بستن

شادی‌ها و چالش‌های انسانی را به تصویر می‌کشم

شادی‌ها و چالش‌های انسانی را 
به تصویر می‌کشم
آناهیتا مجاوری مترجم / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: جایزه نوبل ادبیات امسال به دلیل «صدای شاعرانه متمایز لوییز گلوک که با زیبایی ساده تجربه‌های شخصی را جهانی کرده است» به این شاعر آمریکایی تعلق گرفت. آکادمی نوبل در بیانیه خود، ویژگی شعرهای لوییز گلوک را «تلاش برای شفافیت» اغلب با تمرکز بر دوران کودکی، زندگی خانوادگی و ارتباط با والدین و خواهر و برادران برشمرده است. لوییز گلوک (1943 - نیویورک) از 1968 نخستین مجموعه‌شعرش «فرزند اول» را منتشر کرد که مورد توجه منتقدان قرار گرفت. با انتشار دومین کتابش «خانه‌ای در لجنزار» نام خود را به عنوان شاعری برجسته معرفی کرد و منتقدان از او به عنوان «کشف صدای متمایز» نام بردند. پس از آن آثار بسیاری از او منتشر شد که برایش جوایزی نیز به ارمغان آورد: «زنبق وحشی» (برنده جایزه پولیتزر و جایزه ویلیام کارلوس ویلیامز انجمن شعر آمریکا)، «شب پاکدامن و وفادار» (برنده جایزه کتاب ملی آمریکا) و «پیروزی آشیل» (برنده جایزه انجمن منتقدان ادبی آمریکا). آنچه می‌خوانید برگزیده گفت‌وگوهای لوییز گلوک درباره جهان شعری‌اش از ابتدا تا امروز است.

خانم گلوک، زندگي‌تان در طول اين ماه‌هاي سخت و همه‎‌گير قرنطينه‌ چطور گذشت؟ چيزي نوشتيد؟

به‌هرحال به صورت پراکنده چيزهايي نوشته‌ام. البته ترتيب مشخصي نداشت. روي کتابي کار مي‎‎کردم. چهار سالي مي‌شد که اين کتاب اذيتم ‌مي‌کرد. اواخر جولاي و آگوست به‌طرز غيرمنتظره‌اي اشعاري جديد سرودم و يک‌مرتبه ديدم چطور مي‌توانم دست‌نوشته‌هايم را سروساماني بدهم و کتاب را به‌پايان برسانم. شبيه معجزه بود البته آن احساس معمول رضايت و آسودگي بعد از تمام‌کردن کتاب با وجود «کرونا» اندکي کم شده بود، چون مدام مجبور بودم با ترسي هرروزه و محدوديت‌هايي ضروري دست‌‌وپنجه نرم کنم.

مجموعه‌ جديد اشعارتان پيرامون چه موضوعي است؟

فروپاشيدن. شاهد سوگ‌هاي بسياري در اين کتاب خواهيم بود و همچنين صحنه‌هايي طنزآميز. اشعار بسيار فراواقع‌گرايانه هستند.

بسياري از آثار شما نزديک به اسطوره‌هاي کلاسيک هستند و کهن‌الگوهاي اساطيري و اشعار خودماني معاصر درباره‌ پيوندهاي خانوادگي ترکيب شده‌اند. چطور اين مضامين را از طريق اشعارتان منتقل مي‌کنيد؟

هر نويسنده‌اي از اولين خاطراتش در زندگي الهام مي‌گيرد، از چيزهايي که در کودکي رويش تاثير مي‌گذارند، تغييرش مي‌دهند يا به هيجان مي‌آورندش. والدين دورانديش من هم برايم کتاب‌هايي از اساطير يونان مي‌خواندند و وقتي خودم به سني رسيدم که توانستم بخوانم به خواندن آن کتاب‌ها ادامه دادم. تصاويري که از خدايان و اساطير در ذهنم نقش بسته بسيار بيشتر از تصوير بچه‌هاي کوچکي است که در محله‌ لانگ‌آيلند در شهرک ما زندگي ‌مي‌کردند. اينطور نبود که به چيزهايي که بعدها در بزرگسالي ياد گرفتم تکيه کنم تا به آثارم رنگ و لعاب فاضلانه بدهم. اين مضامين درواقع داستان‌هاي قبل از خواب من در کودکي بودند. داستان‌هاي معيني هستند که با شخصيت خودم هم‌ساز هستند مثل «پرسفون» (يکي از اساطيريونان) که پنجاه سال است گهگاهي راجع به او مي‌نويسم. فکر مي‌کنم به اندازه‌ هر دختر جاه‌طلب ديگري با مادرم بحث‌ها و کشمکش‌هايي داشتم و اين اسطوره‌ها بُعد جديدي به اين کشمکش‌ها افزوده بودند. نمي‌گويم فايد‌ه‌اي در زندگي روزمره‌ام داشتند، اما وقتي دست به قلم مي‌شدم به جاي گله و شکايت از مادرم مي‌توانستم از «ديميتر» (الهه‌ کشاورزي و باروري يونان باستان) شکايت کنم.

بعضي‌ها آثار شما را با سيلويا پلات مقايسه کـرده‌اند و اشعارتان را اعتراف‌گونه و خودماني مي‌دانند. چرا از تجربيات خودتان در آثارتان استفاده مي‌کنيد و مضامين جهان‌شمول انساني را مورد بررسي قرار مي‌دهيد؟

همه تجربيات شخصي‌شان را به کار مي‌گيرند، چون اين موارد عناصر تشکيل‌دهنده‌ زندگي هستند و از کودکي آغاز مي‌شوند اما من به‌شخصه به دنبال موارد کهن‌الگويي هستم و فرضم بر اين است که چالش‌ها و لذت‌هايم در زندگي منحصر‌به‌فرد نيستند. زماني که تجربه‌شان مي‌کنيد احساس مي‌کنيد فقط براي شما رخ مي‌دهند، اما من نمي‌خواهم زندگي شخصي‌ام را مرکز توجه قرار دهم، به‌جاي آن شادي‌ها و چالش‌هاي انساني را که زاده مي‌شود و مجبور به زيستن است به تصوير مي‌کشم. اگر راجع به مرگ و نيستي مي‌نويسم به اين خاطر است که در کودکي وقتي فهميدم براي هميشه زنده نمي‌مانيم برايم شوکي بزرگ بود.

سبک شما را اغــلب سبکي ساده و بدون‌تکلف توصيف مي‌کنند. صدايي دروني باعث مي‌شود از ابتدا ‌اينطور بنويسيد يا اين سادگي را بعدا خودتان ايجاد مي‌کنيد و آن را صيقل مي‌دهيد؟

بدون تکلف را قبول دارم. بعضي اوقات به صورت محاوره‌اي مي‌نويسم. نمي‌شود روي لحن کار کرد، جملات خودشان راهشان را پيدا مي‌کنند. به نظر نوعي غيب‌گويي مي‌آيد. حرف‌زدن در موردش آسان نيست. من شيفته‌ دستور زبان هستم و قدرتش را همواره احساس مي‌کنم. اشعاري که مرا تحت‌تاثير قرار مي‌دهند درواقع آنهايي نيستند که از نظر لفظي و لغوي غني هستند، بلکه اشعاري شبيه ميلتون از بِليک هستند که از نظر قواعد زباني بي‌نظيرند.

در مقاله‌ شما، «شواهد و نظريه‌ها»، بحثي وجود دارد که فکر مي‌کردم قرار است به آن پاسخ بدهيد. شما نوشتن را جست‌وجوي زمينه خوانديد و به نظر مي‌رسد با توجه به حرف‌هايتان محتوي (داستان) را مي‌يابيد و بعد ترفند اين است که خانه‌اي (زمينه) برايش مي‌سازيد. فکر مي‌کنم اين بياني ساده ولي مهم است.

بله. همين‌طور است. يادم مي‌آيد يک‌بار وقتي سنم کم بود شعري سرودم. نوجوان بودم و براي آن سن شعر خوبي بود. درباره‌ آهويي در حال مرگ بود. زبان شعر گيرا بود اما مشکل اينجاست که اين زبان زيبا و گيرا به آهو افسار زده بود. شعر با آب‌وتاب و پراحساسي هم بود، ولي خب احمقانه بود. مي‌دانيد درواقع تلاشي پرجوش‌وخروش بود که در سنين جواني متداول است. با وجود اين، به وضوح مشخص است که ابيات راجع به چه چيزي هستند اما بايد برايشان خانه‌اي درست کنيم. در اصل بايد در زمان مناسب آنها را در دهان کسي بگذاريم که بايد آنها را بگويد. سال‌ها طول کشيد تا بفهمم ابيات را چگونه کنار هم قرار دهم و البته آن شعر بعدا به يک شعر «پرسونا» تبديل شد، ولي کارکردش بهتر شد.

کمي درباره‌ آثار قبلي‌تان بگوييد.

«آرارات» اولين کتابي بود که آن را به عنوان يک کل منسجم ارائه کردم. وقتي شروع به نوشتنش کردم برايم مسجل بود يا با شکست مواجه مي‌شود يا نهايتا فقط چهل‌تکه‌اي در ابعاد کتاب خواهد بود. اولين کارهايم شعرهاي کوچکي راجع به مرگ پدرم و محله‌ لانگ‌آيلند بودند. مدت زيادي با خودم کلنجار رفتم تا لحني محاوره‌اي بيابم، اما انگار استعدادي در اين کار نداشتم. بعد از چهار کتاب ديگر مطمئن بودم که شيوه گفتاري‌ام در نوشتنم مشهود نيست و اين عدم دسترسي به لحني که مورد نظرم بود من را به دردسر انداخت. مي‌توانستم از لحن ديگران تقليد کنم مثلا از ويليام کارلوس ويليامز الگو بردارم، اما در آن صورت صرفا يک کار ادبي انجام داده بودم. درنهايت در «آرارات» فهميدم که چطور بايد اين لحن را پيدا کنم و آن را به کار ببرم. روي‌هم‌رفته «آرارات» با اقبال مواجه نشد، اما من هنوز دلبستگي زيادي به آن دارم و يکي از کتاب‌هاي مورد علاقه‌ام است؛ هرچند در «آرارات» اشعار فاقد فن بيان و زيبايي ظاهري هستند.

بيشتر نويسنده‌ها مي‌گويند وقتي سراغ نوشتن مي‌روند نمي‌دانند مي‌خواهند چه‌کاري انجام دهند.

خب در اصل نمي‌داني، چون قرار نيست کاري انجام دهي. کار را قبلا انجام داده‌اي. طولي نمي‌کشد که ديگر آن فردي نيستي که کتاب را نوشته است. وقتي به شعرهايم نگاه مي‌کنم مي‌گويم چه عجيب است که من آنها را نوشته‌ام، پس اينطور مي‌شود که اصلا فکر نمي‌کنم کاري انجام داده‌ام.

آليس واکر مي‌گويد که وقتي نوشتن «به رنگ ارغوان» را تمام کردم با آن ارتباط برقرار نمي‌کردم، شخصيت‌ها از من عبور مي‌کردند و دور مي‌شدند. درواقع هيچ‌وقت نتوانست درک کند که خودش آن را نوشته است.

کاملا درست است.

تا حالا برايتان اتفاق افتاده به شعري که مدت‌ها قبل نوشته‌ايد نگاه کنيد و از نوشتنش شرمنده شويد؟ چون ديدگاه الان شما با آن زمان متفاوت است؟

بله. اشعاري هستند که من ديگر دوست‌شان ندارم. اين موضوعي متفاوت است. کتاب اولم، «فرزند اول»، که در آن زمان بسيار به آن افتخار مي‌کردم و فکر مي‌کردم بي‌عيب‌ونقص است الان به نظرم کم‌مايه و بدون ساختار است. سرشار از آرزوهايي است که با آرزوي نوشتن جان گرفته‌اند و شش سال زمان برد تا کتاب بعدي‌ام «خانه‌اي در مرداب» را بنويسم و تازه از آن کتاب به بعد مايلم اسمم را پاي آثارم ببينم.

اجازه دهيد به کتاب «زندگي روستايي» هم اشاره کنم. انگار زمان در کتاب تعريف نشده و چند کتاب با لحن‌هاي مختلف پيش رو داريم. همه‌ اتفاقات همزمان رخ مي‌دهند.

چيز خيلي عجيبي در مورد اين اشعار وجود دارد که گفتني نيست. مشخصا اين خارج از اراده‌ من اتفاق افتاده و با قصد قبلي نبوده، ولي بايد اين همزماني وجود داشته باشد. به ذهنم خطور کرد که با شعر «چشم‌انداز» در کتاب «اَورنو» اشتراکاتي دارد. در «چشم‌انداز» مراحل زندگي به صورت بخش‌هايي جدا از هم نشان داده مي‌شوند اما عناصر داستاني و حتي زاويه‌ ديد از بخشي به بخش ديگر متفاوت است. درنهايت چيزي که ترسيم مي‌شود يک زندگي به صورت تمام و کمال است. احساس کردم کتاب «زندگي روستايي» اصول کلي و سهمناکي را به‌کار گرفته است که در پايان عمر و لحظه‌ مرگ تمام زندگي‌ات به سرعت در برابر چشم‌هايت ظاهر مي‌شوند. اين همان حالتي است که مي‌خواهم در کتاب به نظر بيايد، تمام يک زندگي اما نه به صورت متوالي و داستاني، بلکه همزمان. پشت ايده‌ مرگ در اين کتاب داستان دراماتيکي وجود ندارد، درواقع چيزي فراتر از درامِ دست‌شستن از زندگي است، صرفا يک بازدم طولاني است.

از ديدگاه زيبايي‌شناختي از کتاب چه مي‌آموزيم؟

فکر مي‌کنم تا کار ديگري انجام ندهم اين را نخواهم فهميد. يادم مي‌آيد بعد از کتاب « اَورنو» با ريچارد سيکن صحبت مي‌کردم. در آن زمان کتابي در دست نوشتن نداشتم و اين من را نگران مي‌کرد. دوره‌هايي طولاني هستند که چيزي نمي‌نويسم و ناگهان مي‌بينم اين سکوت مرا نگران و وحشت‌زده مي‌کند. داشتم وارد يکي از آن دوره‌ها مي‌شدم و ريچارد به من گفت: «شعر بعدي‌ات بايد کاملا متفاوت باشد. دقيقا نوعي گِل‌بازي.» در آن لحظه احساسم دقيقا همين بود. هرآنچه مي‌توانستم کرده بودم تا شعرهايم رنگ‌وبويي از غم و اندوه و برتري داشته باشند. اين سروده‌ جديد بايد هر طور شده چشم‌انداز وسيع‌تري داشته باشد، خودماني باشد با ظاهري صيقل‌نخورده و نازيبا. اين موضوع به من آموخت که چطور اشعاري با ظاهر نازيبا بنويسم. چه پيروزي بزرگي! فقط براي اين بود که بتوانم اشعار طولاني‌تري بنويسم. برايم جالب بود و از سرودنشان لذت مي‌بردم. عاشق اين بودم که در جهان آن شعرها به سر ببرم و تقريبا بدون هيچ تلاشي به آنجا مي‌رسيدم، اما فقط زمان کوتاهي اينطور بود... الان ديگر نمي‌توانم اين کار را بکنم.

مي‌دانم که به‌طور جدي تدريس مي‌کني و بيش از يک دهه است که به نويسندگان تازه‌کار کمک مي‌کني استعدادشان را نمايان کنند. اين مشاوره و تدريس روي زندگي‌ات چه تاثيري گذاشته است؟

چطور بگويم، فرض بر اين است که تدريس و ويرايش عملي سخاوتمندانه از جانب من است. نمي‌توانم اين فرض را رد کنم. فکر نمي‌کنم کسي کاري را که اين‌ همه زمان‌بر است بدون انگيزه‌ دروني و علاقه‌ شخصي انجام دهد. کاري که من براي نويسندگان جوان مي‌کنم نوعي تجديد قوا براي ادامه‌ مسيرم است. بعضي وقت‌ها به نويسندگان برنده‌ مسابقات مي‌گويم که من دراکولا هستم و خون‌تان را مي‌نوشم. احساس مي‌کنم مقامي که به عنوان يک نويسنده دارم، البته اگر دارم، اين‌گونه زنده مي‌ماند و قدرت تغييري که مي‌توانم در اين جايگاه داشته باشم به آنها انتقال داده مي‌شود. هر نويسنده‌ جواني که به کارش علاقه داشته‌ام چيزي به من آموخته است. وقتي آثار پيتر استرکفوس را مي‌خواندم کاملا در افسون شعرهايش غرق مي‌شدم و خود را مي‌ديدم که شروع به سرودن کرده‌ام در اين‌ حال فکر مي‌کردم دارم شعرهايش را مي‌دزدم. يا زماني که با دقت کتابي که جايزه‌ ييل آن سال را برده بود و من در نسخه‌ دست‌‌نويسش توصيه‌هايي نوشته بودم را مي‌خواندم و ديدم که اثري از به‌کار‌بردن توصيه‌هاي من در آن نيست. اينجا بود که فکر کردم بايد صدايش کنم و از او معذرت بخواهم.

تابه‌حال انتظار داشتيد يا تصور کرديد که تعداد زيادي مخاطب آثارتان باشند و آن را تحسين کنند؟ وقتي به گذشته برمي‌گرديد و به خط سير حرفه‌اي‎تان نگاه مي‌کنيد چه حسي داريد؟

هيچ تصوري از مخاطبان زياد و تحسين‌گر ندارم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی