دکتر جان ديشب باز هم خواب ميهماني تکرار شد. آلپاچينو بازيگران را دور خودش جمع کرده بود و با تُن صداي منحصربهفردش خاطرهاي از بُخل و تنگنظري اطرافيانش ميگفت: «هميشه فکر ميکردم از آدمي که عيبهاي خودشرو نميبينه بدتر وجود نداره تا با آدمهايي که عيبهاي خودشونرو خوبي ميبينن آشنا شدم.»
چارلي چاپلين همانطور که بندکفشي را از لاي دندانش بيرون ميکشيد گفت: «دنيا آنقدر وسيع است که براي همه مخلوقات جا هست. به جاي آنکه جاي کسي را بگيرند، کاش تلاش کنند جاي واقعي خودشان را بيابند.»
دوستم گفت: «ما فکر ميکرديم فقط اينجا آدما چشم ندارن موفقيت همو ببينن. پس اونجا هم همينه؟»
مرلين مونرو گفت: «هيچ سگي نميتواند مرا گاز بگيرد. اما آدمها ميتوانند. از خودم ميپرسم به چه چيز خودم افتخار ميکنم، بعد پاسخ ميدهم به همه چيز!» شريفينيا گفت: «ما هم به همه چيز شما افتخار ميکنيم.» رابرت دنيرو گفت: «حالا که همه دور هميم ميگفتين خانم قريشي هم بياد باهامون همکلام بشه!» سيدجواد هاشمي گفت: «ايشون اگه ميومدن منقلب ميشدن.» دکتر با تعجب پرسيد: «شما شام چي ميخورين که اين خوابهارو ميبينين؟»
گفتم: «دکتر از شما چه پنهون اون شب آش داشتيم.» دکتر سري به نشانه تاسف تکان داد و سکوت کرد. در همين حين موبايلش زنگ خورد و چون مکالمهاش طولاني شد همانجا روي صندلي خوابم برد.
خواب ديدم آرتيستها در ميهماني تصميم گرفتهاند پانتوميم بازي کنند. از آنجايي که تفاهم نداشتند به چندين گروه تقسيم شده بودند. خوشگلها يک گروه، حرفهايها يک گروه ديگر، پيشکسوتها يک گوشه نشسته بودند ماستشان را ميخوردند، آقاي فراستي هم اعلام استقلال کرده و نخودي بود. گروه ديگري هم بودند که نه خوشگل بودند، نه حرفهاي فقط معتقد بودند اسکار حق اصغر فرهادي نبوده.