تاريخ سياست و حکومت در آمريکا نمونهاي مثل آنچه در 6 ژوئن در جريان حمله به کنگره آمريکا صورت گرفت را به خود ديده يا اين براي نخستين بار است که آمريکا با چنين پديدهاي روبهرو ميشود؟
ايالات متحده آمريکا يک کشور جوان در جغرافياي سياسي محسوب ميشود. اولين رئيسجمهور اين کشور در سال 1789 در نيويورک راي آورد و در واشنگتن دي سي که امروزه به اين نام خوانده ميشود و کاخ سفيد مقر رهبري ايالات متحده آمريکا در آن قرار گرفته است در مقام رئيس جمهور دولت فدرال به حکمراني ميپردازد حکومت کرد، اما حکمراني در ايالات متحده آمريکا به واسطه آنچه که بنيانگذاران آمريکا به آن شکل و محتوا بخشيدهاند بافت ويژه خود را داراست. واشنگتن، جفرسون، آدامز و ديگر بنيانگذاراني در جهت ايجاد فضاي حکمراني به گونهاي معنادار زمينههاي تشکيل يک دولت را در حدود 230 سال پيش فراهم کردند که هم اکنون به عنوان ابر قدرت جهاني ميراثدار قدرت امپراتوريهاي بزرگ جهان بوده است. واشنگتن خواهان يک کشور قدرتمند در جهت گسترش دموکراسي در جهان بود. جفرسون بر اين عقيده بود که بايد آزاديهاي فردي و زمينههاي جلوگيري از استبداد و استعمار در ساختار حکومت آمريکاي جديد مورد توجه قرار گيرد بهگونهاي که حکومت جديد نتواند مانند بسياري از دستگاههاي حکومتي به يک حاکميت ديکتاتور منش و استعمارگر تبديل شود. اصطکاک ميان جفرسون و واشنگتن در اين زمينه با تعامل به سمت و سوي شکلگيري يک دولت فدرال رفت که در آن آزاديهاي فردي و مدني مردم کاملا تضمين شود. جفرسون پذيرفت که حکومت آمريکا فدراتيو باشد و از کنفدراتيو بودن و پيشنهاد خود در اين زمينه بگذرد و واشنگتن بر مبناي قبول صحبت جفرسون پذيرفت که مواد حقوق بشر و تضمين بالاي مواد حقوق بشر در جهت ايجاد فضاي مناسب براي تضمين آزاديهاي فردي، مدني و سياسي ملت کاملا مورد توجه قرار گيرد. آدامز در اين ميان خواهان جلوگيري از گسترش ديکتاتوري اکثريت در دولت فدرال بود. فلذا ماجراي کارتهاي الکترال و جلوگيري کردن از ديکتاتوري ايالتهاي پرجمعيت بر ايالتهاي کم جمعيت مطرح شد و بدين ترتيب آمريکا با يک نظام تعريف شده دموکراتيک بر اساس نظريات اين 3 بنيانگذار شکل گرفت. اکنون در ايالات متحده آمريکا چهل و ششمين رئيس جمهور، دونالد جان ترامپ بر سرکار است و با توجه به کيش شخصيت، جهتگيريهاي سياسي و قدرت اقتصادي خود احساس يک امپراطور بزرگ مانند پتر کبير در روسيه را در خود احيا ميکند اما نظام دموکراتيک در آمريکا با وجود چنين شخصيتي در راس آن به عنوان رهبر دولت فدرال اجازه چنين حرکتي را به او نداده و نخواهد داد. واشنگتن بعد از دو دوره پياپي راي آوردن از سوي مردم در سخنراني خداحافظي خود بهرغم تمايل وسيع مردم آمريکا به باقي ماندن او در پست رياست جمهوري به عنوان رهبر آمريکا پشت تريبون رفت و با وجود درخواستهاي بسيار بالاي مردم اعلام کرد که 2 دوره رئيسجمهور مردم آمريکا با راي مستقيم بوده است ولي هرآنچه که خلاقيت داشته به فرجام رسيده و او ديگر نميتواند رئيسجمهور آمريکا باشد، چراکه توانايي پيشبرد آمريکا را به جلو حتي براي يک گام ندارد. فلذا با وجود نبود منع قانوني براي ادامه رياست جمهوري و انتخاب از سوي مردم رياست جمهوري را به کناري گذاشت و اعلام کرد به مزرعه خود خواهد رفت تا زماني که آمريکا به يک سرباز نياز داشت از مزرعه خود خارج شود. تا سال 1952 ميلادي که متمم 23 قانون اساسي آمريکا در باب عدم قانوني بودن کانديداتوري رياست جمهوري براي 3 دوره متوالي به تصويب رسيد تنها روزولت دوم آن هم بر اساس ضروريات جنگ در آمريکا براي 4 دوره متوالي کانديداي رياست جمهوري شد ولي غير از او و در وضعيت جنگ جهاني هيچ فردي بهخود اجازه نداد که خلاف سنت جرج واشنگتن عمل کند. لذا در آمريکا اکنون وضعيت بحراني است، اما اين وضعيت بحراني کمسابقه نيست. بارها در آمريکا اتفاق افتاده که دموکراسي به ميدان امتحان آمده و ملت آمريکا توانسته از اين امتحانات تا حدود زيادي سربلند خارج شود. در زمان کندي، آبراهام لينکلن، جنگهاي داخلي و مسائلي که آمريکا پشت سر گذاشته در تاريخ اين کشور چنين ايامي اگرچه زياد نيست ولي کمسابقه هم نيست.
تحليل شما از جريانات اخير آمريکا، حمله به کنگره و رويکرد ترامپ چگونه است؟
معتقدم دموکراسي آمريکايي امروزدر يک امتحان مجدد قرار گرفته و با شخصيتي روبهرو است که در عين حالي که نقدهايي بر وضعيت موجود آمريکا دارد و نميتوان نقدهاي او را بر دموکراسي امروز آمريکا ناديده گرفت اما در عين حال خواهان آن است که خود بر سرير قدرت باقي بماند و ميل به قدرت بار ديگر در وجود شخصيتي مانند ترامپ در آمريکا دموکراسي آمريکايي را به چالش کشيده است تا دموکراسي آمريکا نشان دهد، ميتواند رئيسجمهوري مانند او را که در مسير احياي جايگاه عامليتهاي خواهان قدرت در يک ساختار دموکراتيک قدرت به ميدان ميآيند از ميدان خارج و اين ساختار دموکراتيک باشد که دست به دست شدن بدون خونريزي قدرت را در يک نظام سياسي پر ابهت به نمايش گذارد؟ رئيسجمهور آمريکا به عنوان رهبر دولت فدرال 50 کشور را تحت سلطه قدرتي خود ميگذارد اما همانگونه که نوارهاي موجود نشان ميدهد او نميتواند 15 هزار راي براي خود جابهجا کند. حتي بهرغم جايگاه قدرتمندانه رئيسجمهور دولت فدرال از فرمانداران ايالتي خواهان کمک باشد. اين پرسش مطرح است که آيا چنين کشوري دموکراتيک است يا نيست؟ اينکه رئيسجمهور آمريکا به عنوان فرمانده کل نيروهاي مسلح در آمريکا که در نهايت کليد رمز اعلام جنگ هستهاي را در دست دارد آيا ميتواند موجبات پايداري خود بر قدرت را به واسطه داشتن اين همه ابهت ساختاري و نظامي حفظ کند؟ به نظر ميرسد که اينگونه نخواهد بود با وجودي که او رئيسجمهور آمريکاست و بر 50 ايالت فرماندهي ميکند که هرکدام از ايالتهايش به تنهايي قدرتهاي بزرگ اقتصادي در جهان هستند اما ساختاري وجود دارد که اجازه ديکتاتوري و ماندگاري بر قدرت به او نخواهد داد. مگر اينکه او بتواند به دادگاههاي فدرال و مجالس فدرال ثابت کند که در انتخابات تقلبي صورت گرفته است. طنز بزرگ تاريخ اين است که رئيس جمهوري قدرتمند با ادعاي تقلب نميتواند به عنوان رئيس جمهور مستقر در کاخ سفيد بماند. مگر اينکه بتواند تقلب موجود را ثابت کند. اين درحالي است که درکشورهاي غيردموکراتيک کانديداهاي بسياري در مسير اثبات تقلب روسايجمهور مستقر قرار ميگيرند ولي هيچگاه نميتوانند تغيير و تحولي در کشورهاي خود ايجاد نمايند.
اتفاقات اخــير در آمريـــکا نــشان داد بهرغم اينکه آمريکاييها خود را مهد دموکراسي و قانونگرايي ميدانند اما نمونهاي مثل ترامپ نيز ميتواند اين دموکراسي را به چالش بکشد؛ اين مساله را چگونه ارزيابي ميکنيد؟
آنچه که ما در باب مهد دموکراسي در آمريکا ميگوييم متوجه کشورهاي پيشرو در دموکراسي در غرب است و چون آمريکا توانسته قدرتمندترين دموکراسي از منظر ايجاد يک قدرت بينالمللي را ايجاد کند به صورت انضمامي مهد دموکراسي در افکار عمومي به آمريکا بر ميشود. ولي ميتوان کشورهايي مثل بلژيک، دانمارک، سوئيس و کشورهاي بزرگ اروپاي شرقي که اساسا در نظام بينالملل نيز اسم آنها چندان به گوش نميرسد کشورهايي بسيار دموکراتيک دانست که در آنها مردم با ايجاد نظامهاي حکومتي برخاسته از متن و بطن مردم توانستهاند هم اکنون جايگاه ويژهاي در دموکراسي جهان پيدا کنند. نام بردن از آمريکا در اين مسير ناشي از جايگاه آمريکا در نظام بينالملل و نظم جهاني است. اگر نه آمريکا يکي از دموکراسيهاي مطرح در جهان است که با ويژگيهاي ساختاري که از آن نام بردم ميتواند الگوي متفاوتي را در جهت گسترش دموکراسي در جهان به نمايش بگذارد.
ترامپ تا چه ميزان وجهه نظام حاکم بر آمريکا را در داخل اين کشور و نظام بينالملل در سطوح مختلف تحت تاثير قرار داده است؟
آنچه که در باب ترامپ گفته ميشود يک حقيقت است که در همه آدمها به گونهاي وجود دارد. نظام تربيتي ايجاد کننده آدمهاي دموکراتيک بايد بهگونهاي عمل کند که نسيان ناشي از فراموشي امر دموکراتيک در جنبه فردي وارد حوزه حيات اجتماعي و سياسي نشود. نظام تربيتي ترامپ بر مبناي آنچه که در نيويورک تجربه کرده و آموزههايي که از پدر او باقي مانده موجب شده است فرزندي تربيت شود که ناشي از خود بزرگبيني يک پدر و استبداد موجود در وجود او و انتقال او به پسر بوده است. کساني که با زندگي ترامپ و سابقه تاريخي او در عرصه تجارت آشنايي دارند ميدانند که او يکي از مهمترين پديدههاي نيويورک در ميان چند غول نيويورک است که توانست زمينههايي را ايجاد کند تا بتواند کل نيويورک را در اختيار ثروت خود و ثروت نيويوک را از آن خود کند. او در ميان نيويورکنشينان به يکي از سلاطين نيويورک شهرت دارد و برجها و فعاليتهاي او در اين سطح به عنوان شهر مرکزي و پايتخت اقتصاد جهان بر کسي پوشيده نيست. او اين اخلاقيات را در صحنه تجارت وارد سياست کرد و اکنون نيز نوعي رقابت ميان سرمايهداري اقتصادي در نيويورک با سرمايهداري سياسي در واشنگتن بين او و رقبايش در جريان است که ناشي از پوست اندازي سياست در آمريکاست. اگرچه اين عامليت با اخلاق شخصي و کيش شخصيتي خود به ميدان آمده ولي در پس زمينه آن پيشرانهايي وجود دارد که اين زايش جديد در تاريخ آمريکا را اجتنابناپذير ميکند. آمريکا امروز در حال ورود به انقلاب صنعتي پنجم و رقابت با کشورهاي ديگر در جهت سردمداري اين حرکت در جهان است که هوش مصنوعي را بر ميسازد. از طرف ديگر نظم نوين جهاني ناشي از نظام دو قطبي در سال 1990 فروپاشيده و رقابت شديد ميان آمريکا، اروپاي متحد و چين در زمينه شکل دادن به نظم آينده جهاني وجود دارد. رقابت شديد اقتصادي ميان واشنگتن و پکن با هجمههاي موجود اتحاديه اروپا و کشورهاي پيراموني قدرتمند موثر مانند روسيه متوجه آمريکاست و آمريکا بايد بتواند در اين آوردگاه قدرت قرن بيستمي خود را در قرن بيست و يکم استمرار ببخشد. مساله آمريکا امروز فقط مساله ترامپ نيست مساله ترامپ تنها يک موضوع در پيشاني تغيير و تحولات در آمريکا که ابعاد گوناگوني را به خود اختصاص ميدهد. به هر ترتيب بايد بپذيريم که در اين دوران گذار بايد از منطق ورود ترامپ به عنوان يک کاتاليزور يا شدتبخش جريان اين تغييرات نام ببريم. حال اينکه او يک تعليم و تربيت دموکراتيک ندارد امري بسيار واضح است اما نبود يک جهتگيري دموکراتيک با تسلط رويکرد اقتدارگرايانه در وي موجب به چالش کشيدن دموکراسي آمريکا شده است. اگر دموکراسي آمريکا بتواند از اين چالش به وجود آمده توسط ترامپ بهعنوان يک فرصت استفاده کند ميتواند گامي ديگر در دموکراسي آمريکايي را پيش ببرد. ولي اگر نتواند اين چالش را به خوبي حل کند و در مسير بحراني بسيار فزاينده آن را به نمايش گذارد؛ تهديدهاي موجود در اين چالش به آمريکا فشار خواهد آورد. لذا اکنون ترامپ يک چالش جدي در برابر دموکراسي آمريکا است که اگر آنها بتوانند از اين چالش به خوبي عبور کرده و بر اساس سنت امنيتي موجود در آمريکا تهديدها را تبديل به فرصت و فرصتها را نيز فربه سازند چندي ديگر بايد متوجه اين امر باشيم که آمريکاييها از اين چالش خواهند گذشت، رئيسجمهور جديدي مستقر خواهد شد و تمام تبليغات و هجمههايي که نسبت به دموکراسي آمريکايي در سرتاسر جهان رخ داده است از وضعيت هجومي به وضعيت دفاعي تبديل خواهد شد، چرا که آمريکا خواهد توانست با وجود اقتدارطلب قدرتمندي که خود به شخصه يکي از بزرگترين ثروتمندان جهان در ساختار سياسي دموکراتيک آمريکا با تمام اقتدارطلبي و با تمام قدرتي که به عنوان رهبر 50 کشور به عنوان ايالتهاي موجود در آمريکا دارد و با وجود آنکه رئيسجمهور مستقر است و دستگاه قضائي آمريکا اکنون با غلظت قضات محافظهکار طرفدار ترامپ روبهرو است بايد سر افکنده کاخ سفيد را ترک کند تا آمريکا نشان دهد که هيچ اقتدارطلب ديکتاتوري نميتواند در کاخ سفيد با تکيه بر قدرتي که ملت به او تفويض کردهاند بدون اجازه ملت براي دور دوم در کاخ سفيد جاي بگيرد.
اتفاقات اخير آمريکا باعث شد تا باز هم بحث استيضاح ترامپ حتي کمتر از دو هفته به پايان حضورش در کاخ سفيد مطرح شود؛ اين رويکرد مجلس نمايندگان آمريکا را ميتوان شروعي براي بازگشت به دموکراسي آمريکايي و ورود به عصر پسا ترامپ قلمداد کرد؟
نانسي پلوسي و دموکراتها ميخواهند به جهان نشان دهند که ساختار سياسي در آمريکا استبداد گريز، ديکتاتورستيز و زمينهساز احياي دموکراسي حتي در روزها و ثانيههاي آخر است. چراکه اگر اين استيضاح آغاز شود و اين استيضاح چه موجب اخراج ترامپ شود و چه نشود قدرت دموکراسي در آمريکا را به نمايش ميگذارد. رئيسجمهور آمريکا که قدرت برتر در اعلام فرمان به نهادهاي نظامي، امنيتي و سياسي در آمريکاست در رقابت انتخاباتي در جلوي کنگره آمريکا حاضر ميشود و با وکيل خود و ديگر سخنراناني که به صورت معدود همراه او هستند حتي از طرف ژنرالهاي بزرگ خود حمايت نميشود و مردم را تحريک ميکند تا در مسير امر انتخابات رئيسجمهور مستقر را حکايت کنند و فرمان مردمي صادر ميکند که کنگره به تسخير در آيد. اما آنچه رخ ميدهد هجوم عدهاي معلوم الحال در مسير ايجاد يک حرکت ضد دموکراتيک در آمريکا است. اينکه ترامپ حق دارد يا ندارد مساله ديگري است. ترامپ تمام ادله خود را به دادگاههاي فدرال نشان داده و بالغ بر 60 دادگاه با استماع گزارش وکلاي او امر تقلب در انتخابات را نپذيرفتند. حتي برخي از دادستانهاي ايالتهاي فدرال بر اساس قدرت خود خواستهاند بر اساس استنادات موجود آنچه را که ترامپ خواسته به اثبات برسانند اما در عمل اين اثبات نتوانسته تقلب انتخاباتي را آنگونه که ترامپ ادعا دارد در محاکم قانوني آمريکا مورد قبول قرار گيرد. فلذا او فرصت قانوني را از نظر دموکراتيک داشته اما او عدهاي از طرفداران خود را به کنگره فرستاد و کنگره در 4 ساعت تحت اختيار و انقياد طرفداران او قرار گرفت اما دموکراسي آمريکايي توانست اين يورش را به نفع خود کنترل کند. نانسي پلوسي به اتاق خود بازگشت و اکنون در پي آن هستند که او را در مسير استيضاح قرار دهند. اينها همه نشاندهنده وجود لايههاي بسيار موثر در جهت تغيير و تحول در آمريکا و نشان دهنده تلاش دموکراسي آمريکا براي بازپرورش خود بر اساس اصول دموکراسي است که قانون اساسي آمريکا مشخص کرده است. بالتبع اگر ترامپ از کاخ سفيد خارج يا اخراج شود نشاندهنده قدرت اين ساختار در جهت جلوگيري از ايجاد ديکتاتوري و استبداد مبتني بر گرايشهاي شخصي در آمريکا خواهد بود.