بستن

مرثیه‌ای برای مرگ

مرثیه‌ای برای مرگ
سعیده امین‌زاده داستان‌نویس / آرمان ملی -گروه ادبیات و کتاب: مرجان صادقی (1369- جهرم) فوق‌لیسانس ارتباطات دارد. او اولین مجموعه‌داستان خود را به نام «مُردن به روایت مرداد» در سال 94 منتشر کرد. این کتاب به مرحله نهایی جایزه جلال آل‌احمد راه یافت. صادقی در سال‌های 93 و 94 در جمع 40 نویسنده‌ برتر جایزه داستان تهران نیز قرار داشت. چاپ دوم این کتاب به تازگی به همراه چاپ اول کتاب «هاسمیک» که که کتاب دوم صادقی به شمار می‌آید از سوی نشر ثالث منتشر شده است. آنچه می‌خوانید نگاهی به این دو کتاب است.

شايد بتوان بن‌مايه‌ اصلي تمام داستان‌هاي دو مجموعه‌ «مُردن به وقت مرداد» و «هاسميک» نوشته مرجان صادقي، را «فقدان» و «مرگ‌انديشي» در نظر گرفت. اين دو موتيف آنقدر در طرح اصلي کتاب‌ها پررنگند که به‌جرأت مي‌توان گفت بدون آنها، داستان‌ها ابتر مي‌مانند. درواقع فلسفه‌ وجودي حضور شخصيت‌ها اغلب اين است که از مرگ و دوريِ عزيزي بگويند و بدون اين قصه، چيزي براي روايت باقي نمي‌ماند. اِلمان‌هاي مهم و تاثيرگذاري که هم حضورشان رنگ و انرژي و در يک کلام حيات به جانِ شخصيت‌هاي داستان مي‌بخشيده ‌و هم نبود‌شان، همه‌چيز را از نور و رنگ و صدا تهي کرده است؛ همچون گرامافونِ داستانِ «کندو» از مجموعه‌ «هاسميک»، که مظهر روشني و سروصداست و با راه‌اندازي دوباره‌ آن، زندگي به عمارتِ کهنه و رو به ويراني، بازمي‌گردد. اين حضور گرمِ گرامافون است که همه‌چيز را سر جايش برمي‌گرداند و خانواده را دوباره دور هم جمع مي‌کند و آنهايي که رفته‌اند يا درحال رفتن‌اند، به خانه بازمي‌گرداند. خش‌خش گرامافون بعد از مدت‌ها روحي تازه در اين خانه مي‌دمد، حتي اگر بزرگ‌تر خانواده در وضعيت افليج، روي صندلي چرخ‌دار افتاده باشد و از دنياي اطرافش هيچ نفهمد و ديگران تمام کارهاي روزمره را برايش انجام دهند.

فقدان در مجموعه‌ «هاسميک» نقطه‌ عطف زندگي همه‌ شخصيت‌هاست و بعد از آن است که زمان از حرکت بازمي‌ايستد، همه‌چيز منجمد مي‌شود و امکان وقوع ماجراهاي داستاني از دست مي‌رود و خلأ حضور اين آدم‌هاست که زمان يک‌ساعته را به اندازه‌ روزهاي متمادي کش مي‌آورد. اوج اين رکود را مي‌توان در دو داستان «هاسميک» و «بند ناف» مشاهده کرد. چنين سکوني البته اين مجال را هم فراهم مي‌آورد تا شخصيت موردنظر، ابعاد مختلف فاجعه را در ذهنش مرور کند. گويي با اين سفر به گذشته است که مي‌فهمد چه بر سرش آمده و چه چيزهايي را از دست داده؛ درحالي‌که تا پيش از اين، حجم بسيار اندوه، او را از اين کار باز‌مي‌داشته است. در داستان «هاسميک» که نقطه‌ اوج به تصوير‌کشيدن اين احساس غربت و دلتنگي است، اين اتفاق بيشتر در محيط عکاسخانه مي‌افتد که جاي مانور بيشتري براي مرور گذشته‌ها در قالب تصوير دارد. حالا که زمان از حرکت باز ايستاده، هاسميک (شخصيت اصلي اين داستان)، مي‌تواند آدمي را که براي زندگي‌اش معنابخش بوده، از منظر يک عکاس تحليل کند. درواقع چهره‌ شخصيت علي، از خلال همين بازنمايي تصاوير عکاسي است که در ذهن مخاطب شکل مي‌گيرد. ارزش‌هاي موردنظر علي نيز در قاب همين تصويرپردازي شکل مي‌گيرد و به هاسميک منتقل مي‌شود و جالب اينجاست که وقتي او مي‌رود، تصاوير، رنگ‌ها و بوها نيز همگي محو مي‌شوند.

فقدان را مي‌توان به عنوان مرکز دايره‌اي در نظر گرفت که همه‌ شعاع‌ها و ماجراهاي داستان در آثار مرجان صادقي و به‌خصوص مجموعه «هاسميک» به آن ختم مي‌شود، هرچند در مواقعي آن‌قدر ناديده گرفته مي‌شود که رشته‌ اصلي داستان به بيراهه مي‌رود. براي نمونه در داستان «بند ناف»، از اين مجموعه، گرچه اين نبودنِ کاوه (مرد محبوبِ شخصيت اصلي)، است که داستان را شکل مي‌دهد، اما به‌تدريج نقش او کمرنگ مي‌شود و درنهايت انگار اصلا او نبوده که رفتارها و تصميم‌هايش مسير زندگي آدم‌هاي داستان را تغيير داده است. راوي در آغاز داستان و تا اواسط آن، کاوه و رفتنش را دليل تمام مصيبت‌هاي زندگي‌اش مي‌داند. اما از ميانه‌ داستان به بعد، کاوه کنار مي‌رود و هر آنچه بر سر راوي و خواهرش آمده، حاصل رنجي موروثي در نظر گرفته مي‌شود؛ رنجي که از پدر به دخترانش به ارث رسيده و آمدن و رفتن مرداني مثل کاوه (به عنوان همسر و معشوق)، چندان تاثيري در کم و زياد شدنش ندارد. اين اتفاق به‌نوعي در داستان‌هاي «آگرانديسمان» و «آستين‌هاي خالي»، هم مي‌افتد. شوربختي اين آدم‌ها گرچه با رفتن عزيزي به اوج مي‌رسد اما واقعيت اين است که گاهي رفتن آنها تنها بهانه‌اي است که شخصيت‌ها در اين ايستاييِ زماني و در تک‌گويي‌هاي ذهنيِ طولاني، به تجزيه و تحليل تمامي مسيري که تاکنون طي کرده‌اند، بپردازند. اين کمرنگ‌شدن خلأ وجود عزيزان، در کنار لاغربودن ساير بن‌مايه‌هاي داستان‌ها، آنها را از تناسب زنجيره‌ علت و معلولي خالي کرده و حجم بسياري از ايستايي و کندي را سربار خط روايت مي‌کند.

فقدان اما از بعدي ديگر نيز به آدم‌هاي اين مجموعه ضربه مي‌زند. پس از وقوع اين فاجعه است که شخصيت‌هاي اصلي داستان فلج مي‌شوند و ديگر آن کارايي سابق را ندارند. آنها يک‌جا مي‌نشينند و خالي از معنا و هدف به گذشته‌اي مي‌نگرند که ديگر وجود ندارد. شخصيت‌هايي که روياها‌يشان تباه شده، خوشي‌هايشان از دست رفته و درگير عدم‌حضور آدم‌هايي هستند که با رفتن‌شان، شور و نشاط زندگي را نيز با خود برده‌اند. آدم‌هايي که در چنين وضعيتي و با انفعالي تمام‌عيار، به تماشاي تاراج زندگي خود نشسته‌اند. در بيشتر داستان‌ها، با اينکه شخصيت‌ها به شدت عاشق و وابسته‌ آدم‌هاي درجه‌ يک زندگي‌شان هستند، اما براي نگه‌داشتن‌شان تلاشي نمي‌کنند. آنها همواره در سکوت‌اند و هيچ گفت‌و‌گوي معنادار و موثري ميان‌شان شکل نمي‌گيرد. به همين خاطر هم همگي شبيه هم مي‌شوند. هيچ نقطه‌ بارز و متمايزي ميان آنها با ديگران وجود ندارد. هميشه داستان از همين نقطه و با همين آدم‌ها شروع مي‌شود؛ آدم‌هايي که در مسير توفان ايستاده‌اند و حرکت نمي‌کنند. همين بي‌کنشي است که در کنار رکودِ زمان، پويايي را کم مي‌کند. اگر فقدان، جوهره‌ اين مجموعه باشد و به آن رنگي ببخشد، شايد بتوان گفت اين خلأِ کشمکش است که اين رنگ را کدر مي‌کند و داستان‌ها را در ورطه‌ خمودگي فرو مي‌برد وبه سدي در برابر پيشرفت داستان بدل مي‌شود.

اما در مجموعه‌ «مُردن به وقت مرداد» که نخستين اثر مرجان صادقي به شمار مي‌رود، بيشتر اين مرگ‌انديشي است که سمت‌وسوي کلي داستان‌ها را تعيين مي‌کند. گرچه در اينجا هم مخاطب با غياب آدم‌ها مواجه مي‌شود، اما عمدتا رفتن‌شان مطلق و بي‌بازگشت است. برخلاف مجموعه‌ «هاسميک» که در چشم‌اندازي دور، اميدي براي رجوع به روزگار خوش گذشته همچنان وجود دارد، در «مُردن به وقت مرداد»، حتي کورسويي از روشنايي آينده ديده نمي‌شود. آدم‌ها در اين مجموعه به شکلي ناگزير و محتوم به سوي فنا کشيده مي‌شوند و چاره‌اي جز پذيرش آن ندارند. در داستانِ «بونگ» از اين مجموعه که تمامي مردم يک روستا در اسارتي به سر مي‌برند که هيچ اميدي به نجات‌شان نيست، بيشتر از ساير داستان‌ها مي‌توان جبرانديشي و ناگزيري را مشاهده کرد. شخصيت اول داستان مردي است که در پاسخ به دعوت زنش براي کوچ از منطقه‌ جنگي، از گسترده‌بودن سايه‌ جنگ بر تمامي سرزمين مي‌گويد و اينکه حتي امن‌ترين نقاط کشور هم به‌گونه‌اي درگير جنگند و بر همين مبنا رفتن را بي‌فايده مي‌داند. هرچند در ماندن هم چيزي جز مرگ عايدشان نمي‌شود و خلاصي از آن در هيچ مکاني ميسر نيست.

سايه‌ نيستي گاه چنان نزديک مي‌شود که شخصيت‌ محوري داستان خود روايتگر مرگ خويش مي‌شود. در داستانِ «برف گرم»، راوي گزارشي لحظه به لحظه از رفتن به سوي مسلخ به خواننده ارائه مي‌دهد. براي او فرارسيدن لحظه‌ اتمام زندگي‌اش قطعي است و چون و چرايي به آن وارد نمي‌شود. انگار تنها به او مجالي داده‌اند تا قبل از جان‌دادن در قربانگاه از آنچه بر سر او و خانواده‌اش آمده و آنها را به اين نقطه رسانده، حرف بزند؛ حرف‌هايي که البته تنها در قالب تک‌گويي ذهني است و نه يادآوري صحنه‌اي که بتوان در آن چهره‌ آدم‌ها را ديد و صداي‌شان را شنيد و بي‌واسطه با آنها آشنا شد. اين خلأ در قصه‌اي که غالبا از منظر اول‌شخص تعريف مي‌شود، در سرتاسر داستان‌ها ادامه مي‌يابد و تحليل و قضاوت شخصي آدم کليدي داستان در تمامي ماجراها وارد مي‌شود. حتي وقتي نظرگاه به سوم‌شخص تغيير مي‌يابد، روايت از اين سوگيري‌ها در‌ امان نمي‌ماند. خواننده همه‌چيز را از پشت فيلتر نگاه شخصيت اصلي تحويل مي‌گيرد و هرگز به شناختي دست اول از اتفاقات و کاراکترهاي داستاني نمي‌ر‌سد.

از دست‌دادن و فنا، في‌نفسه موضوعي کليشه‌اي در ادبيات است. آنچه اين موضوع را مي‌تواند متفاوت و بديع جلوه دهد، رويکرد نويسنده به آن است. اينکه هر شخصيتي با شيوه‌اي منحصربه‌فرد و از جنبه‌اي خاص به آن نزديک شود، مي‌تواند آن را ماندگار کند. چيزي که در دو کتاب اخير مرجان صادقي، به‌رغم تلاش براي فضاسازي متفاوت اتفاق نمي‌افتد. آدم‌ها با تجارب متنوع‌شان در مواجهه با نيستي است که مي‌توانند وجهي تازه از انسانيت و فلسفه‌ مرگ را به نمايش بگذارند. در دو مجموعه‌ «هاسميک» و «مردن به روايت مرداد»، با وجود پتانسيل بالايي که در موقعيت‌ها براي نشان‌دادن اين تنوع و تفاوت ديده مي‌شود، اما آن‌گونه که بايد و شايد، از آن استفاده نمي‌شود؛ به طوري‌که در يک درونماي کلي، انگار يک آدم در تمامي داستان‌ها تکثير شده تا مونولوگي يکنواخت براي همه‌ فقدان‌ها بگويد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی