بستن

«گریزها» در زمان سیر می‌کند

«گریزها» در زمان سیر می‌کند
مژده امیری‌پارسا مترجم

«گريزها» با عنوان لهستاني Bieguni، کلمه‌اي در وصف گروهي از بي‌پناهان اسلاو که در جست‌وجوي رستگاري رخت برمي‌بندند، نوشته شده است. «انرژي‌ام را از حرکت، از هياهوي اتوبوس‌ها، هواپيماها، قطارها و حتي تلوتلوخوردن کشتي‌ها در ساحل دريافت مي‌کنم.» اينها را راوي جوياي نام مي‌گويد. در کودکي به تماشاي قايق‌ها مي‌نشست و سوداي سفرکردن همانند قايق را در سر مي‌پروراند.

داستان، قصه‌اي پرتکاپو از نامطلوبي مطلوب و پر از هيجان مسافران و سفرهايشان است و پر از ابهام، شجاعت و بي‌ملاحظگي- که مجبورمان مي‌کند دل به درياي جهان روبه‌رو بزنيم. از اينکه چقدر سفر و بالغ‌شدن او را ناپيدا جلوه مي‌دهد احساس شعف مي‌کرد. شيفتگي به علم زمين‌شناسي- علم خطا و نواقص آفرينش- او را با دين سمندرهايي با دو دُم، سيب‌هاي کج‌وکوله، جنيني شناور در شيشه‌اي با يک سر و دو تن در موزه‌هاي تخصصي سراسر دنيا در بحر فکر فروبُرد.

«گريزها» پر از کنجکاوي‌ها، لحظه‌ها، خرده‌ها و اوضاع زودگذر است. کتابي از جنس ماوراءالطبيعه و فرامليتي که ميان واقعيت و افسانه در روزگاري سخت سفر مي‌کند و منظومه‌اي از داستان‌هاي نامرتبط با يکديگر، موتيف‌هاي هم‌قافيه، و کلامي معين را به نمايش مي‌گذارد؛ که با چاشني مطالعات موردي، پيوستگي درونمايه مربوط به آسيب‌پذيري وجود آدمي و سوگواري همراه است. در يک اپيزود که ظاهرا «اداي ديني به فيلم «ماجرا»ي ميکل آنجلو آنتونيوني است، مادر به همراه فرزندش به‌طور ناگهاني در جزيره‌اي ناپديد مي‌شوند. ديگري، بانويي است که پس از سال‌ها زندگي در غربت براي ياري‌رساندن به عشق اولش به لهستان بازمي‌گردد، حال اينکه در آخر داستان بيماري جان او را مي‌گيرد. اما عجيب‌ترين داستان‌ها از دل زندگي واقعي برمي‌آيد. خواهر چوبين قلب او را در شيشه‌اي براي خاکسپاري در وطن از پاريس به ورشو آورد. فيليپ فرهين کالبدشناس بلژيکي هلندي‌زبان، هنگام تشريح پاي قطع‌شده خود زردپي آشيل را کشف کرد. و البته دلخراش‌ترين داستان مربوط به آنجلو سليمان، کودکي آفريقايي است که به اسارت گرفته شد و به‌عنوان برده به اتريش وارد شد. بعدها او به دربار راه پيدا کرد و توسط موتسارت معرفي شد. اما به هنگام مرگ پوست از بدنش جدا، با پرهاي شترمرغ جسدش را تزيين کرده و به عنوان يک وحشي به نمايش گذارده شد. توکارچوک نامه‌هاي مأيوس‌کننده دختر سليمان به دادگاه در طلب برگزاري مراسم تدفيني درخور براي پدرش را از نو وارسي کرد.

بيشينه‌گرايي و اخلاق از عناصر زيباشناختي رمان «گريزها» که پر از پلات و داستاهاي فرعي است. ناوگان‌هاي مسافراني که براي اعتراف‌کردن غوغايي برپا مي‌کرد و لحظه‌اي بعد ناپديد مي‌شدند انگار هيچ‌وقت نبودند. مراد از رمان همان آسانسوري است که ظرفيت حداکثري مشخصي براي حمل دارد که اين با تداعي شخصيت‌هايي که دير يا زود کم و اضاف مي‌شوند در نظر ممکن نمي‌آيد. يکنواختي مستولي بر اثر که شخصيت‌هايش کنار گذارده مي‌شود حس ناجوانمردانه‌اي را به خواننده مي‌دهد اما مقصود توکارچوک از اين کار به وضوح، تعليم بينش عميق و باملاحظه و برچيدن معاني گنگ است.

با وجود شاخ‌وبرگ‌گرفتن پلات‌ها و شکل‌گيري قالب داستان، داستان‌هاي کوتاه خود پيکرتراشي و تقويت مي‌شوند. مترجم در ترجمه موفق خود هر شرح و سخني را به‌درستي دريافته و با ظرافت طبع تغيير داده و به زباني روان و راغب‌انگيز ترجمه کرده است. توکارچوک تبحر خاصي در ذهن‌خواني و پيش‌بيني نقد خواننده دارد. به محض اينکه بخواهيد بر سطربه‌سطر داستان مسلط شويد با لحني شيطنت‌آميز مي‌پرسد: «بهتر نيست ذهنم را درگير و متمرکز برش کوتاهي از متن کنم و هدفم را نه با زبان داستان و حوادث بلکه در سادگي يک سخنراني با انديشه‌اي مشخص که در جمله‌به‌جمله گفتارم روشن مي‌شود بيان کنم و نظر ديگران را به پاراگراف بعدي جلب کنم؟

«گريزها» براساس گفته‌هاي نويسنده بيش از 10 سال پيش در روزگاراني ساده‌تر، قبل از جنبش‌هاي ملي‌گرايي و فوران دوباره بيگانه‌هراسي خشونت‌آميز به روي کاغذ آمده است. در روزگار قديم ديکتاتوري رايج بود، اگرچه اين کتاب جنبش مردمي را به‌عنوان حقوق طبيعي آنها برشمرده است. توکارچوک مي‌نويسد: «سياليت، پويايي و فريبندگي دقيقا ارزش‌هايي هستند که ما را متمدن مي‌سازند. بربرها (وحشي‌ها) سفر نمي‌کنند. آنها فقط به مسيرشان ادامه مي‌دهند و غارت مي‌کنند.» اين نشانه‌هايي است از ظلمت فراگير. راوي با ديدن شعاري تبليغاتي روي ديواري شيشه‌اي در فرودگاه مي‌گويد: «پويايي راستي» واقعا هست! با دهن‌کجي ميگويد فقط يک تبليغ براي گوشي‌هاي همراه است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی