بستن

ما جهان چهارم هستیم

ما جهان چهارم هستیم
اکرم موسوی مترجم

«حالا مي‌بينيد چه سرعتي داريم» اولين رمان و البته دومين اثر ديو اگرز است. در اين رمان غم‌انگيز، شتابان و از نفس‌افتاده دو دوست به نام‌هاي ويل و هَند پيوسته در حرکت و تکاپو‌ هستند- مثل آخرين سرخ‌پوست‌هاي ماهيکان و دهان دائما جنبان آنها. اين دو دوست در طول سفرشان به آدم‌هاي عاقل‌نماي بسياري برمي‌خورند و تعاليم بسياري از آنها ‌مي‌آموزند. اهميت برخي ‌از اين آدم‌ها در داستان بيشتر است. به‌عنوان مثال ريموند اهميت به‌سزايي دارد؛ چراکه عنوان رمان را براي خواننده شرح ‌مي‌دهد. آنطور که او مي‌گويد از نوادگان يک قبيله‌‌‌ پيش‌استعماري شيليايي‌ است که «مردم پرنده» نام ‌دارد. مردم اين قبيله، پرنده‌‌پرست بودند و آرزوي پرواز داشتند؛ آنها فکر‌ مي‌کردند روح سنگين اجداد پرسرو‌صداي‌ ‌گذشته‌شان در وجود آنها است؛ يعني آوازي جمعي که مثل کوهي، سنگين است. و براي برداشتن چنين وزني از روي زمين با دهان‌‌ باز اين‌طرف و آن‌طرف مي‌پريدند و با اين‌کار هواي زيادي را هم مي‌بلعيدند. بعدها که مورد حمله‌ فاتحان اسپانيايي قرار گرفتند اين نرمش‌ها به کارشان ‌آمد: پريدند و پا به فرار گذاشتند... مردم قبيله روي صخره‌اي بالاي ده متروکه‌‌‌شان نوشتند: «حالا مي‌بينيد چه سرعتي داريم.»

ويل و هَند تا قبل از مرگ دلخراش دوستشان به اسم جک اساسا اهل سفر نبودند؛ از بچگي باهم در ميلواکي بزرگ‌ شده ‌بودند، همکلاسي‌‌هاي سابق دانشگاه بودند و جوان‌هاي بيست‌وهفت‌ساله‌‌ ‌علاف که گهگاهي سراغ‌ شغل‌هايي پيش‌پاافتاده‌اي مثل کار در ساختمان يا کازينو مي‌رفتند. اگر هم هدف بزرگ‌تري را از دست‌ مي‌دادند معني‌اش اين بود که هنوز براي آن هدف آماده ‌نبودند. اما يک‌دفعه: «تريلي از ماشين سبقت‌ مي‌گيرد و مرد جوان کشته ‌مي‌شود.» اين جوان، ويل- که اوضاع قلبش روبه‌راه نيست و ذهنش پر از تشويش و اضطرابي است که بعد از رفتن پدرش به سراغ او آمده- نيست. اين جوان، هَند-که «هميشه‌ ‌خدا فکش مي‌جنبد» و از آن خودآموخته‌ها و خوره‌‌ اينترنت است‌ که هرطور شده مي‌خواهد موضوعي را حالي‌ات کند- هم نيست. اين جوان جک است؛ آدم هميشه سربه‌راه و تابع مقررات که «هيچ نوع تغيير يا حرف زور تو کتش نمي‌رود؛ آدمي که کارهايش را با وسواس عجيبي انجام‌ مي‌دهد»، همين جک مقرراتي که هيچ‌وقت با سرعت غيرمجاز رانندگي‌ نمي‌کرد حالا بي‌خبر از همه‌جا کف جاده افتاده و مرده بود.

حالا يک‌دفعه ويل و هَند مردم پرنده‌اي شده ‌بودند که بايد کوهي از غم را از روي زمين برمي‌داشتند.آنها طي يک هفته سفر معنوي به سنگال، مراکش و بالتيک پرواز مي‌کنند. (دلشان مي‌خواهد به گرينلند، ماداگاسکار و مصر بروند ولي شرايط آب‌وهوا و مسائل مربوط به گذرنامه مشکل‌ساز مي‌شود.) وجود شخصيتي به‌نام ويل در رمان ديو اگرز ضروري است. چون اين شخصيت ناگزير مفاهيمي را مورد بازبيني ‌قرار مي‌دهد که ديو اگرز در زندگي‌نامه‌‌اش به نام «اثري غم‌انگيز از نبوغي بهت‌آور» به آنها پرداخته‌ ‌بود. مفاهيمي مانندِ ترس، خشونت، فقدان، مرگ، بي‌انصافي، تعهد، جامعه، رهايي، خودبزرگ‌بيني و ابزار اشتراک. و مفاهيم جديدي مانندِ تعادل، شتاب، عدم ترتيب، آشفتگي، حمل‌ونقل از راه دور، فيزيک کوانتوم، جزا، شفافيت و شجاعت. ويل اين مفاهيم را در قالب پرسش‌هايي بي‌رحمانه از خود مورد بازبيني قرار مي‌دهد. اين پرسش‌ها، جملات مخصوص اگرز را به‌دنبال خود دارند؛ جملاتي که مانند بشقاب‌‌پرنده‌اي در هوا به گردش درمي‌آيند، ‌چرخ‌ مي‌خورند، در هوا معلق‌ مي‌مانند، دور مي‌گيرند و سپس به خواننده بازمي‌گردند.

ويل علاوه‌ بر غمش ‌مي‌خواهد از شر پولي که دارد هم خلاص ‌شود؛ يعني همان ده‌ها هزار دلار پولي که با استفاده‌ از عکسش براي تبليغات لامپ به جيب‌ زده بود و حالا اين پول با خود واقعي‌اش جور ‌درنمي‌آمد. او حتي شرمنده ‌است که بايد با اين پول بليت هواپيما بخرد. البته اين پول نمادين است؛ نماد احساساتي از قبيل گناه، هراس، انتقام‌جويي و سردرگمي که ويل و هَند تلاش‌مي‌کنند از آن‌ رها شوند. آنها از ته دل‌ مي‌خواهند ديگران دوستشان بدارند، رفتار‌هاي زننده‌‌شان- از قبيل اينکه مثل بيشتر آمريکايي‌هاي ديگر فقط انگليسي صحبت‌ مي‌کنند و خوراک‌شان وقت‌گذراندن با آدم‌ها است- را ناديده ‌بگيرند. گذشته از اين رفتارهاي زننده، صورت زخمي ويل و لحن تند و بددهن هند هم دردسرساز مي‌شود. صورت ويل موقع درگيري با چند گردن‌کلفت در سوپرمارکت به قفسه‌‌اي گير کرده و زخمي‌ مي‌شود.

کول چه در کازابلانکا، چه در تالين دوام نمي‌آورد (انگار ثبات شخصيتي ندارد و خيلي نمي‌شود رويش حساب‌ کرد.) البته حق هم دارد چون حتي دلقک‌هاي سرخوش و بي‌غم هم جرات‌ نمي‌کنند لولوخرخره‌هاي دنياي واقعي را به‌مسخره‌ بگيرند يا سربه‌سر آنها بگذارند. (ويل و هند خداخدا‌ مي‌کنند کسي مثل شخصيت اسکات در نمايش تلويزيوني «استار ترک» آنها را به سفينه فضايي خودشان بازگرداند. به‌ غير از اين نمايش تلويزيوني، ترانه‌اي از هوي لوئيس که از راديوي ماشين‌ پخش‌مي‌شود و پستر وال کيلمر، بازيگر سري فيلم‌هاي «تاپ گان»، خوشبختانه نشانه‌ ديگري حاکي از فيلم‌ يا آهنگ‌هاي عامه‌پسند در رمان وجود ندارد. درعوض عقايد کساني مثل سلينجر، سال بلو، همينگوي، جويس و البته شخصيت هاکلبري فين غيرمستقيم در آن تاييد‌ شده ‌است.) حالا ديگر ويل و هند تنها‌ي تنها هستند؛ نه خبري از فيلم هست، نه بساط سوروسات و نه موسيقي راک‌اندرول. هرکس ديگري هم در اين موقعيت باشد به اين باور مي‌رسد که اين رهايي همان خود‌واقعي و نويافته است. کسي بهتر از اگرز نمي‌تواند از جوان‌هايي که رهايي و خود واقعي‌شان را باهم مي‌خواهند بنويسد.

ولي آيا واقعا با وجود همه‌ اين‌سووآن‌سو دويدن‌ها به جايي مي‌رسيم؟ انسان عاقل‌نماي ديگري در داستان وجود دارد که از قضا زني زيبا است به نام آنته. او راه زيادي از پاريس آمده تا روي آب استخري در داکار (پايتخت سنگال) بايستد. او با ويل و هند از جهان چهارم مي‌گويد: «جهان چهارم مثل جهان اول که همه اهل آن هستيم نيست؛ مثل جهان دوم و سوم هم نيست؛ در جهان چهارم خيلي‌ها روي آب مي‌ايستند؛ جهان چهارم با بقيه جهان‌ها متفاوت است؛ جهاني اختياري است و فاصله‌اش با جهان‌هاي ديگر فقط چند قدم است. مي‌بينيد چقدر نزديک است؟!... اما متفاوت است و جهاني خنثي است. ما... در اين جهان عمل‌مي‌کنيم. به اين جهان مي‌آييم و بعد اتفاقات آن را رقم ‌مي‌زنيم. اما جهان چهارم نيمي فکري و نيمي عملي است. جهان چهارم صحنه‌ نمايش است.»

انتخاب با خودمان است. مي‌توانيم مثل ويل و هند که از روي صخره‌هاي بستر رود‌هاي آفريقا ‌مي‌پرند و در زمستان سرزمين عجايب بالتيک از درختي به درخت پوشيده از برف ديگري مي‌جهند باشيم؛ اول پا به صحنه بگذاريم و سپس خود را در جهان به کار گيريم. راستي مگر هر چندوقت يک‌بار سروکله‌ پيترپن؟ (پيترپن شخصيتي داستاني و نماد پاکي جواني و سرخوشي است.) پيدا مي‌شود

اين رمان اگرز در مقايسه با زندگينامه‌‌‌اش «اثري غم‌انگيز از نبوغي بهت‌آور»، نيازي به جملات آغازين و ماقبل آخر کتاب -که بيش از حد هوشمندانه‌ هستند- ندارد. ولي «حالا مي‌بينيد چه سرعتي داريم» در مقايسه با اين اثر کار ضعيف‌تري است، ولي به‌هرحال کاملا ارزشمند است و متقاعدکننده.) معلم دبيرستان درس ستاره‌شناسي که خانم بيوه‌اي بود به ويل و هند گفته بود: «تنها حقيقت محض زندگي اين است که هرچه دوست داريم را از دست مي‌دهيم.» ويل و هند هم وقتي جايي به دنبال جک‌ مي‌گردند که در آن نيست، در‌مي‌يابند اين حقيقتي است که نه مي‌شود از دست آن فرار کرد، نه پريد، نه شنا کرد و نه سرخورد و گذاشت‌ رفت.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی