راویِ روایتگر که سوم شخص محدود به ذهن عموم اهالی روستاست، وقایع را به گونهای از دید اهالی روستا روایت میکند که امری که فقط در اذهان خرافهزده اهالی روستا وجود دارد را تبدیل به امری واقع که ملموس و باورپذیر است مینماید؛ به گونهای که کلاسیسیم داستان به رئالیسم جادویی هم تنه میزند. اهالی روستا بر طبق باورهای خرافی خود جهان خود را دارند که با قواعد خود در آن میزیند. نویسنده بر اساس رویکرد جهل و خرافه، دوازده داستان را با زیرمتنی کاملا هماهنگ با هم و روساختی به هم پیوسته اما مستقل، پیریزی و با زبانی ملموس و عاری از هرنوع پیچیدگی چنان که با ماهیت روستا نیز همخوانی دارد، اجرا کرده است. هر یک از این داستانها که عنوانشان نامی زنانه است، داستان زنی است که در نیمی از آنها کنشگر اصلی یکی از مردهای داستان است یا داستان بیشتر توسط سوم شخص محدود به ذهن مرد داستان روایت میشود و زنی که داستان به نام اوست، بیشتر یک تماشاچی است که فعل تاثیرگذاری از او برنمیآید. در گلخنان سید، در بلقیس سلیمان، در باجی یحیی، در گلبانو منت... در حقیقت شاهد داستانهایی هستیم که عنوانشان به نام زنان خورده اما از دیدی مردانه روایت میشوند. دقیقا مصداق جهانی که زنان همیشه ابژه بودهاند و توسط مردان روایت شدهاند.
تنها در داستان ملوک است که داستان حول محور کنش و واکنشهای مردانه نمیچرخد، بلکه حول محور باجی میگردد. اما بنا بر جهان کل مجموعه داستان، نمیتوان باجی را زنی با خصوصیات زنانه و محصور در جامعهای مردسالار توصیف کرد. باجی بیشتر از آن که نماد یک زن یا پیرزن باشد نماد خرافهپرستیای است که اهالی روستا را به خود مبتلا کرده است. در داستان شمامه، باجی عروسک دختربچهای به نام فرشته را که پدرش به خاطر شباهتش به او خریده گاز میگیرد. فرشته که گم میشود، جنازهاش در خرابه باجی در حالی که باجی مشغول نوازش کردن موهایاش است پیدا میشود و پیش از آن فرشته نیز جای دو دندان نیش را روی پوستش احساس میکرده است. یکی از خصوصیات باجی که توسط اهالی روستا و راوی سوم شخص به آن اشاره میشود بیدندانی باجی است. حتی اشاره میشود که عروسک را با دهان بیدندانش گاز گرفته است. اما فرشته جای دو دندان نیش را روی پوستش حس کرده است. این اشارهای است به هستندهای که بدون این که وجود داشته باشد صرفا به دلیل باورهای قوی میتواند مخرب و ویرانگر باشد. دندانی که نیست اما نشانههای مرگبارش دیده میشود.
مشابه این اتفاق در داستان اول یعنی گلخنان و برای گلخنان و همسرش سیدعلی میافتد اما جای پنجهای روی صورتهایشان جایگزین جای دندان نیش میشود. در این داستان، اول گلخنان با اثر پنجهای به چهره میمیرد و بعد همسرش سیدعلی با همین نشانه روی صورت و به گناه این که آب چشمه را به سمت کرتهایاش هدایت کرده است. اینجاست که تعلیق ایجاد میگردد. جای پنجه چیست و مولد آن چه کسی یا کسانی هستند؟ در داستان بلقیس نوزادی زیبا از به مثابه نعمتی به زن و شوهری که بچهدار نمیشوند هبه میشود که نام او را سکینه میگذارند. وقتی دختر بزرگ میشود میگوید که نامش بلقیس است. انگار که نیرویی ماورای زمینی نامش را در گوشش گفته باشند. در داستان ملوک، راوی سوم شخص محدود به ذهن ملوک به ما میگوید که ملوک شبها خواب باجی را با سر آدمیزاد و تن گربه میبیند و به روایت زنهای سر چشمه چنین موجودی دیو یا پری است. نویسنده قدم به قدم و در هر داستان بیشتر از بیش باور به خرافه را که در اذهان اهالی روستا رسوب کرده به برای مخاطب به تصویر میکشد.
تنها در داستان گلبانو است که باجی را نمیبینیم. اما خدایان منتقم این داستان در کالبد کدخدا و استوار احمدی نمود پیدا کرده اند. آنها هستند که برابریخواهی منت را که با رفتار الکن و غلط خود در پی رسیدن به آن است برنمیتابند و چنان که تا پیش از خطای منت همیشه از او استفاده کردهاند و هرگز او را داخل خود راه ندادهاند، پس از خطایاش نیز او را سنگسار میکنند. در داستان پری که در آبادی خیون ( یعنی یک روستا پایینتر از دوروزنه) اتفاق میافتد، توسط اهالی آبادی بر این تاکید میشود که چون پری دخترش فرخی را وقتی جنینی سه چهار ماهه بوده سالم به دنیا آورده، پس با توسل به جادو و جنبل این کار را کرده است. در داستان لوکی نیز باجی حضور ندارد اما مردی چشمسبز که یادآور چشمهای سبز بلقیس در داستان بلقیس است جایگزین باجی میشود و به جای او اعمال تخریبگرانه را انجام میدهد. در داستان زیور زنان بالای چشمه گرد هم آمدهاند و هنگام شستن ظرف با هم حرف میزنند. زیور از این که گرگ به گله زده و چند گوسفند را از بین برده ناراحت است. داستان مشی خانم روایت مواجهه استوار احمدی است با مرگ. مرگی که در داستان پری با صحبت از مراسم چهلم استوار به آن اشاره میشود. استوار احمدی که به سبب نظامیگریاش نماد دولت است و در جهت منافع خود پاسدار جهل و خرافهی اهالی روستاست. او دم مرگش به این فکر میکند با مرگش یاغیهای پاچهبلوط زمینها را از چنگ امنیهها بیرون میآورند و برای یافتن ظروفطلایی و کوزههای سفالی همه جا را شخم میزنند.
به پایان دوازده داستان میرسیم. عدد ساعت که دو دور آن نشان یک دور چرخش زمین به دور خورشید و زمان قراردادی یک شبانهروز است. عدد ماههایی که یک سال را کامل میکنند. دوازده عدد کاملی است. مانند داستانهایی که وجوه کامل یک آیین و تاثیراتش را نشان میدهند.
*خزر مهرانفر
نویسنده و منتقد