بستن

حافظا مرد نکونام نميرد عمرا!

حافظا مرد نکونام نميرد عمرا!
فریور خراباتی

آقاي بختياري دوست شوهر عمه‌ام بود، نمي‌دونم با همديگه چه وجه اشتراکي داشتند.شوهر عمه‌ام کارمند کارخونه توليد کبريت بود، بختياري بولدوزر داشت که اونا رو به وزارت راه کرايه مي‌داد، بگذريم... .

شوهر عمه‌ام مدتي بود که شاعر شده بود، تقريبا سه هفته بعد از اين تصميم يهو «ديوان شعر هاشم!» رو هم منتشر کرد، البته به کمک با دستگاه فتوکپي کارخونه و خلاصه عرض سه هفته توانسته بود خودش را به شعر و ادب پارسي به عنوان ستاره نوظهور و پديده سال و جوان اول معرفي کند.

شوهر عمه‌ام تصميم گرفت که يک شب بزمي توي خونه راه بندازه، از پدربزرگم که شاعر بود، ديوان فردوسي و حافظ‌رو حفظ بود هم براي حضور در اين شب‌نشيني دعوت کرد.فقط نمي‌دونم بختياري‌رو چرا دعوت کرده بودند.

بختياري بالاي مجلس کنار پدربزرگم نشسته بود و گاهي دمي مي‌گرفت و اغلب شعر‌رو هم اشتباه مي‌خوند.

شوهر عمه‌ام‌رو کنار کشيدم و گفتم: «عمو هاشم، ديگه بختياري رو چرا گفتي بياد؟ اونم کنار باباجون و آقاي حکيم الهي بشينه!» شوهر عمه‌ام نگاهي کرد و لبخند شاعرپسندانه‌اي زد و گفت: «عزيزم! بختياري شعر خيلي دوس داره، از قبل بهش گفتم، آماده آماده اومده! شايد به اندازه من تخصص توي اين زمينه نداشته باشه، اما بالاخره ما بزرگترا به اين جوونا هم بايد مي‌دون بديم.»

خلاصه شعرخواني شروع شد و هرکس يک غزلي، قصيده‌اي چيزي خواند.بختياري در طول مدت درگير خوردن يک انگور بود، انگار با خودش گفته بود:‌«هر اوشکولي ديگه واسه من شعر مي‌خونه!» خلاصه مجلس رو دستش گرفت و گفت: «خب با اجازه ما يه تفلبي به ديوان حافظ بزنيم» و زرتي نه گذاشت و نه برداشت و خواند: «حافظا مرد نکونام نمي‌رد هرگز!» پدربزرگم انقدر که روي شاعرا تعصب داشت روي ماها نداشت، وسط پريد حرفش رو گفت: «حافظ اين رو نسروده، اين شعر مال سعديه، سعديا مرد نکونام نميرد هرگز!» بختياري هاج و واج با تعجب پرسيد: «مگه حافظ همون سعدي نيست؟» شرط مي‌بندم بختياري از اونايي بود که حافظ‌رو با «ض» مي‌نويسند.

بالاخره بزم با درگيري کلامي حکيم الهي و بختياري به پايان رسيد و متاسفانه شوهر عمه‌ام مثل شکسپير در اوج از شعرسرايي خداحافظي کرد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی