آخرين پرايد روز سييک تير نودونه توليد شد. خودروها در ايران گويي وجه نمادين عجيبي دارند و فراتر از خودرو بودن، معاني و دلالتهاي بسيار در خود پنهان ميکنند. پرده اول. آخرين پيکان در بيستوپنج ارديبهشت هشتادوچهار با حضور اسحاق جهانگيري که آن موقع وزير صنايع و معادن بود به موزه ميپيوندد. او روي کاپوت آن پيکان نوشت: «پيکان ارابهاي بود که صنعت خودرو بر دوش آن شکل گرفت و امروز ميرود تا نظارهگر اعتلاي اين صنعت باشد.» معصومه ابتکار هم که آن زمان رئيس سازمان حفاظت محيطزيست بود روي کاپوت مينويسد «توقف توليد پيکان نمادي از عصر نوين تحولات سبز در صنايع کشور و نشانهاي از عزم ملي براي حفاظت از محيطزيست است.» پرده دوم. سيويک تير نودونه، آخرين پرايد از خط توليد خارج شده و از سرنوشت نامبرده اطلاعي در دست نيست. روي کاپوت آخرين پرايد جز خداحافظي هيچ چيز نوشته نشد و ظاهراً هيچ مقامي در مراسم حضور نداشت و پرايد غريبانه رفت. پيکان و پرايد فقط خودرو نيستند بلکه جلوههايي از تاريخ سياسي، اقتصادي و صنعتيشدن ايران در اين دو مجسم ميشود. خوب که به چشمان آخرين_ پرايد بنگري درباره خيلي چيزها حرف ميزند. چشمانش ميگويند: پيکان که ميرفت آقاي صنايع و معادن اميد داشت که در موزه بنشيند و نظارهگر اعتلاي صنعت خودرو باشد. خانم محيطزيست هم عزم ملي براي حفظ محيطزيست را جستوجو ميکرد. پژو 206 خودرويي کمفاصله با دنيا توليد ميشد. مشارکت با خودروسازهاي معتبري در دنيا در جريان و اميد به بهتر شدن زنده بود. دوباره ميگويد: کسي روي من جز خداحافظي چيزي ننوشت. گويي اميدي نيست من نظارهگر هيچ اعتلايي، عزمي براي بهتر شدن يا حفظ چيزي باشم؛ آره اين جوري است؟ کسي جرأت ندارد چيزي بنويسد. آن نوشتههاي قبلي به آرزو تبديل شدند تا واقعيت؛ و حالا حال و حوصله آرزو کردن هم نداريد؟ بيچاره بغض دارد و ميگويد: آيا شما قرني را که پيکان در ميانهاش رسيد، پس از شصت سال با خداحافظي من، جمعبندي ميکنيد؟ اين دستآورد شما در نيم قرن صنعتيشدن است؟ شرم نميکنيد؟ دوباره که به چشمان آخرين پرايد خيره شوي، بغض در گلو ميگويد: «موضوع اصلاً شخصي نيست، فرد خاصي مد نظرم نيست، حرفم ساختاري است. پيکان که ميرفت همه اين آدمها بودند. آقاي جهانگيري و خانم ابتکار بودند، آمدند بدرقه پيکان، الان هم هستند. آنها که بدرقه پيکان نيامده بودند هم همه هستند. آنها که بعد از پيکان زمان محمود احمدينژاد آمدند هم هستند. گزارش تحقيق و تفحص مجلس دهم از خودروسازي را هم که ديدهاي که چه افتضاحي است؟ آن ساختارها هم هستند. اين وسط فقط من اضافيام؟ فقط من بايد اين طور غريبانه بروم؟ گيريم من رفتم، شما با مکررها، بدون هيچ ايده نويي، به جايي ميرسيد؟»سرت را پايين مياندازي و دوباره آخرين_ پرايد بغضاش ميترکد: «وقتي جهانگيري روي کاپوت پيکان مينوشت، سال اول سند چشمانداز ايران 1404 بود. يک ماشين چيني که سري ميان سرها باشد تو خيابانهاي شهر نبود؛ پنج سال ديگر ميرسيد به 1404، خيابانها را ديدهاي؟ پر از ماشين چيني شده است. اي روزگار!!» بيچاره از دست خودش هم شاکي است،خودمونيتر هم شده و ميگه: «بيستوشش سال پيش آمدم قاتق نونتون بشم، بلاي جونتون شدم. شما هم درست سوار من نشديد اما منم کم از شما نکشتم و لت و پار نکردم. خدا از سر تقصيرات منم بگذره.» داشتم با عکس آخرين_پرايد خداحافظي ميکردم که گفت: «از ما که گذشت، عمر ما را که هدر کرديد، سورنتو و سراتو و اسپورتيج و اپتيما نشديم، همون پرايدي که بوديم مونديم؛ اما شما يک فکري به حال خودتون کنيد، اين جوري به جايي نميرسيد؛ از ما کرهايها که ياد نگرفتيد، از اين چينيها ياد بگيريد.» خداحافظي کرديم. بيچاره نميدانست چقدر حق بزرگي بر گردن من دارد. کلي ايده بر محور پرايد ساخته و پرداختهام. نميدانست چقدر جايگاه مهمي در تاريخ، ذهن و ساختار معاصر ما دارد. حال و حوصله خواندن و گوش کردن نداشت، و الا متن و صوتهايي را برايش ميفرستادم تا در غربت خداحافظي، به اهميت خودش پي ببرد.