بستن

من آواز می‌خوانم، پس هستم!

من آواز می‌خوانم، پس هستم!
بهار اصلانی

دکترجان ديگر از اين روياي تکراري ميهماني خسته شده‌ام. آن شب خواب ديدم مسعود روشن‌پژوه گوشه مجلس معرکه گرفته بود و از مدعوين مي‌پرسيد چه شيرين‌کاري‌اي بلدند. همه حضار يکصدا گفتند: «ما خواننده‌ايم.». روشن‌پژوه پرسيد: «چي شد که خواننده شدين؟». همه يکصدا گفتند: «با مامانمون دعوامون شده بود». احمدي‌نژاد که خوشش آمده بود ميکروفن را قاپيد و پرسيد: «از ساعت چند اينجايين؟». نعره‌ حضار به گوش رسيد، ادامه داد: «هفت؟هشت؟خسته شدين؟». نعره‌ حضار دوباره به گوش رسيد. روشن‌پژوه به سختي ميکروفن را پس گرفت و از مردم پرسيد: «چي داشتين که خواننده شدين؟» اين بار چهار جواب متفاوت شنيد و آنها را گروه‌بندي کرد. گروه «ما خوشگل بوديم» و گروه «نمي‌دونستيم با پولامون چي‌کار کنيم» را مرخص کرد و گروه «ما نه قيافه داشتيم، نه پول، نه صدا ولي از بچگي با بُرس سشوار جلوي آينه مي‌خونديم» را داد گرگ‌ها بخورند.

تعداد کمي باقي ماندند که واقعا صداي خوبي هم داشتند. الويس ‌پريسلي جلو آمد و همانطور که کاکلش را تکان مي‌داد ترانه کفتر کاکل به سر را خواند. حضار هم مي‌گفتند: «‌يک‌و‌يک‌و‌يک دو و دو دو...مسابقه محله».

مهتاب کرامتي آمد جلو تا چيزي بگويد که شمس گفت: «بس مرغ ضعيف پرشکسته. خرطوم هزار پيل خسته!»

سهراب گفت: «اِ! زشته شمس. بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم.»

زکرياي رازي و خيام بعد از آن همه چيپسي که خورده بودند از فري سگ‌پز کَره و دل و جگر خريده بودند و از ته سالن داد مي‌زدند: «سهراب بيدل دهلوي اونجاست؟»

بيدل گفت: «بله؟» رازي و خيام داد زدند: «بيا دل بخور!» و خودشان غش غش خنديدند.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی