با توجه به حواشي پيرامون جريان اصلاحات بهخصوص استعفاي آقاي عارف برخي معتقدند که کارکرد شوراي عالي سياستگذاري به پايان رسيده و اصلاحطلبان بايد بهدنبال سازوکار جديدي بروند.
ما بايد ميان اصلاحطلبي و اصلاحطلبان تفاوت قائل باشيم. اصلاحطلبي يعني اينکه شما بتوانيد بدون اينکه بخواهيد به جامعه، مردم ، سيستم و فرهنگ شوک وارد کنيد مجموعهاي را با شيوههاي اصلاحي و مدني به حالت مطلوب برسانيد. يعني با حرکتي حساب شده و با برنامه بتوانيد وضعيت مطلوب را بدست آوريد. اما اصلاحطلبان مجموعهاي از کنش گران سياسي هستند که طيفهاي مختلف فکري را در برگرفته ولي در يک مجموعه به نام اصلاحطلبان جا ميگيرند که علي القاعده بايد معتقد به همان رويکرد باشند. در اصلاحطلبان ما مجموعهاي داريم که صرفا نام اصلاح طلبي را دارند ولي شايد تفاوتي برايشان نکند که اوضاع و احوال به همين منوال بماند يا اصلاحات و تغيير و تحولاتي که لازم است و بخواهد لازم باشد انجام دهد. اين نوع اصلاحطلبان بيشتر در دايره قدرت زمانهايي که فضايي باشد و با اين شعار هم به مناصبي برسند در دستگاه اجرائي و قانونگذاري آفتابي ميشوند. در حوزه سياسي هم بخشي از اصلاحطلبان هستند که همين رويکرد را دارند و فقط عناويني در شوراها، کميتهها و تصميمگيريها جهت بستن ليستهاي انتخاباتي دارند. من فکر ميکنم دوران اين نوع تفکر و اشخاص تمام شده است. حال اينکه خودشان بخواهند بروند يا اينکه کنار گذاشته شوند، اصولا اينها در سطح جامعه هم پذيرشي ندارند. يعني ظرفيت کساني که بخواهند بهعنوان يک مجموعه، حزب يا گروه بخواهند وضعيت موجود را استمرار ببخشند و نگه دارند پر شده و فضا براي ماندن آنها نيست، اما بهنظر من اصلاحطلبي در مقابل تغييرات ناگهاني بحث زندهاي است. اگر بازتعريفي از اصلاحطلبي صورت گيرد؛ يعني اصلاحطلبي به سمتي برود که ما شاهد اصلاحات در برخي رويکردها و ساختارها مثل اصلاح در قانون اساسي، نهادينه شدن دموکراسي و آزاديهاي اجتماعي باشيم و فضاي سياسي و اجتماعي با شيوههاي مدني خارج از خشونت دگرگون شوند بهنظرم اين مجموعه زندهاي است. کساني که به اين کار اعتقاد دارند و حاضرند براي چنين امري هزينه بدهند ميتوانند در صحنه حضور داشته باشند. هرچند هستند نيروهاي جوان و پرشوري که با منطق جنبشها و حرکتهاي مدني اصلاحات ساختاري را نه پوستهاي و ظاهري بلکه به روشهاي مدني انجام دهند. آن مسير به نتيجه ميرسد و معتقدم که بايد آن مسير حتما انتخاب و سازماندهي شود و کساني هم که ديگر اين توان را ندارند و اساسا اعتقادي هم به اصلاح ساختار و تحولات بنيادين ندارند طبيعتا بايد اين صحنه را ترک کنند، چراکه وقتي نميتوانند يا نميخواهند بايد حتما اين محلها را ترک کنند و اين کار درستي است.
اصلاحطلبان در مقاطع مختلف به ايجاد تشکيلات مختلفي روي آوردند؛ در مقطعي شوراي هماهنگي؛ شوراي مشورتي و طي سالهاي اخير نيز شوراي عالي سياستگذاري؛ اساسا عملکرد و آورده اين تشکلها به جز موفقيتهاي انتخاباتي تاثيرگذاري ديگري براي اصلاحطلبان داشته است؟
اين تشکلها که در چند سال اخير درست شده مثل شوراي هماهنگي اصلاحطلبان ، شوراي عالي سياستگذاري يا خيلي از احزاب عمدتا با رويکردهاي انتخاباتي بوده است. يعني براي اينکه يک هماهنگي در پروسه انتخابات، شوراها، مجلس و رياست جمهوري ايجاد کنند تابلويي باشند و حضور پيدا کنند. اما اينگونه نبوده که وزن اصلي را به اصلاح ساختار و بنيادي بدهند. کما اينکه وقتي انتخابات تمام ميشود اصولا فعاليتها و جلسات اينها نيز کاهش مييابد. يا زماني که اميد به برندهشدن در انتخابات دارند همه چيز را رها ميکنند. من اينها را بيشتر پوستهاي و ظاهري ميبينم، چراکه اگر بخواهيم عميق حرکت کنيم؛ اول بايد يک دگرگوني در مجموعه اصلاحطلبان صورت بگيرد تا اينها قادر باشند دگرگوني اساسي را در ساحتهاي مختلف جامعه رقم بزنند. اگر غير از اين باشد و اصلاحطلبي به معنايي که من گفتم کنار گذاشته شود جامعه ميتواند آبستن حوادثي باشد که فکر نميکنم اکنون به صلاح باشد. اکنون کمتر جامعهاي را مي بينيد با فرايندهاي غيراصلاحي به دموکراسي و آزادي دست پيدا کنند. شيوههاي مدني کارسازتر است، قدرت مردم کم نيست و اصلا قدرت خود مردم هستند. وقتي با هم باشند و سازمانهايي بتوانند حرکتهاي مدني را سازماندهي و نظارت خود را بر صاحبان قدرت اعمال کنند صاحبان قدرت نيز به تدريج تسليم اراده مردم ميشوند.
چرا سازوکارهاي اصلاحطلبان بايد فقط جنبه پوسته ظاهري و انتخاباتي داشته و اصلاحطلبان نتوانند از آن بهرهبرداريهاي لازم را هم داشته باشند؟
يک اشکال اساسي بوده و بايد اعتراف کرد که اين ضعف وجود داشته است. يعني به جاي اينکه اتاقهاي فکر اصلاحطلبان بحثهاي بنيادين را مطرح و بر روي اصول بنيادين خود بايستند خيلي سريع تابع جو و جذابيتهاي قدرت شدهاند و بخشي از اعتباراتي که بايد صرف حرکتهاي بنيادي شود خرج بهدست آوردن مناصب شده است. اين قضايا بايد تعيين تکليف شود. بهنظر من اين تغييرات و رفت و آمدهايي که در حال انجام است، ناظر به همين قضيه خواهد بود.
بسيار در خصوص جامعه محوري اصلاحطلبان و پيگيري مطالبات مردم از سوي اين جريان سخن گفته شده اما پرسش اينجاست که اساسا اصلاحطلباني که سهمي در قدرت ندارند، چگونه ميتوانند در راستاي جامعه محوري و پيگيري مطالبات مردم موثر واقع شوند؟
ما سابق بر اين نيز اين تجربه را داشتيم. همانطور که کساني که در انقلاب اسلامي فعال بودند در زمان حکومت سابق در زمان شاه هيچقدرتي نداشتند اما نفوذ مردمي پيدا کردند و با همين نفوذ مردمي از طريق انقلاب به پيروزي رسيدند. البته اگر هم انقلاب انجام نميشد و تدبير و راهکارهاي مدني را پيش ميگرفتند رژيم شاه بازهم تسليم ميشد و ميتوانست جامعه دموکراتيکتري را در آن زمان ترسيم کرد. در آن زمان ما چيزي نداشتيم يعني انقلابيون چيزي در دست نداشتند جز يک فکر منسجم، اراده براي تغيير و پشتوانه مردم. اکنون نيز اصلاحطلبان اگر بخواهند وارد اصلاحات واقعي شوند بايد به اين رويکرد روي بياورند و مردم نيز طبيعا آن را حمايت ميکنند. شما بهعنوان اصحاب رسانه ميبينيد که وقتي حرف مردم را ميزنيد با وجودي که نقشي در حکومت نداريد مردم پشت شما هستند. تمام عناصر سياسي نيز اينگونهاند و احتياجي به قدرت ظاهري ندارند. کافي است که مردم منسجم باشند و اصلاحطلبي با رويکرد تحول خواهانه جلوي آنها قرار بگيرد در اين شرايط اين خود آنها هستند که مديريت ميکنند.
نگاهي به نارضايتيهاي موجود در جامعه که بيشتر منبعث از عملکردهاي اقتصادي بوده موجب ريزش محسوس سرمايه اجتماعي اصلاحطلبان شده ؛ از اين جهت اصلاحطلبان چگونه ميتوانند باز هم تحرکات مردم محورانه پيشه کنند؟
متاسفانه اين ضعفي بود که ما پيش بيني ميکرديم. در همان سال 92 نيز وقتي که تحولات بهنحوي رقم خورد که مجبور شديم از آقاي روحاني حمايت کنيم اين پيشبيني بود که اين حمايت هزينه دارد و هزينه آن نيز سرمايههاي اجتماعي هستند. ولي دوستان به اين جمعبندي رسيدند که با وجود ايشان فضا تاحدودي بازتر ميشود. البته اين هم تا حدودي اتفاق افتاد يعني اگر به جاي آقاي روحاني شخص ديگري رئيس جمهور بود شايد فضاي سياسي در اين شرايط بسيار پايينتر از حال حاضر بود. ولي به هر حال اين هزينه شده است. البته اکنون سرمايههاي اجتماعي قابل بازيافت هستند مشروط بر اينکه اصلاحطلبان جبران کنند، ايدهها و حرفهايشان شفافتر باشد و حاضر به هزينه کردن در اين قضيه باشند. در اين صورت بازهم مردم طرفدار صلح، آرامش و حرکتهاي نرم براي رسيدن به خواستههاي خود هستند و خشونت را برنميتابند. فکر ميکنم عقلاي اصولگرايان نيز با اين روش موافق باشند که تحولات مورد نياز مردم مطابق با استانداردهاي روز جهاني در ساختار حکومت اتفاق بيفتد. وگرنه هيچکسي طالب بلوا نيست. اين تنها راهکاري است که جلوي پاي مجموعه سياسي اصلاحطلبان و حتي اصولگرايان قرار دارد. يعني آنهايي که ميفهمند نيز بايد بدانند که اين فرصتها را نبايد از دست داد.
برخي اصلاحطلبان را به دوسته اصلاحطلبان حاکميتي و اصلاحطلبان اصيل تقسم بندي ميکنند با توجه به آنچه که از اين دو تقسيم بندي برميآيد در طولاني مدت جامعه به سمت کدام قسم از اصلاحطلبان رو خواهد کرد؟
اگر ميشد با حضور در نهادهاي حاکميت تغييراتي را ايجاد کنيم شايد راه کوتاهتري بود ولي اکنون به اين نتيجه رسيديم که صرف حضور در اين نهادها نيز تاثيري ندارد. يعني اينکه وارد مجلسي شويم که حتي در قيمت بنزين يا مسائل کلان هم نميتواند دخالت مستقيم کند يا حتي وقتي رئيسجمهور انتخاب ميکنيم همه روساي جمهور بهنحوي با نهادهاي قدرت مشکل پيدا کردند. از احمدينژاد که قهر کرد، رئيس دولت اصلاحات که خود را تدارکاتچي ميدانست يا آقاي روحاني که خود را بلا اختيار ميداند. ما به اين نتيجه رسيديم در اين دههاي که به سر ميبريم از طريق نهادهاي حاکميتي با اين ساختار قانون اساسي و تفسيري که از قانون اساسي صورت ميگيرد و جريان پيدا ميکند حتي حضور در نهادها نيز خيلي کمکي به جريان اصلاحات نخواهد کرد. بنابراين اصلاحطلباني که در حاکميت هستند بايد تکليف خود را معلوم کنند. اگر بخواهند به هر قيمتي در نهادها حضور پيدا کنند اين نقض غرض است و مردم به اين نوع اصلاحطلبان پشت ميکنند. اما اصلاحطلباني هستند که قبلا نيز همين اعتقادات را داشتند و در نهادها بودند اما اکنون به اين نتيجه رسيدند که صرف حضور نميتواند کمکي به تحولات کند. بايد مردم را منسجم کنند و از قدرت مردم براي نهادينه کردن آزاديهاي اجتماعي، سياسي و بينالمللي استفاده کرد. خيلي از آنهايي که در حاکميت بودند، ميتوانند به اين فکر ملحق شوند و ممکن است محافظهکارتر شده باشند و کنار بکشند.
بسيار مطرح ميشود که اصلاحطلبان با گفتمان دوم خرداد ديگر نميتوانند جامعه مدني را با خود همراه کنند و بايد نوعي تجديدنظر و بازنگري در اين گفتمان صورت گيرد؛ از ديدگاه شما اين تجديدنظر بايد داراي چه مولفههايي باشد؟
رويکرد اصلاحطلبي بايد تحولات و تغييرات در ساختار قانون اساسي، تفسير از قانون اساسي و تمام ابزارهايي که ما را به استانداردهاي روز حتي به استاندارد افغانستان يا ترکيه برساند، نميگويم در حد اروپا يا کانادا نزديک شود بايد اين رويکرد را تعريف کنند و بازنگري در اين سمت باشد که منظورمان از اصلاحطلبي رسيدن به چنين نقطهاي است. هر کسي با اين رويکرد موافق است بيايد و هر کسي نيز موافق نيست خود را به خاطر مارک اصلاحطلبي معطل نکند و بهدنبال کار يا روش ديگري برود.
برخي از فعالان سياسي معتقدند که اصلاحطلبان براي بازگشت به قدرت بايد هشت سال کنار بنشينند تا جامعه به آنها بازگردد ؛ اساسا اين رويکرد چقدر قابل دفاع است و اصلاحطلبان در 1400 فعاليت نخواهند داشت؟
من معتقدم که الگوها در حال تغيير است. ما دو حزب بزرگ کشور نيستيم که نوبتي به قدرت برسيم. چون قدرت که دست به دست نشده؛ قدرت دست يک جناح باقي مانده سيستمهاي محدودي از دستگاه اجرائي تغيير ميکند. دستگاه اجرائي که قدرت مطلق نيست بلکه در محدوده کار خود با توجه به نظارتها هيچوقت نميتواند در صحنه بينالمللي، امنيتي و ... تصميم گير اول باشد. يا مثلا مجلس با تمام زورش شايد بتواند يک مصوبه از شوراي نگهبان بگيرد. به اين ترتيب اينکه منتظر باشيم در 1400 اصلاحطلبان نباشند و 8 سال بعد دوباره رئيس جمهوري از خودمان بياوريم اين فضا ديگر منتفي شده و کسي منتظر ما نمينشيند که چکار کنيم. شما ميزان مشارکت مردم در انتخابات گذشته را ديديد که قطعا در انتخابات بعدي نيز تاثيرات خود را ميگذارد. به لحاظ کيفي مردمي که سياسيتر ميشوند و آگاهيشان بيشتر ميشود، مطالبات جديتري خواهند داشت اصلا ديگر از اصلاحطلبان دنباله روي نميکنند. اصولگرايان مسائل خاص خودشان را دارند؛ رايي در بين اقشار متدين جامعه دارند که هرچند آنها نيز کم و زياد در حال تغيير هستند. اما اصلاحطلبان بيشتر تحت تاثير اين قضيه هستند. اين الگو کلا به هم خورده و نميتوان روي آن حساب کرد و نميتوان گفت که 8سال کنار بنشينيم تا محبوبيت پيدا کنيم. البته اينکه دقيقا درست است که 8 سال کنار گذاشته ميشويم اما طي اين 8سال فعاليتي نکنيم هيچمحبوبيتي نيز ايجاد نخواهد شد.
با اين تفاسير پس در 1400 شاهد کنشگري اصلاحطلبان در 1400 نخواهيم بود؟
بهنظر من اصلاحطلبان در 1400 که هيچشانسي نخواهند داشت چون چه الگويي ميخواهند پيشنهاد کنند. اصلا فرض کنيم که رئيس دولت اصلاحات را نيز تاييد کنند. مردم از وي ميپرسند که شما ميخواهيد چه کنيد؟ در مسائل هستهاي؛ مسائل منطقهاي و... در کجا تصميمگير خواهيد بود؟ وقتي پاسخي براي اين سوالات شفاف نداشته باشيم نبايد انتظار شانسي براي کسب موفقيت در انتخابات پي رو نيز داشته باشيم.