به تعداد تمام انسانهايي که روي کره زمين زيستهاند تجربه موجود است؛ يکي از کساني که حق تجربهنويسي را بهخوبي ادا کرده ايوان کليما است که با کتاب «قرن ديوانه من» بهخوبي از پس اين کار برآمده است. او مينويسد: «درباره جهان نوشتم، نه بهنحوي که به من دستور ميدادند، بلکه آنگونه که دنيا را ميفهميدم و تجربهاش ميکردم.» همانطور که خود کليما اذعان ميکند، او در اين کتاب داستان زندگياش را مينويسد، اما در مقام داستاننويس نيست، گزارشگر است و سرگذشت خود را و آنچه بر همقطارانش گذشته است جلوي چشم خواننده به تصوير ميکشد؛ از زندگي در اردوگاه ترزين تحت اسارت آلمانيها و رويايش براي آزادي و عدالت گرفته تا جفايي که بعدها کمونيسم در حق او و همعصرانش روا داشت. او در پيشگفتار کتابش ميگويد: «تلاش من براي شرح و تحليل اتفاقهايي که در زندگيام افتاده شايد بتواند حتي براي کساني که کمونيسم را ايدهاي ميدانند که ديرگاهي است از ميان رفته، بامعنا باشد.» او با اينکه به زندگي خصوصياش نيز ميپردازد، درجايي از کتاب بهصراحت ميگويد: «قصدم نوشتن گاهشمار زندگي عشقي و خيانتهايم نيست؛ هيچ دلم نميخواهد پاي عزيزانم را به قصهام بکشانم؛ همين که آنها را وارد زندگي واقعي ميکنم، کافي است.»
کتاب سه بخش اصلي دارد. کليما در بخش اول، به وقايع زندگياش از کودکي تا سيوششسالگي و چگونگي پايان عضويتش در حزب کمونيست ميپردازد. در بخش دوم، از اقامتش در آمريکا، بازگشتش به کشور و مشکلاتي که در مسير حرفه روزنامهنگاري و نويسندگي با آن دستوپنجه نرم کرده و درباره نبودِ آزادي بيان و تبعات آن در زندگي خود و همميهنانش سخن ميگويد و بخش سوم را به مجموعهمقالاتش اختصاص داده. او دست خواننده را ميگيرد و به موزه زمان ميبرد و تجارب زيستهاش را به او پيشکش ميکند؛ تجاربي از اسارت، ترس، نسلکشي، تعصب، انقلاب، آزاديِ بيان، حکومتهاي تماميتخواه و ديکتاتورها. تجربه زيستن در ميان فاشيستها و کمونيستها.
بخش ابتداييِ کتاب شما را به ياد بخشهاي آغازينِ «روح پراگ» (1995) مياندازد، اما نسبت به آن کتاب، وقايع را با نظمي پيوسته شرح ميدهد و درحقيقت مکملِ آن است. به ديگر سخن، «قرن ديوانه من» حاصل گردآوري قطعات و جستارهاي پراکنده کليما در موضوعات گوناگون نيست؛ درواقع کليما در «روح پراگ» کلنگ « قرن ديوانه من» را ميزند و در گزارشدادن وقايع دورانش، خود را ميآزمايد که اتفاقا با استقبال مخاطب روبهرو ميشود و سرانجام در «قرن ديوانه من» سلسلهوقايع و حوادث را همچون زنجيري بههم متصل ميکند تا مطالبش سروته پيدا کنند و توالي منطقي داشته باشند. او در اين کتاب سير تاريخي را مدنظر داشته و از پراکندهگويي پرهيز کرده است.
کليما در کودکي به همراه خانوادهاش بهطرز حيرتآوري از کورههاي آدمکُشي نازيها نجات پيدا کرد و پس از آزادي به حزب کمونيست پيوست، اما بعدها آن را کنار گذاشت، تا حديکه جنبش کمونيستي را توطئهاي جنايتکارانه عليه دموکراسي توصيف کرد. اسارت او در اردوگاه ترزين سه سال به طول انجاميد، اما حزب کمونيست چهار دهه جامعه چک را درگير خودش کرد و تبعات آن گريبان کليما را نيز گرفت. درواقع کليما از دهان شير به دهان اژدها رفت و عاقبت با کولهباري از تجارب، از شکم دريده اژدها بيرون آمد و توانست صداي دورانش را به گوش جهانيان برساند.
ژان پل سارتر که در 1964 به همراه سيمون دوبووار به پراگ سفر کرده بود گفته بود: «قهرماني که بهرغم تمام تجارب هولناکي که از سر گذرانده همچنان سوسياليست باقي بماند حقيقتا انسان است... غرب ديگر چيزي ندارد که به بشر ارائه کند. يگانه موضوعِ مهم براي رمانِ قرن بيستم انسان و سوسياليسم است... کمونيسم چه آيندهاي داشته باشد يا نه، بر تمامي يک عصر تأثير ميگذارد، شايد جهنم باشد، اما حتي جهنم هم ميتواند بهعنوان مضمون به درد ادبيات فاخر بخورد...» و کليما در پاسخ به اظهارنظرِ سادهانگارانه سارتر در دلش ميگويد: «جهنم مضمون فوقالعادهاي است، بهخصوص اگر مجبور نباشي در آن زندگي کني.»
اين جهنمِ شگفتانگيز زندگي را بر کليما و همفکرانش بهقدري سخت گرفته بود که کار را بهجايي رساند که شوراي رهبري اتحاديه نويسندگان در تابستان 1967 منحل شد و تکتک دبيران و اهل قلم بهتدريج از کار بيکار شدند. اکثر نويسندگان و متفکران چک فقط اجازه داشتند کارهاي يدي يا نظافت انجام دهند. هيچ مرکز فرهنگي، روزنامه و نشريهاي اجازه نداشت آنها را استخدام کند. ازهمينرو، اوايل دهه 1970، کليما مدتي خدمه بيمارستان شد و مجبور بود ملافه بيماران را عوض کند و بهاينترتيب برگ زرين ديگري به خدمات کمونيسم افزوده شد! در اين ميان خانواده او هم بينصيب نماند و کليما مدام از اين واهمه داشت که جلوي تحصيل فرزندانش گرفته شود. در همين حين، او و همفکرانش آثارشان را با انتشارات زيرزميني يعني ساميزدات و با مشقت بسيار به دست خوانندگانشان ميرساندند. حتي براي دريافت حقالزحمه مقالات و کتابهايي که مينوشتند و قاچاقي به خارج از کشور ميفرستادند، با مشکلات فراواني روبهرو بودند که کليما شرح اين عمليات انتشاراتي را بهدقت توصيف کرده است.
يکي ديگر از نکات مهمِ کتاب توصيف و تشريح رفتار حکومتهاي توتاليتر است. او شرح جالبي را از شيوه مشروعيتگرفتن اين حکومتها از مردم توصيف کرده: «هرگاه کسي درباره مشروعيت هر قدرت توتاليتر و غاصبي دچار ترديد شود، قدرت تماميتخواهِ غاصب مقرر ميکند که مردم [با آمدن به خيابانها] آشکارا از او حمايت کنند (يعني: با فرياد تأييد و ابراز شادماني) تا انسانهاي بيشتري خودشان را خوار کنند و در منجلاب مشارکت در جرم فرو بروند.» و در ادامه بر نقش برخي هنرمندان در اين کار انگشت ميگذارد، به عقيده او چنين حکومتهايي از هنرمندان جوياي نام استفاده ابزاري ميکنند تا به نفع حکومت سخنراني کنند و موضع بگيرند.
کليما درباره اينکه حکومتهاي توتاليتر چگونه روشنفکران، نويسندگان و هنرمندان مخالف را ميخرند، روايتهاي جالبي نقل کرده است؛ او از آزارهاي مداومي همچون توقيف بيدليلِ گواهينامه رانندگي، باطلکردن شناسنامه و حتي اتهام ساختگي زيرگرفتنِ عابران و غيره نام ميبرد و همزمان طرحِ دوستي ريختنِ يکي از مقاماتْ با مخالفانِ مذکور. بهعبارتي، اين دوستي براي آن است که مخالفان از آن مقام مسئول و صاحبنفوذ براي رفع آزار ايجادشده کمک بخواهند و به اين طريق، آنها کمکم نمکگير شوند که کليما بهخوبي دست آنها را ميخواند و از تلهشان ميگريزد.
همچنين، «تبعيد» مخالفان نيز از چشم تيزبين کليما دور نمانده، او در اينباره مينويسد: «در خلال بازجويي معمولا چنين پيشنهادي را مطرح ميکردند: اگر احساس ميکنيد اينجا اينقدر به شما ظلم و ستم ميشود، ميتوانيد به دنياي آزاد خودتان کوچ کنيد... نظام ميکوشيد ديگران را وادار به مهاجرت کند...» او از ترس اينکه از کشور خارج شود و به او اجازه بازگشت ندهند، درخواست مجدد گذرنامهاش را پس گرفت و در چک ماند و تن به مهاجرت نداد.
گرچه «قرن ديوانه من» گزارشي است از زندگي و حوادثي که بر کليما گذشته، آنچه روايتش را خواندني ميکند ذکرِ همين جزئيات و تحليلها و برداشتهاي شخصي او از وقايع سياسي است. جزئياتي که براي هر خوانندهاي نکتهاي دارد و در جاي خود مهم است. بااينحال، در پايان هر قسمت، براي روشنشدن حالوهواي آن دوران به مقالهاي مرتبط با موضوعِ آن بخش ارجاع داده و آن مقاله را در بخش سوم يعني مجموعهمقالات آورده است. درمجموع هجده مقالهاش را در پايان کتاب گنجانده که هرکدام از منظري به آسيبشناسي وقايع دوران پرداختهاند.
قرن بيستم قرن فاشيسم و کمونيسم و در يککلام قرني ديوانه است و کليما راوي ديوانگيهاي عصرش ميشود. بااينهمه، بهزعم او، مارکسيسمي که از آن ياد ميکند امروزه از ياد رفته و ترورريسم بينالملل و گروههاي تندروي مذهبي بيش از کمونيسم بشر را تهديد ميکنند. ازاينرو هر قرني بالقوه ميتواند قرني ديوانه باشد؛ زيرا در هر دوره و زماني خطر انحراف از مسير اعتدال وجود دارد. اگر ديوانگي را حاصل زيرپاگذاشتن ميانداري و ميانهروي بدانيم، همواره با خطر قرنهاي ديوانه بعدي روبهرو خواهيم بود. «قرن ديوانه من» هشداري است بر قرنهاي ديوانه بعديِ ما.