یعقوب یادعلی از احتمال تا آداب و آمرزش
علیه خویش
یعقوب یادعلی با اولین کتابش نشان میدهد که قریحه داستاننویسی دارد و ریسک تجربهاندوزی و تجربهپذیری و تجربهگرایی؛ و همین از او نویسندهای ساخته که به قول خودش از او یک نویسنده تجربهگرا ساخته است. همین ریسک تجربهگرایی موجب شده تا نگاه سنتی به داستان به لحاظ تکنیکی را تخریب کند تا نگاه جدیدی از نظر تکنیکی به داستان بهوجود بیاورد. چیزی که او از نخستین داستانش در دهه هفتاد تا آخرین اثرش در دهه نود، همچنان با این تجربهگرایی، آداب داستاننویسیاش را به رخ دنیا میکشاند:
«من فقط تلاش میکنم تجربههایی را انجام دهم که فکر میکنم برای زندهبودن یک داستاننویس ضروری است.»؛ تجربههایی که از آن بهعنوان «تجربهگرایانه» یاد میکند: «تجربهگرایی هم خطر دارد و ماحصلش حد وسط ندارد. یا خوب است یا بد. تجربهگرایی متوسط به لحاظ کیفی نداریم. میشود محافظهکارانه و ملایم تجربه کرد، اما محصول نهایی روی لبه تیغ است. من یک جور تجربهگرایی نه خیلی افراطی را که مخلِ خوانش مخاطب عام نشود، این را هم میتوانم هضم کنم و بعید نیست در آینده خودم هم مرتکبش بشوم! هرچند که این عبارت تجربهگرایی ملایم یا محافظهکارانه متناقض به نظر میرسد و جذابیتش هم شاید به همین تناقض باشد.» خاستگاه این تجربهگرایی هم برمیگردد به تجربه خوانش داستانهای بهرام صادقی و هوشنگ گلشیری: «من نوعی آنارشیسم ذهنیای را که همراه با یک نظم پنهان درونی است بسیار دوست دارم و همیشه دلم میخواست اینطور زندگی میکردم. هرچند موانع اجتماعی و شرایطی که آدم دارد و تاریخ و جغرافیای آدم اجازه این مسائل را نمیدهد. تحلیلهای جامعهشناسی را بسیار در این حیطه دخیل میدانم. رفتاری که داستاننویس به لحاظ شکلی و بعد محتوایی با داستانش
میکند ارتباط بسیاری با شخصیتی دارد که در طول سالها شکل گرفته و آن شخصیت ارتباط پیدا میکند به تاریخ و جغرافیایی که در آن زندگی میکند. این یک جنبه ماجراست، جنبه دیگرش آشنایی تصادفی من با بهرام صادقی بود که این آشنایی برایم در سن شانزده یا هفدهسالگی اتفاق افتاد و بهشدت داستانهای صادقی مرا تکان داد. تکاندهندهبودن این داستانها به لحاظ فرمشان: دغدغه فرم و تکنیک. بهجرات میگویم: تنها مجموعهداستان در هشتاد سال گذشته ادبیات داستانی ماست که تقریبا اکثر قریببهاتفاق داستانهایش از لحاظ شکلی باهم تفاوت دارند. در هر داستان، با یک اتفاق جدید روبهرو میشویم. در تمام بیست و چند داستانی که وجود دارد، هر کدام از این داستانها برای من یک تجربه جدید بود و نوعی رودررویی تازه با دنیای داستان. برای یک جوان که تشنه تکنیک است، تشنه دانستن این است که چطور داستان بنویسد. کمکم ناخودآگاه من با آن شکل گرفت. این نحوه رودررویی با داستانهای بهرام صادقی مرا شکل داد. بعد از آن داستانهای گلشیری و دیگرانی که به صورت محدودتر و معدودتر این کار را کردند...»
یادعلی در «آداب بیقراری» نوعی رئالیسم را به نمایش میگذارد که با رگههای بسیار خفیف تجربهگرایی عجین میشود که نسبت به داستانهای کوتاهش یک نوع عقبگرد به شمار میآید، اما باز هم میتوان در این اثر تجربهگرایی او را حس کرد که در دو رمان آخرش «آداب دنیا» و «آمرزش زمینی» باز این آدابِ داستاننویسیِ تجربیاش را پی میگیرد تا همچنان از او بهعنوان نویسندهای که سعی دارد آنطور که خودش میگوید به جمود نرسد و ذهن خلاقهاش را هر بار با داستانی نو، به حرکت وادارد: حرکتی رو به جلو: پیشرونده مثل دونده دوی با مانع، که هر بار از روی یک مانع میپرد... او هم هربار با اثری جدید سعی میکند به مرحله دیگری از تجربهگرایی برسد: گویی هر اثری از او، تجربهاندوزی و تجربهپذیری دیگری به شمار میآید برای تجربه اثر بعدی... و اینبار «آداب دنیا» و «آمرزش زمینی»؛ که سعی دارد آداب دیگری از آدمهای داستانهای یعقوب یادعلی را به رخ دنیا بکشد: آدمهای سرگشته و دنیابریدهای که چون خالقشان میخواهند تجربه کنند: حتی مرگ را: «در «آداب بیقراری»، یک نفر تلاش میکند زندگی تازهای برای خودش بسازد؛ اما در «آداب دنیا»، این تلاش گروهی است.
یک عده هستند که نگاه آرمانی و ایدهآل دارند و دارند تلاش میکنند زندگی قابل تحملتری به زعم خودشان بسازند. دغدغه و تمِ محوری هر دو رمان یکی است و به همین دلیل هم نام هر دو رمان با «آداب» آغاز میشود.» تجربهای که برای یعقوب یادعلی از «احتمال» در دهه هفتاد به «آداب» در دهه هشتاد جهت و شکل داده شد برای روایت آدمهای ذهنی جهان ایرانی؛ ذهنی آمرزیدهنشده؛ بهقول خودش در رمان کوتاه «آمرزش زمینی» که بهنوعی داستان بهزندانافتادن خودش است، در اینجا «کسی به فکر آمرزش نیست؛ آمرزش در زمین، آمرزش در آسمانها. زمین و آسمانمان آلوده است.»