اشــاره: لــوييز گــلــوک (1943 - نيويورک) شاعر نوبليست آمريکايي را غالبا بهعنوان شاعر شرححالنويس ميشناسند. آثارش بهسبب غناي عاطفي و همزمان بهخاطر ترسيم تاريخ اساطيري يا طبيعت شناخته ميشود که در تجربههاي شخصي و زندگي مدرن تامل ميشود. گلوک در آثار خود بر جنبههاي روشنگر لطمات روحي، آرزو در طبيعت متمرکز شده است. در کشف چنين درونمايههاي وسيع، شعرش بهمثابه بيان صريح مفارقت و اندوه شناخته شده است. پژوهشگران نيز بر ساختار پرسونا و روابط شاعرانه او صحه گذاشتهاند. شعرهاي او حد فاصل اسطوره کلاسيک و وصفالحال در جريان است. آنچه ميخوانيد هفت شعر از دورههاي مختلف شعري اوست.
1 - اعتراف
اينکه بگويم نميترسم
دروغ است.
از بيماري ميترسم، از حقارت.
مثل ديگران، صاحب روياهاي خودم هستم
اما ياد گرفتهام همهچيز را پنهان کنم،
ياد گرفتهام
خود را از خرسندي درامان دارم.
شادماني
خشم الهگان تقدير را يکسر شيفته خود ميسازد.
آنان خواهران هماند، وحشياند-
در پايان
احساسي جز حسد ندارند.
2 - پروانه
نگاه کن
پروانهاي.
در دل آرزو کردي؟
تو در طلب پروانه نيستي
تو در طلبي.
در دل پروانه آرزو کردي؟
آري.
از حساب بيرون است.
3 - دانههاي برف
ميداني چه بودم، چگونه زندگي کردهام؟
ميداني نااميدي يعني چه؟
زمستان براي تو چه معنا دارد.
ميلي به زيستن ندارم
زمين احاطهام کرده
انتظار نداشتم ديگربار چشم بگشايم
احساس کنم پيکرم درون خاک نمناک
ديگربار ميتواند واکنش نشان دهد
بس ساليان دراز را به ياد ميآورم
ديگربار زير نور خورشيدِ سردِ بهارِ دوردست
گشوده ميشود-
آري، ميترسم،
اما ديگربار در ميان شما فرياد سر ميدهم
آري، لذت خطر را
درون تندباد زمخت جهان تازه.
4 - بگومگو
در خانههايمان
نشانههايي داريم.
مثل قفلها؛
آنان ميگويند
هرگز درِ خانه خود را به روي شما نميبنديم.
و هيچگاه نبستيم.
بستر بهپا خاست
پاکيزه همچون تشتي...
بيست سال هر روز با خودم کشاندهام
به راه خودم رفتم.
صدايم نشانه زمانه بود
بقايايش را به کتابهايي ميچسبانم
که در هفتسالگي بر زانوان مادرم آموختم.
عکس محبوب من از پدرم
تا به چهل سالگياش ميرسد
و رويايي
فراز چهره تهي بچه اولش.
معجزه هميشگي.
5 - عيد اوليا
حتي اينک که اين منظره برپا ميشود.
تپهها تاريک ميشوند.
ورزاگاوان
با يوغ آبي خود به خواب رفتهاند.
محصول مزارع برداشت شدهاند،
بافهها يکدست کنار جاده تلنبار شدهاند
در ميان گلهاي پنج برگ،
آنگاه که ماه دندانهدار برميخيزد:
اين بيحاصلي خرمن است يا طاعون
و زن با دستهاي گشوده
از پشت پنجره خم شده است
به پاس پاداش،
و دانهها، روشن و طلايي، فرياد برميکشند
بدينجا قدم بگذار
بدينجا قدم بگذار
و روح لابهلاي درختان به راه ميافتد.
6 - حکايت
دو زن
با اين ادعا که طفل از آن اوست
به نزد حاکم خردمند شتافتند
حاکم ميدانست
يکي دروغ ميگويد.
حکم حاکم چنين بود
که طفل بايد به دو پاره شود
اين سان هيچيک با دست تهي باز نخواهد گشت.
حاکم خنجر برکشيد
بعد
از آن دو زن يکي
از حق خود چشم پوشيد.
نشانه همين بود
فکر کن
مادرت را ديده باشي
ميان دو دختر به دو پاره شده
تو براي نجات او چه ميتوانستي بکني
جز آنکه بخواهي خود را نابود کني-
او ميدانست که طفل واقعي او بود
آن يکي زَهره آن نداشت
مادر را به دو پاره کند.
7 - پورتلند
همچون صخرهها ايستادهاي
صخرههايي که در امواج شفاف اشتياق
به دريا ميرسند:
سرانجام فروميريزند،
هر چيز که برپا ايستاده، فروميريزد.
و دريا فاتح ميشود،
مثل همهچيز اشتباه است،
همه آنچه جاري است و لطيف
از پشت سر، لنزي به روي پيــکـر تو باز ميشود.
از چــــه رو بـــايد بگردي؟
مــهــم نــيــست شاهد کيست
بـــــراي آنکــس کـــه عذاب ميکشي
بــــراي آنکـــس کــه هــمچـنان بــرپا ايستادهاي.