بستن

خوابِ گرانی‌ گوشت!

خوابِ گرانی‌ گوشت!
بهار اصلانی

دکتر جان خواب‌هاي عجيبي مي‌بينم. در واقع اولين بار از شبي شروع شد که خواب ديدم در پياده‌رويي خلوت يک پاکت پيدا کرده‌ام که اسمم روي آن نوشته شده است. با تعجب پاکت را برداشتم و باز کردم. درونش کارت دعوتي زيبا بود از يک مقواي اکليلي شيري رنگ با حاشيه گل‌هاي برجسته. در متن کارت به همراه دوستي دلخواه به يک جشن به ياد ماندني و مجلل دعوت شده بودم. در بهت و تعجب بودم که «يوستين گوردر» را آن طرف خيابان ديدم که داد مي‌زد: «حواسم هست اين تيکه دعوتنامه رو از کتاب دنياي سوفي من اسکي رفتي ولي نوش جونت. مهموني خوش بگذره.»

به اتفاق دوستم به محل برگزاري جشن رسيديم. قصري به آن باشکوهي تابه‌حال نديده بودم. با دلهره در زديم «مامي» خدمتکار اسکارلت در را برايمان باز کرد. جمعيت زيادي در آن سرسراي باشکوه با آن سقف بلند و لوستر کريستالي درخشان حضور داشتند. مامي غرولند‌کنان روپوش‌هاي‌مان را تحويل گرفت و رفت.

دوستم گفت: «اون آقايي که داره با علي دايي حرف مي‌زنه چه آشناست.» پرسيدم: «کدوم؟» گفت: «همون عينکيه با بيني قلمي و کلاهي شبيه جغد.» گفتم: «باورم نمي‌شه! هدايته!»

هدايت داشت مي‌گفت: «انسانيت پيشرفت نخواهد كرد و آرام نخواهد گرفت و روي خوشبختي و آزادي و آشتي را نخواهد ديد تا هنگامي كه گوشت‌خوار است.» علي دايي گفت: «خيلي ببخشيد عذر مي‌خوام، مردم بخوان هم نمي‌تونن گوشت بخورن! راجع به سيب اگه سخن ماندگاري دارين بفرمايين.»

سهراب سپهري رسيد با سبدي در دست در حالي‌که داد مي‌زد نفتي نشين، گفت: «سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد. خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد. زن زيباي جذامي را، گوشواره‌اي ديگر خواهم بخشيد.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!»

دوستم گفت: «چه خوشحاله!»

دکتر با تعجب پرسيد: «خب بعدش چي شد؟» گفتم: بيدار شدم اما اون آخر ماجرا نبود».

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی