بستن

خاطرات فرشته مرگ

خاطرات فرشته مرگ
حمید خدامرادی

باز هم تجربه زياد کاري بلاي جانم شده بود و تعطيلاتم را خراب کرد. با تلفني که به‌هم شد بايد خودم را براي گرفتن جان يک مرد سگ جون آماده مي‌کردم. طبق اطلاعاتي که دريافت کردم، هيچ‌کدام از فرشته‌هاي مرگ تازه‌کار از عهده‌اش برنيامده بودند و بايد خودم کلکش را مي‌کندم. شنل کلاه‌دار مشکي رنگم در خشکشويي بود، چاره‌اي نداشتم، بدون فوت وقت با همان بيژامه و زير‌پيراهن آبي‌رنگي که به تن داشتم خودم را به مقصد رساندم. پشت سرش بودم، روي صندلي چوبي رو‌به‌روي پنجره نشسته بود. با تيپ ضايعي که داشتم تصميم گرفتم بدون اينکه ببينتم و هر هر به قيافه‌م بخندد، از عوامل پشت‌پرده درخواست کنم که با ويژوال افکت و صداگذاري، فضاي خانه را ملتهب و ترسناک کنند، بلکه درجا سکته کند و شرش از سرم کم بشود. همه‌چي خوب پيش رفت، صداي رعد و برق شديدي آمد، باد پنجره‌ها را محکم به هم مي‌کوبيد، مهتابي خانه خاموش و روشن مي‌شد. اما مردک بي‌شعور بدون اينکه ککش هم بگزد با لحن تمسخرآميزي گفت«مي‌دونم که اينجايي، من خودم تو کار قاچاق اعضاي بدن هستم و تبحر دارم که با جون آدما بازي کنم، پس مطمئن باش به همين راحتي‌ها دم به تله نمي‌دم» خونم به جوش آمد، قيد سر و وضع مسخره‌ام را زدم و تصميم گرفتم رو‌به‌رويش ظاهر بشوم و خفش کنم. اما وقتي که نگاهش به‌هم افتاد، قبل از اين که کاري کنم، صورتش مثل گچ سفيد شد و روي زمين افتاد، همان‌طور که سعي مي‌کرد کشان کشان خودش را به کنج ديوار نزديک کند، انگشت اشاره‌اش را سمتم گرفت و مِن مِن کنان گفت: «آقاجون شما اينجا چي‌کار مي‌کني؟!...يعني من الان واقعا اون دنيام...» تا آمدم بگويم اين مزخرفات را تحويل من نده، حرفش نيمه‌تمام ماند و همان گوشه خانه سکته کرد و مرد. خودم هم گيج شده بودم که چه اتفاقي افتاده، سرم را که در خانه چرخاندم، تازه دو هزاري‌ام افتاد. روي ديوار، قاب عکس مرد ميانسالي را ديدم، که چهره‌اش با من مو نمي‌زد! حدس زدم مرحوم حتما هم عادت داشته با بيژامه راه راه و زير‌پيراهن آبي‌رنگ در خانه بچرخد. مرد سگ جون به لطف شباهت پدرش به من به راحت‌ترين شکل ممکن پرونده‌اش بسته شد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی