بستن

من واقعا نمی‌‌فهمم در آمریکا چه خبر است!

من واقعا نمی‌‌فهمم 
در آمریکا چه خبر است!
نیلوفر رحمانیان مترجم / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: کولسون وایتهد (1969) نویسنده سیاه‌پوست آمریکایی با دو رمان آخرش (ششمین و هفتمین رمانش) توانست جایزه پولیتزر 2017 و 2020 را از آن خود کند تا نخستین نویسنده‌ سیاه‌پوستی باشد که دوبار این جایزه را از آن خود می‌کند. او حالا در کنار بوث تارکینگتون، ویلیام فاکنر و جان آپدایک، یکی از چهار نویسنده‌ای است که تاکنون دوبار به این افتخار نائل آمده. «راه‌آهن زیرزمینی» علاوه بر جایزه پولیتزر، جایزه کتاب ملی آمریکا، جایزه آرتور کلارک و مدال اندرو کارنگی را نیز دریافت کرد و ظرف کمتر از یک سال به بیش از چهل زبان ترجمه شد؛ از جمله با بیش از هفت ترجمه به فارسی، که بهترین ترجمه‌های فارسی عبارت است از: ترجمه امین حسینیون در نشر ثالث، ترجمه معصومه عسکری در نشر کوله‌پشتی، ترجمه سمیه گنجی در نشر علمی. «پسران نیکل» نیر علاوه بر پولیتزر، جایزه جرج اُروِل و آلکس را دریافت کرد و به بیش از بیست زبان ترجمه شده، از جمله فارسی، فعلا با چهار ترجمه: ترجمه غلامرضا صراف در نشر خوب، ترجمه سعید کلاتی در نشر گویا، ترجمه مهدی احشمه در نشر روزگار، و ترجمه سارا کریمی در نشر علمی. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی نشریه نیشن با کولسون وایتهد است که در آن از رمان‌هایش، وحشت، نوشتار سیاسی و چالش‌‌های ویژه‌‌ خلق هنر از دل فاجعه می‌گوید.

داستان «پسران نيکل» هم مثل «راه‌آهن زيرزميني» مربوط به دهه‌‌ها قبل است (در اين مورد مي‌‌شود دهه‌‌ شصت در فلوريدا). چه چيز گذشته برايتان جذاب است و چرا دو کتاب آخرتان در اين دوران به‌خصوص مي‌‌گذرد؟

داستان‌‌هايي هست که برايمان نگفته‌‌اند، جنبه‌‌هايي از برده‌‌داري هست که درشان غور نکرده‌‌ايم، و من با خودم گفتم که مي‌‌شود اين‌‌طوري هم ديدش. خودم داستاني شبيه به داستان «پسران نيکل» نشنيده بودم. نشنيده بودم دو پسر سياه‌‌پوست جوان در فلوريدا با بي‌‌شمار مانعي که دنياي سفيدپوست پيش پايشان گذاشته دست‌وپنجه نرم کنند، همين شد که فکر کردم داستاني است که ارزش دارد بازگو شود. گزارش‌‌هايي از مدرسه‌‌ «دوزير»، که آکادمي نيکل براساس آن ساخته شده هست، داستان‌‌هايي که راويانش دانش‌‌آموزان سفيدپوست سابقش هستند. براي خودم جالب بود بدانم در بخش سياه‌‌پوستانش چه مي‌‌گذشته. چون اگر ندانيم چه چيزي ما را به اينجا کشانده، لاجرم همان اشتباهاتي را که نسل اندر نسل مرتکب شده بوديم تکرار مي‌‌کنيم. اما رمان من رهنمودي تعليمي نيست. فکر نمي‌‌کنم سوءاستفاده در دارالتاديب‌‌ها به اين راحتي از بين برود، آخر ما آدم‌‌ها بسيار لجبازيم. تغيير نمي‌‌کنيم. آن جنس ستمي که من در «پسران نيکل» آورده‌‌ام، همه‌جا برقرار است. از قديم بوده و احتمالا در آينده هم خواهد بود. هروقت آدم‌‌هاي شرور بتوانند به شکلي افراطي هر کاري دلشان خواست بکنند، همين مي‌‌شود.

هم «راه‌آهن زيرزميني» و هم «پسران نيکل» را مي‌‌شود به‌نوعي داستان وحشت خواند، هم خون و خونريزي دارند و هم وحشت و هم شگفتي. «منطقه يک» هم که رماني درباره‌‌ زامبي‌‌ها بود. علاقه‌‌تان به داستان وحشت از کجا مي‌‌آيد؟

بچه که بودم دوست داشتم وقتي بزرگ شدم استيون کينگِ سياه‌‌پوست بشوم. گمانم تاريکي دنيا هراس‌‌انگيز است. بعضي کتاب‌‌هايم سعي مي‌‌کنند خيابان‌‌هاي شوخ‌‌طبعي و خوش‌بيني را بيابند تا بتوانيم با پيمودنشان خودمان را از اين تاريکي نجات دهيم. به‌علاوه در چيزهايي که باعث وحشتمان مي‌‌شوند تفحص مي‌‌کنم؛ منظورم چيزهايي مثل هيولاهاست. براي من يک زامبي، يعني کسي که دست از تظاهر برداشته است. ظاهرشان شبيه کساني است که دوستشان داريم، اما آنها نقاب انسانيت را از چهره برداشته‌‌اند و خودشان را شبيه به هيولاهايي نشانمان مي‌‌دهند که هميشه در درون بوده‌‌اند. اگر آدم به آن نوع سبعيتي که در دو رمان آخرم نشان داده‌‌ام نگاه کند، مي‌‌بيند آدميزاد عجب موجود وحشتناکي است. با چنين حقيقتي بايد چه‌کار کرد؟ چطور بايد اميد به آينده را بازيابيم آن‌هم وقتي بسياري از ما تحت سيطره‌‌ بدترين جنبه‌‌هاي طبيعتمان هستيم؟ نه که بخواهم زيادي تيره‌وتار باشم.

آيا حس مي‌‌کنيد رمان‌‌هايتان درباره‌‌ طبيعت آدمي بدبينند؟

فکر مي‌‌کنم در «شهودگرا» و «روزهاي جان هنري» اين‌‌طور باشد. الان دارم روي يک داستان جنايي در دهه‌‌ شصت کار مي‌‌کنم، و اين يکي به اندازه‌‌ اين دوتا تيره‌وتار نيست، چون نه با نژاد، که با طبقه سروکار دارد. طبقه در آمريکا دستگاه بي‌‌رحمانه‌‌اي است که مي‌‌تواند به همان وحشتناکيِ هيولاهاي سازمان‌‌يافته‌‌اي باشد که در دو رمان آخرم بهشان پرداختم. ما نمي‌‌توانم از چنين چيزي جان به‌در ببريم مگر با شوخ‌‌طبعي‌‌اي که ما آدم‌‌ها را به‌هم نزديک کند. مي‌‌توانيم تراژدي‌‌هايمان را باهم به اشتراک بگذاريم، و اين در مورد جوک‌‌هايمان هم صادق است.

اغلب در داستان‌‌هايتان نيمچه اشاره‌‌اي به مساله‌ نژاد داشته‌‌ايد، اما در دو رمان آخرتان، يعني «پسران نيکل» و «راه‌آهن زيرزميني» به تفصيل به بخش‌‌هاي مشهورتر بي‌‌عدالتي نژادي در آمريکا پرداخته‌‌ايد. همان‌طور که اشاره کرديد در کار آخرتان نگاهي به طبقه اجتماعي داشته‌‌ايد، که اين هم تنش بنياديني است در جامعه‌‌ آمريکايي. آيا فکر مي‌‌کنيد کتاب‌‌هايتان دارند به‌طور سيستمي بيشتر و بيشتر سياسي مي‌‌شوند؟

من براساس جايي‌که از نظر عاطفي در آن ايستاده‌‌ام کتاب مي‌‌نويسم. من به اين خاطر کتاب مي‌‌نويسم که پرسشي ذهني دارم و مي‌‌خواهم پاسخش را بيابم. و از من بعيد است که دو کتاب پشت هم بنويسم که مستقيم به مساله‌ نژادي و شکست‌‌هاي سازماني‌‌مان مي‌‌پردازد. اما قبل از اين دوتا، کتابي نوشته بودم درباره‌‌ پوکر و حالا هم که دارم رماني جنايي مي‌‌نويسم. بنابراين درست مطمئن نيستم که با يک «روند» مواجه باشيم. و خودم هم هيچ نمي‌‌دانم که هدف سياسيِ درونم چيست؛ من سعي مي‌‌کنم به نيازهاي هنريِ خودم پاسخ بدهم، و اميدوارم که کارهايم آنقدر با عقل جور دربيايند که به نظر آدم‌‌هاي ديگري هم ارزش خواندن داشته باشند. تا سال‌‌ها از نوشتن درباره‌‌ برده‌‌داري طفره مي‌‌رفتم. به نظرم خيلي موضوع سختي براي نوشتن بود، و من هم نه از نظر هنري و نه مزاجي خوش نداشتم در اين مورد بنويسم. من رمان «راه‌آهن زيرزميني» را در روزهاي روشن و شاد و درخشان دولت اوباما نوشتم. انگار وقتش بود که کلک اين کتاب را بکنم، آخر چند وقتي بود که عامدانه از نوشتنش طفره مي‌‌رفتم. اما موقع نوشتن «پسران نيکل» کشور در وضعيت فاجعه‌‌باري بود، و انگار کشمکش با مفاهيمي همچون اميد و بدبيني، راهي بود که بتوانم با آنها ببينم دلم مي‌‌خواهد کشورمان چطور باشد، درعوض ايني که الان هست. راستش بيشتر شبيه اين بود که بگويم: «من واقعا نمي‌‌فهمم توي اين کشور چه خبر است!» و شايد بعد از دويست صفحه نوشتن، درک بهتري از اوضاع سراغم آمد.

حس مي‌‌کنيد در پايان کتاب‌‌هايتان به نتيجه‌‌گيري‌‌اي رسيده باشيد؟ خصوصا در مورد «پسران نيکل»؟

چيز مهمي نيست که بخواهم به زبان بياورم. اميدوارم خوانندگان کتاب بتوانند براساس داستان من به نتيجه‌‌گيري‌‌هاي شخصي خودشان برسند. اين کتاب براي من خيلي مهم بود، و نوشتنش هم احساس به‌کل متفاوتي داشت؛ مثلا در مورد ساختار داستان، نوشتن يک کتاب جمع‌وجور درباره‌‌ دو شخصيت، با نوشتن از زاويه ديد گسترده فرق داشت. به اين فکر مي‌‌کنم که چطور آدم‌‌هايي که توي زندگي خودم هستند نفهميده‌‌اند چطور بايد جامعه را پيش بُرد، به راه‌‌هايي فکر مي‌‌کنم که آدم‌‌ها باهم به اجماع مي‌‌رسند يا نمي‌‌رسند، که چطور تروماهايشان بهبود پيدا مي‌‌کند يا نمي‌‌کند، که چطور از شرايطي که تويش هستند فرار مي‌‌کنند و يا راهي براي خوشحال‌بودن پيدا مي‌‌کنند. من به اين کتابم واقعا افتخار مي‌‌کنم و عواطفم را برمي‌‌انگيزد، خصوصا موقع نوشتن، يک بخشش به خاطر موضوعش است، ولي يک بخشش هم به اين خاطر است که در اين کتاب بيشتر از کارهاي قبلي‌ام خودم را روي شخصيت‌‌هاي متفاوت تابانده‌‌ام.

کتاب‌‌هاي به‌خصوصي هستند که مردم به‌ منظور شما موقع نوشتنش نزديک شده باشند يا از آن دور شده باشند؟

فکر مي‌‌کنم همه‌‌ کتاب‌‌هايم خوبند؛ اينطور نيست که کتابي را که فکر کنم بد باشد بدهم دست ناشرم و بگويم: «اين کتاب آشغال است. چاپش کن.» از اينکه مردم چندان از کتاب سومم استقبال نکردند نااميد شدم. و واکنش‌‌ها به «غول نيويورک» شگفت‌‌زده‌‌ام کرد، آخر جستارهايي برداشت‌‌گرايانه است از شهر نيويورک. مردم وقتي نوشته‌‌ام درباره‌‌ شهر را مي‌‌خوانند، موطن خودشان را تصور مي‌‌کنند. تازگي کتاب «راه‌آهن زيرزميني» در چين منتشر شده و دومين کتابي که ناشر چيني از من انتخاب کرده، همين «غول نيويورک» است. گمانم يک چيزهايي درباره‌‌ نيويورک، در مورد شانگهاي و بيجينگ و هنگ‌کنگ هم صادق است. که مي‌‌دانيد، لذت‌‌بخش است که مردم طوري از کاري استقبال کنند که خودت هم انتظارش را نداشته‌‌اي.

به‌نظر مي‌‌رسد که امروز مردم راحت‌‌ترند که صريح‌‌تر از قبل درباره‌‌ي مسئله‌‌ي نژاد صحبت کنند. يا شايد هم از سر خجالت است که مجبور شده‌‌اند مشکلات نژادپرستي را جدي قلمداد کنند. فکر مي‌‌کنيد چنين چيزي باعث مي‌‌شود که راه براي رمان‌‌نويس‌‌هاي سياه‌‌پوست بازتر شود؟

سنت رمان‌‌نويسي آفريقايي-آمريکايي‌‌ها سنتي هفتادساله است، ولي هنر سياه‌‌پوستان به نسبت پنجاه سال پيش بسيار بيشتر مورد مطالعه قرار مي‌‌گيرد و تدريس مي‌‌شود. خوانندگان هم پذيراترند و در مبحث ارائه، پذيرش و علاقه به ادبيات اقليت‌‌ها پيشرفت‌‌هايي کرده‌‌ايم. وقتي فيلم «پلنگ سياه» درآمد من توي تور بودم و مدام از من سوال مي‌‌شد که آيا اين لحظه، لحظه‌‌اي مهم در تاريخ است؟ ولي من يادم بود که سال 1990 وقتي چهره‌‌هاي سياه‌‌پوست زيادي مطرح شدند، چقدر مقاله نوشته مي‌‌شد که اين موج نوي عظيمي براي سياهان است؛ ولي دو سال بعد همه‌چيز نقش برآب شده بود. لحظه‌‌ تاريخي را نمي‌‌دانم اما مي‌‌دانم لحظاتي هست که توده‌‌ مردم با کار هنرمندان سياه‌‌پوست احساس هم‌‌آوايي بيشتري دارد. اما هميشه دشوار است، چون داريم درباره‌‌ خلق هنر صحبت مي‌‌کنيم و خلق هنر هميشه دشوار است.

به‌نظرتان نويسندگان سفيدپوست هم امروزه بيشتر به مسائل نژادي مي‌‌پردازند؟ يا سعي مي‌‌کنند بيش از پيش نظرگاهي سياسي داشته باشند؟

فکر مي‌‌کنم بله. يک اتفاقي که توي اين دوسه سال گذشته زياد مي‌‌افتد اين است که ناشرها وقتي کتابي از نويسنده‌‌ سفيدپوستي با موضوع برابري نژادي منتشر مي‌‌کنند برايم نامه مي‌‌فرستند و فکر مي‌‌کنم با اين کارشان يک‌جورهايي از من مي‌‌خواهند که تأييدشان کنم. ولي به نظر من هيچ‌کس مجبور نيست که درباره‌‌ موضوع خاصي بنويسد. مي‌‌تواني نويسنده‌‌اي سياه‌‌پوست باشي و از باغباني بنويسي، و پرواضح است که مي‌‌تواني نويسنده‌‌اي سفيدپوست باشي و درباره‌‌ سفيدپوست‌‌ها بنويسي. راستش به نظر من خوب است که آدم از دايره‌‌ فرهنگي دور خودش بزند بيرون. مي‌‌تواني درباره‌‌ نژاد و طبقه و جنسيت ديگري بنويسي و مادامي که خرابکاري به‌بار نياوري، مختاري که هر کاري دلت مي‌‌خواهد بکني. درود بر هر کسي که در چندوچون زندگي‌‌مان در اين کشور کندوکاو مي‌‌کند! ايني که هر کسي بخواهد عمر کوتاهش را چطور بگذراند به خودش مربوط است. اگر مي‌‌خواهيد برويد و براي شبکه ديزني سيت‌‌کام بنويسيد، درود بر شما! اگر مي‌‌خواهيد برويد و زندگي‌‌نامه‌‌ي مالکوم ايکس را بنويسيد، خيلي هم خوب، و اگر هم مي‌‌خواهيد درباره‌‌ي نزديکيِ فروپاشيِ محيط‌زيست بنويسيد، باز هم خوشا به حالتان.

به نــظرتــان رمان‌‌ها سمت‌وسوي خاصي در پيش گرفته‌‌اند؟ چيزي در رمان‌‌هاي امروزه هست که مشترک باشد؟

«پسران نيکل» کتاب خيلي کوتاهي است. فکر مي‌‌کنم امروز کتاب‌‌هاي کوتاه بگويي نگويي اوضاع را دست گرفته‌‌اند؛ فرم رمان کوتاه به نظر نويسنده‌‌ها کارآمد است.

آيا نزديکي با ساير نويسنده‌‌ها يا زندگي در نيويورک براي داستان‌‌نويسي‌تان مفيد است؟

من به نشست‌‌هاي کتاب نمي‌‌روم. آدمِ خانه‌‌نشيني هستم. خوش دارم توي خانه و با خانواده‌‌ام وقت بگذرانم. هيچ‌وقت آدمِ چرب‌‌زباني نبوده‌‌ام يا فکر نکرده‌‌ام دلم مي‌‌خواهد در فلان جمع ديده شوم. توصيه‌‌ام هم به نويسندگان اين است که بنشينند توي خانه‌‌هايشان و کار کنند. بيرون نرويد! توصيه‌‌ چندان شيريني نيست. آدم مي‌‌رود کنفرانس يک نويسنده و با خودش فکر مي‌‌کند: مگر همه‌‌تان نمي‌‌بايست توي خانه سر کارتان نشسته باشيد؟ از نظر خلاقيت ولي چرا، نيويورک شهر من است. دوستش دارم و منبع بزرگ الهامم است. اميدوارم بتوانم راه‌‌هاي تازه‌‌اي براي نوشتن از اين شهر پيدا کنم بدون اينکه به تکرار خودم بيفتم و حوصله‌‌ مخاطبم را سر ببرم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی