسی خود دو ماه قبل رمان «ستاره لیلا» را با نشر چشمه، روانه بازار کتاب کرد و این کتاب در آستانه چاپ سوم است.

 شخصیت اصلی این رمان یعنی عقیق، پزشکی‌ست که قربانی خشم کورکورانه اقوام بیمارش می‌شود و دخترش را از دست می‌دهد و... خلیل‌فرد در «ستاره لیلا» روایتگر فراز و نشیب‌هایی‌ست که عقیق به فراخور فاجعه پیش آمده در زندگی شخصی، خانوادگی و اجتماعی تجربه می‌کند؛ هرچند که تلاش کرده از عقیق، قهرمان نسازد.  

آخرین اثر داستانی شما یعنی رمان «ستاره لیلا»، دو ماه قبل منتشر شد و اکنون در آستانه چاپ سوم است. کمی درباره این رمان، آبشخور‌های آن و تجربه نوشتنش توضیح دهید.

راستش خیلی دوست داشتم پس از سه رمانم که شاید بتوان آنها را به نحوی سه‌گانه به حساب آورد و مضمون و تم و ژانر‌هایی نزدیک به هم داشتند، فضای متفاوتی را تجربه کنم. من روایت‌های مختلفی را از دوستان پزشکم در دوران رزیدنتی شنیده بودم و البته در فضای مجازی نیز می‌دیدم و می‌شنیدم که برخی از پزشکان با چه حواشی و مسائلی رو‌به‌رو هستند که بعضاً تبعاتی جبران‌ناپذیر برایشان داشته، آن‌هم بدون آنکه واقعاً تقصیری در شکل‌گیری آن مسائل داشته باشند. همین‌ها جرقه نوشتن رمان «ستاره لیلا» را در ذهنم زد. به‌واسطه اینکه این کتاب جزئیات متعدد مربوط به پزشکی داشت از یکی دو دوست پزشک مشاوره‌های پزشکی گرفتم تا خطا‌ها در داستان به حداقل برسد. بعضی‌ها تصور می‌کنند که من به اتاق عمل رفته‌ام یا از نزدیک شاهد برخی از جزئیات مربوط به جراحی و ... بوده‌ام، اما این‌طور نیست.

آنچه مشخص است، این رمان با آثار قبلی شما، تمایزاتی دارد؛ خصوصا در شیوه پایان‌بندی. خودتان این اثر را در مقایسه با آثار دیگر، چطور ارزیابی می‌کنید؟

اگر منظورتان از پایان‌بندی، محتوم‌تر بودن آن است و پایان بسته، خب فکر می‌کنم مناسبات و ساختار این قصه و نوع روایت‌پردازی‌اش این پایان‌بندی را ایجاب می‌کرد. اما دقیقاً درست فرمودید و پایان‌بندی تنها بخشی از ماجراست. این داستان تکنیکی‌تر از داستان‌های قبلی‌ام نوشته شده و سعی کرده‌ام به لحاظ ساختاری ایراداتش را به حداقل برسانم البته ارزیابی و ارزش‌گذاری کلی اثر توسط نویسنده انجام نمی‌شود و مخاطب و منتقد خیلی بهتر می‌توانند این کار را انجام دهند. اما بدیهی‌ست که به‌عنوان نویسنده تلاش و خواسته قلبی‌ام این است که هر کتابم نسبت به کتاب قبلی بهتر و گامی رو به جلو باشد و امیدوارم این اتفاق درباره «ستاره لیلا» افتاده باشد. من که تلاشم را کرده‌ام!

فمنیست نیستم و راوی قضاوتگری نبوده‌ام

در «ستاره لیلا» بیش از۳۰ شخصیت خلق و روایت شده‌اند. درباره شخصیت‌پردازی و تاثیر آن بر روایت بگویید؟

خب، رمان و داستان بلند طبیعتاً شخصیت‌های بیشتری هم نسبت به نوولا یا داستان کوتاه دارند. البته این را هم بگویم، بسیاری از شخصیت‌هایی که آنها را برشمرده‌اید، شخصیت‌های فرعی هستند و نقش چندان تعیین‌کننده‌ای در پیشبرد داستان ندارند. اما به هرحال کار‌های من شخصیت‌محورند و از این رو، پرداخت شخصیت‌ها و بردن آنها از سطح به لایه‌های زیرین اهمیت زیادی برایم دارد. سعی می‌کنم تعریف کاملی از هر شخصیت داشته باشم. طراحی شخصیت‌ها را بر اساس اینیاگرام شخصیت‌های نه‌گانه انجام می‌دهم و سعی می‌کنم کاراکتر‌ها نه سفید مطلق باشند و نه سیاه مطلق. شخصیت برایم بسیار بسیار مهم است؛ شخصیت با تمام زیر و بم‌ها، اختلالات روان‌شناختی، خلقیات و درونیاتش. اگر شخصیت‌ها درست پردازش نشوند و در حد تیپ باقی بمانند، قصه هرگز باورپذیر از آب درنمی‌آید.

یکی از نکات قابل توجه این است که تمام شخصیت‌ها، به نوعی دچار تنهایی از جنس تنهایی‌های امروزی‌اند. آیا از نظر شما، تنهایی یک کلان معضل در جوامع امروزی به حساب می‌آید؟

بی‌شک همین‌طور است. حتی در رمان قبلی من، «بنفش مایل به لیمویی» هم آدم‌ها با اینکه تنها زندگی نمی‌کردند یا مثلاً روابط انسانی و عاطفی داشتند، اما عملاً تنها بودند و این‌جا هم این معضل فراگیر در رابطه با بیشتر کاراکتر‌ها به چشم می‌آید. متأسفانه اگر نگاهی کلی هم به جوامع مدرن امروزی بیندازیم پی می‌بریم که آدم‌ها به شکلی خودخواسته و بعضاً ناخواسته با این تنهایی دست و پنجه نرم می‌کنند. در تنهایی آدم‌های امروزی حرف‌ها و نکات بسیاری نهفته است که باید مطرح شوند.

در طول داستان با صحنه‌ها و موقعیت‌های متعددی از درد کشیدن انسان‌ها مواجه‌ایم، که معمولا در فاصله کوتاهی به روایت برمی‌گردیم. من‌به عنوان مخاطب دوست داشتم زمان بیشتری برای هم‌دردی و همذات‌پنداری با شخصیت‌ها را داشتم. این استراتژی با هدف خاصی اتخاذ شده است؟ 

نمی‌دانم منظورتان تعدد وقایع است یا نه؟ یعنی ترجیح می‌دادید خرده‌پیرنگ‌ها کمتر باشند؟ به‌عنوان نویسنده گمان می‌کنم زمان کافی را برای همذات‌پنداری به مخاطب داده‌ام. آدم‌های قصه گرچه در مقاطعی به واسطه معضلی خاص یا مواجهه با بحرانی تازه درگیر درد تازه‌ای هم می‌شوند، اما دردی دائمی بابت اتفاق‌های گذشته زندگی‌شان دارند و آن را با خود حمل می‌کنند. این چیزی نیست که در دل داستان دچار قطع و وصلی یا نوسان شود و به شکلی پیوسته در جریان است. دست‌کم فکر می‌کنم شخصیت اصلی داستان عقیق بدخشانفر این حس همدلی را در مخاطب به شکل کاملی ایجاد کرده است.

مرکزی‌ترین رنج در «ستاره لیلا» کشته شدن لیلا؛ دختر ِعقیق است؛ اتفاقی که روی جهان‌بینی مادر در حرفه پزشکی تاثیر می‌گذارد و او را به همدلی و رفتار‌های انسانی‌تر با بیماران و همراهان آنها وامی‌دارد. این اتفاق آیا برای شما تداعی‌گر وقایع تلخ اجتماعی و تاثیر آن با همدل شدن مردم با یکدیگر در برابر مصائب بوده است؟

راستش بیش از آنکه منظری اجتماعی داشته باشد، برایم شکلی فردی‌تر داشت. قطعاً گفته شما نیز صحیح است و رنج مشترک حتی در شکل گسترده‌تر و همگانی‌تر می‌تواند همدلی عمومی نیز میان مردم ایجاد کند؛ شکی در این مدعا نیست. اما در «ستاره لیلا»، سعی کرده‌ام نوسانات و شاید بهتر باشد بگویم دگردیسی کاراکتر جنبه‌ای فردی داشته باشد و این تغییر در جهان‌بینی زن به واسطه‌ی مصیبت بزرگی باشد که در زندگی شخصی‌اش اتفاق افتاده و چشمان او را بر روی حقایقی که شاید تا پیش از آن ازشان غافل بوده است، می‌گشاید. به بیان عامیانه‌تر او پس از این اتفاق هولناک تازه به وجدان خود بازمی‌گردد و در بزنگاهی وجدانی و اخلاقی قرار می‌گیرد.

شخصیت کامیار در این رمان، به جای هم‌دردی با همسرش عقیق در سوگ فرزند، ترجیح می‌دهد با مقصر جلوه دادن او، زندگی جدید خود را با معشوقه خود و در دنیای دیگر از پی بگیرد. پذیرفتن او توسط عقیق بعد از ۸ سال و پس زدن دوباره او بعد از آگاهی از حقایق قدیمی، مخاطب را دچار تناقضی احساسی می‌کند. به عنوان یک زن، رفتار عقیق را چطور توضیح می‌دهید؟

عقیق زن صبوری است و برخلاف خودم درونگرا. در داستان‌نویسی خیلی خیلی برایم جذاب است که از تجربیات زیستی خود فاصله بگیرم و پا به جهان آدم‌هایی بگذارم که از جهات مختلفی با من متفاوتند. انتخابی پرریسک، اما جذاب است و در این مسیر هم باید از شهود و احساساتت وام بگیری و هم از تکنیک. عقیق بدخشانفر، شبیه من نیست. شاید اگر من جای او بودم رفتار دیگری می‌کردم. از همان ابتدا و آغاز بروز فاجعه حتماً طور دیگری گام برمی‌داشتم و جلو می‌رفتم، اما او زنی‌ست از جنسی دیگر، با یک تایپ شخصیتی کاملاً متفاوت. او در مقطعی برای بازیابی بخش‌های ازدست‌رفته‌ی زندگی‌اش حاضر می‌شود کوتاه بیاید، کمی منعطف‌تر باشد و حتی کامیار را ببخشد، اما جایی که پی می‌برد سال‌ها با تصوری اشتباه زندگی کرده و بابت چیزی تنبیه شده که تقصیری در آن نداشته است، عزت نفسش اجازه پذیرش دوباره کامیار را به او نمی‌دهد. او دوست دارد مادرانگی‌اش را بازیابد و سال‌های از دست رفته زندگی را برای خود، پسرش و آلا که او را بسیار شبیه به لیلا می‌بیند جبران کند، اما نه با حضور مردی که مسبب بسیاری از بدبختی‌هایش است و فکر می‌کنم این واکنش برای کاراکتری با خصوصیات عقیق درست و منطقی‌ست.

این رمان، زن‌محور است و زنان در نقش‌های مختلف خانوادگی و اجتماعی، نقش‌هایی کلیدی را ایفا می‌کنند. اغلب هم قوی و با اراده‌اند. این نگاه به زنان آیا خیلی فمنیستی نیست؟

بله، کاراکتر اصلی من زن است، اما نگاهم به زنان داستان اصلاً فمینیستی نیست. من اصولاً خود را نویسنده‌ای فمینیست نمی‌دانم و اگر کمی به عقب بازگردیم و کتاب‌های قبلی من را مرور کنیم می‌بینیم که آنجا هم هیچ‌گاه راوی قضاوتگری نبوده‌ام. (از نظرم فمینیسم خصوصاً از نوع رادیکال آن ناخواسته نویسنده را به راوی قضاوتگر تبدیل می‌کند و این خط مشی من در نوشتن نیست). عقیق، اصلاً ویژگی‌های یک زنِ قهرمان را ندارد. اساساً با الگو‌های قهرمان‌پروری هم مخالفم. هر کاراکتری مجموعه‌ای از خصوصیات مثبت و منفی اخلاقی را دارد؛ همانطور که انسان‌ها در جهان عادی بی‌نقص نیستند در داستان‌هایم هم همه آنها با تمام محاسن و معایب اخلاقی معرفی می‌شوند؛ بنابراین ما با یک زن معمولی مواجهیم و نه یک قهرمان. اگر هم منظورتان بدبیاری‌ها و اتفاقات تلخ زندگی عقیق است، این‌که این زن مورد ظلم واقع شده، صرفاً به علت زن بودنش نیست. یعنی این‌گونه نیست که بگوییم او زن بدبخت و مظلومی بوده و مرد به او ظلم کرده. اینها رخداد‌های یک زندگی‌اند که نگاهم به آنها صادقانه فارغ از جنسیت‌هاست. مثلاً در داستان دیگرم «یادت نرود که ...» کیوان کامیاب، کاراکتر مرد داستان شخصیتِ آسیب‌دیده بود، اما نگاه من به او نگاهی مردسالار نبوده است.

موازنه‌ی امید و ناامیدی یا واقعیت تلخ و معجزه در دوگانه لیلا-امیرعلی با چه رویکرد و هدفی در رمان شکل گرفته است؟

حفظ تعادل! مرگ امیرعلی می‌توانست فضای قصه را تلخ‌تر از نسخه فعلی بکند و ضمناً من در اطراف خود افراد زیادی را با بیماری سرطان دیده‌ام که درمان شده‌اند. با این رویه که اکثر کاراکتر‌های مبتلا به سرطان در فیلم‌ها، سریال‌ها و داستان‌ها، درنهایت می‌میرند به شدت مشکل دارم. آن را مأیوس‌کننده و در عین حال خلاف واقعیت می‌بینم. جدا از این فکر می‌کنم باور عقیق به معجزه با درمان امیرعلی جرقه می‌خورد و این می‌تواند آغازی باشد برای بالا رفتن ظرفیت پذیرنگی او؛ برای این‌که بتواند تغییرات بزرگی همچون برعهده گرفتن سرپرستی دختر کامیار را بپذیرد.

پایان رمان، پایانی باز نیست و تکلیف تمام شخصیت‌ها و ماجرا‌ها روشن می‌شود. این رویکرد که البته بیشتر در آثار کلاسیک سراغ داریم، چرا و چگونه انتخاب شد؟

فکر می‌کنم به جز «یادت نرود که ...» هیچ‌کدام از داستان‌هایم پایان محتوم و بسته نداشتند که خب البته الزام آن داستان‌ها آن‌گونه بود و این داستان، باید سرانجامی می‌داشت. شخصیت‌ها باید تکلیف‌شان به شکل قاطعی روشن می‌شد. ساختار کلی قصه کلاسیک نیست، اما پایان‌بندی باید به شکلی توامان باشکوه و البته تعیین‌کننده رقم می‌خورد. البته این را هم بگویم، در رمان‌های قبلی‌ام هم پایان به آن شکل باز نبود و مخاطب می‌توانست پایان‌هایی نسبتاً قطعی را برایشان متصور شود، اما خب این‌جا پایان کاملاً قطعی ست.

فضا‌ها و خلق صحنه‌ها در غالب اوقات، بسیار شهودی ترسیم می‌شوند، جوری که به صحنه‌های سینمایی می‌مانند. این مسأله با سابقه‌ی فعالیت شما در جایگاه منتقدی سینمایی ارتباطی دارد؟

رشته‌ام کارگردانی سینماست و نوشتن را در حوزه‌ی نوشتن برای سینما آموخته‌ام. شبیه بودن داستان‌هایم به لحاظ فرم، به فیلمنامه، تقریباً عنصری جدانشدنی از کار‌های من است. برخی به من می‌گویند که به مشخصه‌ای ثابت در کارهایم تبدیل شده که اتفاقاً بسیاری از مخاطبانم دوستش دارند و با آن موافق هستند؛ و خب علتش قطعاً همان ذهنیت سینمامحور من است!

به‌نظر می‌آید جا داشت فجایعی که در این رمان اتفاق می‌افتند، عمیق‌تر و تاریک‌تر به تصویر کشیده شوند، اما به نظر می‌رسد عامدانه از آنها می‌گذرید. چرا؟

در طبقه‌بندی ژانری، می‌بینم که بسیاری از دوستان، سایت‌ها و حتی کتاب‌فروشی‌ها، کار را در گونه‌ی جنایی جای می‌دهند. اما خب نمی‌توانم بگویم کار به شکل صددرصد جنایی و مملو از خون و خونریزی و جنایت است. فکر کردم محتوا و عمق چنین داستانی آن‌قدر تلخ و تاریک هست که نخواهم با افزودن المان‌ها و اسلوب‌های بیشتری از ژانر جنایی اصطلاحاً دارک‌ترش کنم. این شد که به عمق بسیاری از موارد این‌گونه وارد نشدم. شاید هم در این ژانر هنوز در ابتدای راه هستم و اگر بنا باشد باز هم در این ژانر بنویسم این بار تاریک‌تر و فجیع‌تر از آب دربیاید.

انتشار :
ارسال نظر
پربازدیدترین اخبار