بستن

مهمانی بالماسکه

مهمانی بالماسکه
شراره شریعت‌زاده داستان‌نویس

مجموعه‌داستان «يادم بود و کلاغ بود و من» نوشته‌ مهران رنجبر کارت دعوتي است به يک مهماني بالماسکه. غير از شما، عباس کيارستمي، ريچارد سوم، آنتون چخوف، مسعود فراستي، فرامرز قريبيان، بکت، کلهر، بزرگمهر حسين‌پور، آلن دلون، دختر لر، اصغر نوري و کلاغ‌هاي سفيد و سياه هم دعوتند و هرکس نقش اول قصه‌ خود است.

اين مهماني بي‌شک از آن دعوت‌هايي است که رد نمي‌کنيد. اما اين مهماني براي ورود يک شرط دارد که دنيا را از چشم نويسنده ببينيد. قبل از ورود به شما عينکي داده مي‌شود تا جهان را آنگونه که مهران رنج‌بر خلق کرده نگاه کنيد نه آنچه تا‌به‌حال تجربه کرده‌ايد. چيز پيچيده‌اي نيست، خيلي ساده به‌قول نويسنده که در مورد جهان فيلمسازي‌اش به عباس کيارستمي درس پس دادهو گفت «مهم اينه که يه چيز پيچيده را ساده جلوه بديم.»

خواننده بهتر است در اين مهماني، دست‌ به‌ دست نويسنده بدهد تا از خط‌به‌خط ديالوگ‌ها لذت ببرد. با «کلاغ» کاراکتر محبوبش که فصل مشترک همه قصه‌هاست رفاقت کند. به‌قول منيرالدين بيروتي که بر کتاب مقدمه نوشته، «اين پرنده‌ همه‌چيزِ، همه‌چيزخورِ، موذيِ، جادگر.»

تا وقتي عينک مهران رنجبر را بر چشم داري هيچ‌‌چيز غيرممکن نيست: با ريچارد سوم کنار پل همت که تبديل به رويال آلبرت مي‌شود و همراهي تمام کلاغ‌هاي تهران که فراگ پوشيده‌اند‌ و پاپيون زده قدم مي‌زنند مي‌شود روي لاستيک دور سفيد کاديلاک نشست و چاي نوشيد.

قصه‌هاي مهران رنجبر ديالوگ‌محورند. گويي در سالن تئاتر نشسته‌اي و براي هزارمين‌بار کريم‌لوژي را مي‌بيني. قصه‌ها در لايه‌ا‌ي از طنز پيچيده شده‌اند و گاها اين لايه سياه است. او سعي کرده تلخي حرف‌هايش را لاي شوخي بپيچد تا از تلخي‌اش کم شود و بسپارد دست خواننده که چطور مزه‌مزه کند و لذت ببرد.

«رفتم توي اتاق. بغلش کردم و گفتم: «دکتر حالم زياد خوب نيست.»

گفت: «به خاطر هواي باغه... دارن درخت‌ها رو قطع مي‌کنن، رعيت باغ شده، بعدش رعيت خودش مالک مي‌شه، مالک هم ملاک مي‌شه، ملاک هم فاشيست مي‌شه، فاشيست‌ها هم که خون مي‌خورن، حالا تو رعيتي يا مالک؟»

گفتم: «نه رعيتم نه مالک.»

گفت: «اوه، اوه چه بزرخي... يعني نه بورژوايي نه بولشويک... جزو بدترين طبقه‌ جامعه هستي.»

گفتم: «طبقه وسط»

گفت: «افتضاحه.»

گفتم: «چطور؟»

گفت: «تزار رو توده کشيد پايين. بعدش توده تزار مي‌شه. يه توده ديگه مي‌کشه پايين... طبقه‌ وسط نه مي‌تونه بکشه پايين نه مي‌تونه نکشه پايين...»

گفتم: «عين دلارفروش‌هاي منوچهري.»

گفت: «مثال عاقلانه‌اي نبود. به‌ هر حال تزار خودش يه‌زماني توده بوده و کشيده پايين. حالا توده اون‌رو کشيده پايين... وقتي قبلي‌رو مي‌کشي پايين يکي هم مي‌آد تورو مي‌کشه پايين... واسه همينه که حال تو هميشه بده... اگه مي‌خواي حالت بد نشه نه بخون نه بنويس... .»

يکي از ويژگي‌هاي طنز اين مجموعه، ادبيات کنايه است. به‌طور مثال آنجا که راوي در بيمارستان از اتاق عباس کيارستمي بيرون مي‌آيد مي‌گويد: «از اتاقش زدم بيرون.. ديدم توي راهرو يه‌دسته کلاغ زره‌پوش با عينک‌هاي آفتابي دارن چپ‌چپ به من نگاه مي‌کنن.... توي دست هر کدوم‌شون يه‌اره‌برقي وجود داشت... صداي سرسام‌آوري از اره‌برقي‌ها بلند مي‌شد... گفتم: «مي‌تونم از بيمارستان خارج بشم؟» يهو همه‌شون با اره‌برقي رفتن توي اتاق و در رو هم بستن... به يه پرستار گفتم: «اينها کي بودن رفتن تو اتاق استاد با اون همه اره‌برقي؟» پرستار درحالي‌که داشت پيپ مي‌کشيد، گفت: «به تيم پزشکي حرفه‌اي... برو بيرون...»

مهران رنجبر با مجموعه «يادم بود و کلاغ بود و من» به خاطرات خوب و بدش، روياها و آدم‌هاي مهم و تاثيرگذار زندگي‌اش اداي احترام کرده. از دلِ لحظه‌لحظه‌ زندگي‌اش قصه بيرون کشيده و با روياهايش دست‌به‌دست هم داده و آنها را ثبت کرده. گاها به شکل خواب هستند و بعضا واقعيت‌هايي که به شکل کابوس دست از سرش برنداشته‌اند به شکل کلمه شده روايت شده‌اند.

«شروع کردم به دوييدن و همزمان به اين فکر مي‌کردم که چرا به کلاغ نمي‌گيم زري؟ چرا به توپ مي‌گيم توپ؟ چرا نمي‌گن السون و ولسون؟... چرا به راننده نمي‌گيم خارگُنده؟... چرا به آسفالت نمي‌گيم لالاند؟... چرا به خون نمي‌گيم جون؟... جون روي لالاند به خاطر السون و ولسون... چرا به گاز اشک‌آور نمي‌گيم راسکلنيکوف... کل تخت‌طاووس رو مي‌دوييدم...» وقتي نويسنده با خلاقيت نمايشنامه و داستان را درهم تنيده از خواننده‌ يا تماشاچي‌اش فقط يک انتظار دارد: دنبال معنا نگرد... يا يک کتاب بردار بخوان يا به رقصت ادامه بده!

نام کتاب: يادم بود و کلاغ بود و من

نويسنده: مهران رنجبر

با مقدمه: منيرالدين بيروتي

ناشر: نودا

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی