نخستين رمان اوليويه بوردو که سهبار جايزه گرفته و به بسياري از زبانها ترجمه شده و بيش از صدهاهزار نسخه از آن فروش رفته، تخيل را به زندگي و ظرافت را به ادبيات ميآورد. سه جايزه ادبي پيدرپي در سال 2016، به نخستين رمان يک نويسنده ناشناس اختصاص يافت؛ که هر سه جايزه، محصول دنياي سمعي و بصري و رسانههاي عمومي گسترده و پرمخاطبي بودند. آيا اين نخستين رمان نويسنده، خواهد توانست ميل خواندن را در کساني که لذت «گناه بيمجازات» را از ياد بردهاند، زنده کند؟
سروکله اوليويه بوردو نخستينبار در افتتاحيه سالن کتاب پاريس پيدا شد؛ درحاليکه سخت احاطه شده بود، اما سادگي خود را از دست نداده بود. از زبان نويسنده شنيده بودند که فلان کودک که خواهرزاده ناتني او بوده، نثر کتاب او را بعد از ماهها و شايد سالها دوري او از کتاب، پاره ميکند و تمام فاميل پيگير کتاب ميشوند: «اين اتفاق باعث شناساندن کتاب به اطرافيانم شد، دوستاني که مدت زمان زيادي چيزي نخوانده بودند، هر يک به نوبه خود، به گونهاي دوستانه مجبور شدند مرا بخوانند! و اگر نتيجه مهمتر از اين اتفاق باشد، در اين رابطه من بسيار خوشبخت بودهام.»
در خصوص نخستين اثر اين نويسنده از خيال (فانتزي) صحبت شد، بدون اينکه بدانيم نويسنده، در سايه سرنوشت بوريس ويان با خوشحالي پذيرفته خود را نزديک او ببيند. اين همان چيزي است که به ادبيات اجازه ميدهد بماند، ناگهان سبکبار شود و فراتر از تراژدي برود؛ و به اين باور برسد که ترس، استرس، افسردگي و بنبستهايي که در سراسر زندگي با آنها روبهرو هستيم، تنها روش سنجيدنِ بودن نيستند. بله، حاشيهاي از آزادي، هنوز به هر کسي اجازه ميدهد به گونهاي ديگر به زندگي نگاه کند. شخصيت زازي در «متروي ريموند کونو»، شخصيت آلبرتين آستراگال يا حتي دشارژ، و اينجا مقصود مقايسه نويسندهها نيست، بلکه مقايسه مقدار خيال، ابداع، شوخطبعي و اجازه خنديدندادن، است. اينها اجزاي تشکيلدهنده کتابهايي هستند که شانس اين را دارند که قابل اتکا باشند و فراتر از آن، لذت خواندن را فراهم کنند. بنابراين، هرچند علاقه به بازخواني بارني از بئاتريس بک و يا حتي استلا کورفو داشته باشيم، اما خواندن هيچيک از اين دو بدون بهيادآوردن «در انتظار بوجانگلز» ممکن نيست.
نزد او، ديوانگي دروني و درعينحال طنزآميز ميشود، مرزها درهم ميشکند، همچنان که تابوها. تصويرسازي و خيالپردازي به هر رمان فضايي آزادانه ميبخشد. مجموعهداستانهاي کوتاه تحتعنوان «نامها»، توجهمان را به يکي از زيباترين کشفهاي «در انتظار بوجانگلز» جلب ميکند، اينکه جورج هرگز همسرش را در دو روز متفاوت با يک نام صدا نميزند، گاهي او را مارگريت صدا ميزند، گاهي رنه، و گاهي ليبرتي... اين دو با شور و حرارت عليه ملال زندگي و ابتذال روزمرگي ميجنگند، و هرگز هيچ چيز قابل پيشبيني و حدسزدن در ميان اين زوج، خارج از هنجارهاي تعريفشده توسط راوي وجود ندارد، و اين، ثمره آن است.
بيان ساده و تقريبا بيطرفانه کودکي که اين روزمرگي را بيان ميکند، چيزي ميان آوازخواندن به زبان فرانسه ملايم و خيالي باطل و رقصي دائم است (در آقاي بوجانگلز نينا سيمون). زيستن آموزشي بدونمدرسه رفتن، حرکات غيرقابل پيشبيني، زندگي زيباي بدونتنگنا، (پدري که هميشه کار ميکند، در دو رماني که چاپ نشده، در جاهايي اين رمان را تغذيه ميکند) همه اينها جز خندههاي جنونآميزي که با اين مولدها شريک شده باشند، نيست، که خواستار ماندن بچههاي اصلاحناپذير همراه با دعاي پرندهاي زيبا در نوميدي «دوشيزه سوپرفتتوار» است، که با طناب سگ در دست، به گردش ميرفت.
داستانهاي عاشقانه اگرچه ممکن است بد به پايان برسند، اما اين داستانهاي واقعي يا رمانتيک، منجر به اين کتاب جذاب شدهاند که نگاه پسربچه بهخصوص اين را نشان ميدهد که چگونه والدينش، بدونشک بيشتر از آنکه پسرشان را ناز و نوازش کنند، عشق ديوانهوارشان را نوازش ميکنند. تا به کجا؟ در اين کتاب ظرافت حبابهاي نوشيدني (که به محض بيدارشدن ميتوان آن را نوشيد) ديده ميشود، و نوعي از نگراني در صفحات آن لانه کرده و هنگامي که جنون مادري از ملايمبودن ميگذرد، آگاهانه بهتر ميبيند در هر صحنه عبارت «عجالتا» را بهکار گيرد... متني موزون، با جذابيتي فوقالعاده، که با نثري موفق پرداخته شده. اين رمان براي دلنشينبودن واجد همهچيز است، بدون اينکه براي آن تلاشي کنيم. بله، اين رمان دلنشين است يا بهتر است بگوييم تاثيرگذار.
نام کتاب: در انتظار بوجانگلز
نويسنده: اوليويه بوردو
مترجم: ناهيد فروغان
ناشر: ماهي