بستن

بیا برو آنجا که تو را منتظرند

بیا برو آنجا که تو را منتظرند
بهار اصلانی

آقاي دکتر من کماکان تا خوابم مي‌برد روياي ميهماني به سراغم مي‌آيد. اصلا اگر دير شروع شود نگران مي‌شوم. ديشب جري ‌لوييس کمي با تاخير به ميهماني رسيد. رازي و خيام از ته سالن داد زدند: «کجايي بابا؟ گرم شد از دهن افتاد!» جري گفت: «ناصرخسرو بودم دنبال انسولين ديگه. آخر هم گيرم نيومد. جاش دو تا کُلت خريدم براي منزل، يه وقت لازم مي‌شه. کاره ديگه يه موقع منزل با جاريش بحثش شد دست خالي نباشه.» ناصرخسرو گفت: «من خودم هم نمي‌رم اونطور جاها. آخرين باري هم که رفتم قحطي بود و يک من نان جو به دو درهم مي‏‌دادند.»

کِرت‌کوبِين گفت: «خوب شد حالا اون کُلت رو خريدي. حداقل دوا گيرت نياد يه چيزي هست خودت رو راحت کني.» جري گفت: «قناعت مي‌کنيم ديگه. به منزل هم گفتم کم بخورين، کم بپوشين، دوز پايين هم استفاده کنين تا اين بحران رو بگذرونيم.» وارن بافِت گفت: «آره اين بحران رو رد کنين يه بحران مشتي در نظر گرفتم. البته بايد کِرَک کنين تا اون مرحله براتون باز بشه.»

دوستم گفت: «خيالتون تخت. ما از سلسله سگ‌جونيانيم. هر چقدر هم سخت باشه قفل بحران بعدي رو حتي شده با دندون، باز مي‌کنيم و واردش مي‌شيم.» هري ‌هوديني گفت: «الان مگه به هرکي مفلوک‌تر باشه کاپ گروتسکي مي‌دن که با هم رقابت دارين؟ اگه ناراحتين خب غيب شين!» ديويد کاپرفيلد گفت: «هودي ولشون کن اينا که نمي‌تونن مثل ما غيب شن. اينا اينجا ته‌نشين شدن.» شفيعي‌کدکني گفت: «اي کاش آدمي وطنش را مثل بنفشه‌ها در جعبه‌هاي خاک يک روز مي‌توانست همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست.» دوستم گفت: «بالاخره نفهميديم وطن هتل هست يا نيست؟ اگه خدماتش خوب نبود بريم يا بمونيم؟»

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: «بودي حالا! مرغ بيرون گذاشته بوديم شام در خدمت باشيم!» اخوان گفت: «بيا برو آنجا که تو را منتظرند. والا!»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی