«با کوه در ميان بگذار» با دغدغه جان گريمز در روز تولدش شروع ميشود. او تاکنون به حرفهاي ديگران در مورد آيندهاش فکر نکرده بود تا صبح روز تولد چهاردهسالگي. «جان که بزرگ شود يک مبلغ ميشود درست مثل پدرش» و در فصل آخر با جان در پايان همان روز به اتمام ميرسد. در همان ابتدا نويسنده شما را پرتاب ميکند به دنياي هولناک شناخت هويت خويش، دوراني که هر يک از انسانها به نوعي با آن دست به گريبان بودهاند و پاسخيافته و در آرامش يا پاسخنيافته و در پنهانکاري و رياکاري از آن گذر کردهاند.
رمان درباره اين انسانهاست، درباره ترسها و گناهانشان. چه در باور ديني سياهانِ رمان و چه باور ديني يا اخلاقي هر انساني روي اين کره خاکي. گناه کبر و غرور، تحقير، حسادت، خشونت، شهوت، ريا و هر آنچه انسان را از خود بيگانه ميسازد. فراتر از گناه، انديشه گناه و فکرمشغولي به آن است و ترسي که توان پيروزي را به فرسايش ميکشد. رمان داستان اين فرسايش است و تلاش براي رهايي از آن. چراکه «نگاهکردن به مردمي که به گرفتاري خود پيوند دارند و بر تباهي خود اصرار ميورزند، وحشتناک است.» رمان در سه فصل با عناويني برگرفته از کتاب مقدس نوشته شده و در طي رمان شما را با علل عمق باور ديني سياهان آمريکا مواجه کرده و اوج آسيب يک جامعه نابرابر را که گريزي از آن نيست نشان ميدهد. جامعه فريبنده با تناقضات رفتارياش چنان استيصالي را طي سالها رقم ميزند که درماندگي انسان به سبب آنچه خود در آفرينشش انتخابي نداشته به اوج رسيده و نويسنده به خوبي نشان ميدهد تنها راه فرار از خشونت ناشي از اين نفرت عظيم، ديگر از دست خود انسان خارج است. ديگر نه فرار از جنوب راهگشاست و نه شمال منطقه امن. سياهي که نسل اندر نسل بَرده و سياه بوده هرچند در شمال آزاد است ولي از او انتظار ميرود وفاداري خود را به پرچم کشوري نشان دهد که وفاداري به او نشان نداده. خشم و خشونتي که سفيدپوستها به آنها نسبت ميدهند و هيچ از خود نميپرسند که آيا خودشان به آن دامن نميزنند؟ تنها راه نجات و رستگاري در خدمت او به مسيح و پيوستن به سرچشمه آيين مسيح امکانپذير است.
مدتهاست همه منتظرند تا بالاخره روزي را ببينند که جان گناهان خود را در محراب گذارده، آيين نيايش بهجا آورده، در آستانه تعميد و مسحشدن از طرف مسيح قرار گيرد تا به جرگه خادمان مسيح درآيد. ولي جان در خيابانهاي نيويورک در سايه ترس و حقارت از سفيدپوستها پرسه ميزند و خودخوري ميکند، خود را مواخذه ميکند و به زندگي و آسايش سفيدهاي دوروبرش نگاه ميکند، اميال از درون جانش شعله ميکشد و او از ترس فکر به اين اميال که گناه به او انگاشته شده خود را حقيرتر از آنچه سفيدها از او نشان ميدهند، مييابد. خشونت از چالش بين اميال و گناه و حقارتِ افزونشده زبانه ميکشد و پا که به خانه ميگذارد، اينجا هم آرام ندارد. احساس ميکند شياطين بر زندگي او سيطره دارند و راهي نمانده بهجز تندادن به زندگياي که شياطين برايش رقم ميزنند. زير اين چهره آرام و مودب پسري سرکش و خشمگين است که ميخواهد زندگي کند. پدر نااميد است و خشماگين، اين پسر آرام را لايق نميداند. چشمها به اوست و چشم او به خود و پدرش. باز جان به اين پرسش برميگردد که گابريل چگونه پدري است؟ جان از تحليل اينهمه نفرت و حقارت در خانه و بيرون از خانه خسته است و درمانده. او نه ميتواند مثل سفيدهاي دوروبرش به زيبايي اين زندگي برسد و نه ميتواند از زير بار اين تحقير بيرون بيايد. نفرت و خشونت او را به ترس واداشته. بايد هرچه زودتر راهي پيدا کند. فصل اول با پرسههاي جان در خانه و بيرون از خانه بالاخره تمام ميشود.
داستان بر مدار ماجرا و بر منطق رئال شروع و با قراردادن گرهها در همان فصل اول، «روز هفتم» جلو ميرود. روزي که خدا بعد از شش روز آفرينش به استراحت ميپردازد. اهل خانه براي خدمت به مسيح به کليسا ميروند. اين فصل خواننده را با خود به درون روح جان و خانواده او ميبرد. جان در آستانه شناخت جسم و روان انساني و زميني خود و گذشتن از آن دچار ترديد است و تنها راه نجات او، پدرش گابريل است اين مرد مرموز و دستنيافتني که تا پايان هم براي جان دستنيافتني ميماند. اما جان پسري نيست که به زانو درآيد. او راهي ديگر بازميشناسد. راهي که تا آن روز براي خودش هم کشف نشده: «نيايش»، اما نيايش مقامي نيست که به سادگي نصيب هرکس بشود. تمهيد نياز دارد و آداب ميطلبد.
رمان در فصل دوم با نيايشهاي سه قديس معبد تبعيدشدگان آتش در هارلم 1935 شما را با اين چشمانداز هولناک روبهرو ميکند: ماجراهاي داستان را با حرکت در ذهن هر راوي پيش ميبرد و از منظر داناي کل جهان پر از خشم، تنفر، حقارت، شهوت، جنسيتزدگي و اميد رستگاري آنها را روايت ميکند. جانِ داستان به نيايش و اشک اين قديسان مينگرد و بدون اينکه کسي بفهمد، به عالم کشف و شهود نيايش ميرسد. از اين پس است که در فصل سوم شما با دستوپازدنهاي جان در کابوسهاي اين کشف و شهود همراه ميشويد. و در فصل سوم، داستان با پرسههاي معنوي جان به سرانجام ميرسد. لحظات کشف و شهودي که با کلمات رازآلود به دنياي ما آورده ميشوند و جان هنوز هم بيخبر و ناآگاه از اين پدر مرموز، نفرت و خشم و ترس را پس رانده و به آغوش زندگي بازميگردد. يا فکر ميکند رستگار شده است.
اين رمان در عين مژده پيام رستگاري و نشاندادن راه به اميدواران، با پرداختن به استعارات رمانتيسيستي هرچند زيبا گاه راه را به سخره گرفته و آن را ناباور و برخاسته از هيجانات بدون پاسخ منطقي به پرسش انسان - که همانا جستوجوي معناي زندگي و راه رستگاري است - نشان ميدهد. شايد اين نگاه واقعگرايانه نويسنده باشد به جامعه و باور زيبا و درعينحال سادهانگارانه آنها به جهان که هنوز هم نتوانسته آنها را از پس نابرابري ملموس در جامعه نجات بدهد. نابرابرياي که هماکنون با اين سطح از آگاهي و دموکراسي در آمريکا هنوز هم به چشم ميخورد. و شايد درد تبعيض نژادي و اقليتهاي مردمي در کشورهاي ديگر جهان هم باشد. اين صدا صداي تمام پسران و دختران مورد تعصب واقعشده جهان است و صداي نويسنده براي آنها که مسيح را به جان بشناسيد و جان دو بال پرواز دارد: دل و عقل. چنانکه خودش سالها بعد ميگويد: «اگر بنا بود هيچ چيزي ننويسم، با کوه در ميان بگذار دستکم کتابي است که بايد مينوشتم. مجبور بودم با آنچه به من آسيب ميرساند، گلاويز شوم. مجبور بودم با پدرم درافتم.»
جيمز بالدوين، هم بهعنوان يک فعال حقوق مدني و هم بهعنوان نويسنده، سعي ميکند نوشته را از هر مقوله سياسي و نژادي و مذهبي و حتي اعتراضي به دور نگه دارد. او تنها از انسان سياهي که خود درک کرده مينويسد و اين موقعيتها را به موقعيت انساني تبديل ميکند. موقعيتي که هر انساني را به چالش ميکشد که از کدام طرف است و بيطرف زندگيکردن چگونه خواهد بود. بالدوين با زبان برخاسته از انجيل و سرودها و نيايشها، آوازهاي زنان و مردان کارگر بازميگردد به زبان بزرگان رمانتيسيسم که کلمه را ارج مينهادند و با آن کشف و شهودي را به نمايش ميگذارد که هر انسان سرخورده از جامعه را دعوت به آرامش ميکند.
او با انتخاب چنين زبان استعاري رمانتيسيسمي توانايي قدمگذاشتن به قلمرويي معنوي بين انسان و خدا-مسيح را ايجاد کرد که اگر خواننده تاب اين زبان سنگين را بياورد به کشف و شهودي نائل ميشود که تنها اوست که ميداند و جيمز بالدوين يا سياهان و ديگراني که به چنين شهودي رسيده باشند.
جيمز بالدوين چهره ديگري از سياهان آمريکا را در اين رمان به نمايش گذاشته است. نه آن چهره خشونتباري که تاکنون از چشم سفيدپوستان ديده ميشد. اينکه «يک فرد به راحتي برنميگزيند تا با جامعهاش به مخالفت برخيزد.» اين بيانيهاي است نه فقط براي سياهان که براي بشريت. اين پيامي است بدون هيچ بغض و کينه از سوي جامعه انسانهاي متروک نگهداشته و تحقيرشده. اين پيام صلح و آرامش و زندگي محترمانه در کنار هم است نه يکي زير سايه ديگري.