بستن

ماجراي يک مايکل تايسون!

ماجراي يک مايکل تايسون!
فریور خراباتی

قديما توي هر محلي، آدم‌ها يه لقب براي خودشون داشتند .مثلا ما توي محله‌مون«امير هشت‌پا»، «بهروز پله» و... داشتيم که هر کدوم بر اساس يک داستاني اين لقب رو به دست آورده بودند.

وقتي دبيرستاني بوديم خانواده‌اي به محل ما اومدند که يک پسر هم‌سن‌و‌سال ما داشتن‌ و سريع با پسر خانواده دوست شديم، اسمش«احمد» بود.همون روز اول گفت: «منو احمد تايسون صدا بزنيد!».يک نگاهي به ظاهرش انداختم، شبيه بوکسورا نبود، به هرحال باهم دوست شديم و سعي کرديم روي توانايي‌هاي او حساب باز کنيم.

يک روز اتفاقي دو تايي رفتيم سمت يک پارک که نزديک محل زندگي‌مون بود.بعد از يک ربع چند نفر اومدن جلومون و گفتند: «اينجا پاتوق ماست، آخرين بارتون باشه مياييد اينجا فلان فلان شده‌ها» يه‌نگاهي به احمد تايسون کردم، ديديم خونسرد داره نگاه‌شون مي‌کنه.توي دلم گفتم: «حتما مثل خان‌دايي توي فيلم قيصر افتاده‌گي پيشه کرده» يا مثل بروسلي که اول کار خونسرده، يهو مثل گرگ مي‌زنه به گله! خلاصه به اعتبار مشت‌هايي که قرار بود احمد تايسون بزند وارد دعوا شدم و چند ثانيه بعد زير دست و پاي جمعيت بودم. احمد تايسون رو پيدا نمي‌کردم. خلاصه تا اونجا که مي‌خوردم کتکم زدند و رفتند.بعد استاد رو ديدم که دو تا شير پلاستيکي توي دستش اومد و گفت: «اي بابا! دعوا کردي؟ واقعا زشته!» اخم کرد و بهش گفتم: «داداش توي بوکسوري، اينجوري پشت رفيقت رو خالي مي‌کني، مي‌ري شير مي‌خري حمال؟»‌با تعجب نگاه کرد و گفت:‌«من بوکسورم؟ کي گفته؟!»‌ گفتم: «پس واسه چي به ما گفتي که بهت بگيم: احمد تايسون؟» با تعجب نگاه کرد و گفت:‌«به من مي‌گن احمد تايسون چون خوب مي‌رقصم، مگه تو مايکل تايسون رو نمي‌شناسي؟ همين که کلاه سرش مي‌ذاره عقب عقب عقب راه مي‌ره و مي‌رقصه!» يقه‌اش رو گرفتم و گفتم: «مرتيکه احمق اون که مايکل جکسونه!» خلاصه بعدا فهميديم باباش واسه اينکه اين دهن لق نره توي مدرسه بگه نوار ويدئوي«مايکل جکسون» توي خونه دارن، بهش گفته« اين يارو اسمش مايکل تايسونه.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی