مجوعهداستان «بنيآدم» را کسي نوشته که با خودش لقب آقاي رمان را دارد. در ابتداي کتاب هم آمده است: نوشتن داستان کوتاه کار من نيست. اين هنر بزرگ را کافکا داشت. ولفگانگ بورشرت داشت و ميتوانست بدارد که در همان بيرون جلوي در جان سپرد و داغش لابد فقط به دل من يکي نيست و بيشتر از او چخوف داشت که بالاخره خون قي کرد در آن اتاق سرد! چند فقرهاي هم رومن گاري، آنجا که پرندگان پرواز ميکنند و در پرو ميميرند.»
مجموعهداستان «بنيآدم» از چند جهت قابلاهميت است. از نظر خاصيت ارجاعي متن به جامعهاي که خاستگاه نويسنده است، از جهت تاثيري که اين بستر اجتماعي بر انسان دارد و تبديل او به موجودي ديگر و حتي مسخ او در قالب موجود عجيبوغريبي که نه انسان است و نه جن! سوالي که در ذهن مخاطب شکل ميگيرد اين است که مگر اين جامعه چه بر سر شهروندانش ميآورد که چنين در مسخي جادويي به دام ميافتند؟ آيا انسانها گناه پدران پدران پدران خود را تا ابدالدهر به دوش ميکشند؟
براي نمونه در داستان «اسم نيست» عدهاي با عجله سوار ماشيني ميشوند و در يک فضاي وهمآلود جاده و شب و هراس، ميخواهند خودشان را به مرز برسانند و فرار کنند. فرار از يک اتفاق، يک گذشته و... اما ناگهان فضاي داستان عوض ميشود و يک فضاي سوررئال بر داستان حکمفرما ميشود. موجودي در بين آنها ظاهر ميشود که مسخ شده و حالا تمنا ميکند که او را بکشند تا از اين سرنوشت نجات يابد. اين انسانها ميخواهند بگريزند اما نميتوانند و نميشود. چراکه آنها مجبور به تجربه اين سرنوشت تلخ هستند. حتي توصيفاتي که از محيط اطراف ميشود هم بر اين اجبار تاکيد دارند: «بيابان و دشت و کوهپايه و آسمان نيز هيچ حس خاصي را برنميانگيخت و مصداق طبيعت بيجان بود!»
در داستان ديگري با عنوان «اتفاقي نميافتد» هم مردي تبعيد شده و خاطرات دوران زندانش را براي کسي نشخوار ميکند. در زندان رگ دستش را زده و قصد خودکشي داشته، اما از مرگ برميگردد. حالا بعد از مدتها در جايي دور، نامهاي از بازجوي زندانش دريافت ميکند با اين مضمون که «اينکه متهم من بتواند با خودش يک تکه تيغ ژيلت داشته باشد و من نفهميده باشم! نصف تيغ ژيلت به شکل يک گونياي چندبار کوچکتر از گونياي بچهدبستاني! واقعا تو بالاخره نگفتي آن ريزه تيغ ژيلت را چهجور به سلول آورده بودي؟ از چه طريقي؟ به چه واسطهاي؟ از کجا! به همين آدرس برايت نامه مينويسم و تو جواب خواهي داد!»
درواقع تمام داستانها بر اين اساس ميچرخند. سيستمي که تمامقد، مراقب آدمها هستند و دائما با آنها در تقابلند و گويا اين تقابل منحوس هيچوقت تمامي ندارد. سيستمي اراده کرده تا آنها را ببلعد و ايستادگي اين انسان در برابر اين سيستم عريض و طويل چقدر عجيبوغريب به نظر ميرسد! در اين جامعه همهچيز عليه شهروندانش است. در تاريکي چشمهايي مراقبش هستند، گوشهايي حرفهايش را ميشنوند، دستهايي در کار است تا آنها را به دام بيندازند. آيا اين انسان در چنين جامعهاي رستگار ميشود؟ پس راه چارهاي جز فرار از آن ندارد و بايد هر چه زودتر دست به کار شود! اما فرار از اين سرنوشت محتوم محال است و ناکامي هميشه و همهجا گريبان اين انسان را ميگيرد.
دولتآبادي در اين مجموعهداستان، نسبت به بقيه کارهايش متفاوت عمل کرده و برخلاف جريان رئاليستي که غالبا در آثارش به چشم ميآيد، وارد حيطه و فضاي وهمآلود و صدالبته رازآلودي شده است؛ فضايي که شايد بتوان گفت قبلا در «روزگار سپريشده مردم سالخورده» تا حدودي تجربه کرده بود، اما نه با اين شدت و حدت.
درباره زبان اين داستانها هم نکته قابلتامل اين است که اصولا شاخصه و سبک کارهاي نويسندهاي مانند او در همين زبان پرطمطراق است. نويسندهاي که خودش زبان را شاخصه اصلي کارهايش ميداند و به آن ميبالد، با همان راوي منحصربهفرد که تمامقد ميايستد و روايتش را براي مخاطب تمام ميکند.
از بين داستانهاي اين مجموعه، داستان «چوب خشک بلوط» را شايد بتوان يک داستان نمادين به حساب آورد. يعني به لحاظ سمبليک، بيشترين المانهاي يک داستان نمادين را در خودش دارد. خانواده بزرگي ميخواهد کوچ کند، بيموقع است و رمهها از نظر ناپديد شدهاند. پدر پيرشان وبال گردنشان شده و حالا دارند درباره اينکه چطور پدر را از سر خودشان باز کنند حرف ميزنند. پدري که چشمهاي پيرش را به ستيغ برفگرفته قلههاي دوردست دوخته و مثل يک تکهچوب خشکشده است! نماد جامعهاي که ميخواهد تغيير کند. در اين جامعه در حال گذار روابط خانوادگي، تعاملات انساني و... خواهناخواه دستخوش تغيير شده و ميشود.