گروه ادبيات و کتاب: نهمين دوره جايزه ادبي هفتاقليم در بخش رمان با داوري صمد طاهري، رضا زنگيآبادي، و حسن محمودي پس از بررسي 104 رمان رسيده به دبيرخانه جايزه، با انتخاب رمان «قوها؛ انعکاس فيلها» نوشته پيام ناصر بهعنوان بهترين رمان سال به کار خود پايان داد. در اين دوره دو رمان «کتاب خَم» نوشته عليرضا سيفالديني و رمان «هشتِ پيانيست» نوشته مهدي بهرامي شايسته تقدير شناخته شدند. آنچه ميخوانيد نگاهي است به رمان «هشتِ پيانيست» که از سوي نشر نيماژ منتشر شده است.
مهدي بهرامي نويسنده کرماني، با رمان «گهواره مردگان» که نظر مثبت منتقدان را جلب کرد، خودش را بهعنوان نويسندهاي صاحب فکر مطرح کرد. پنج سال بعد، او با رمان «هشتِ پيانيست» در نهمين دوره جايزه هفتاقليم شايسته تقدير شناخته شد. ميتوان گفت که بعد از «گهواره مردگان»، رسيدن به «هشتِ پيانيست» خيلي دور از ذهن نبود؛ از خشونت گذشتن و به عشق و مفهوم مرگ رسيدن. مهدي بهرامي، در «هشتِ پيانيست»، با روايت خانداني قديمي در کرمان، مخاطب را با مفهومي عشق و وابستگي عاطفي در زيرلايههاي پنهاني داستان روبهرو ميکند. داستان تصوير ديگري از جهان انسانهاست. انسانهايي کمابيش آشنا در جهان ما، همراه با خواستههاي پنهان خود در رويارويي با نيمه گمشده خودشان. نويسنده خواننده را توي هزارتوهاي ناشناخته روايت فرميک خود گير مياندازد.
«هشتِ پيانيست» داستان رهايي است. شخصيتهاي داستان بهنوعي بهدنبال رهايي و گذرکردن از گناه هستند. باري که نسل گذشته بر دوش آنها گذاشته شده است. «هشت پيانيست» داستان روابط دروني و گاه ناديده گرفتهشده شخصيتهاي يک خاندان است. زندگي فناشده، ترکشده، از دسترفته. هر کدام از شخصيتها بهدنبال رهايي از خودشان هستند؛ داستان خانداني با سه نسل متفاوت. سرنوشت حاج ابوالقاسم خان معمار، فرزند ابوالقاسم (ابول) و نوههايش. روابط درهمپيچيده و غريب ميان اعضاي سه نسل از خانواده. داستاني سرشار از عشق، کينه و نفرت ميان فرد فردِ آدمهاي خانواده و اطرافيان. رابطه آقاجان و ننجان، رابطه ابوالقاسم و مرضيه، رابطه چنگيز و شهلا، رابطه چنگيز و مهراب، حاج ابوالقاسم معمار، بزرگ خاندان و پدر چنگيزي که بيعار است و چنگيزي که در آينده پدر صنم است. رابطه صنم و نويد.
توالي نسلي، در «هشت پيانيست» تبديل به عقدهاي عجيب ميشود. ابوالقاسم پدر چنگيز، طلاق شهلا، عشق اول چنگيز را ميگيرد؛ تنها به دليل بچهدارنشدن شهلا. مرضيه زني است که بهعنوان ادامهدهنده نسل وارد خانواده حاج ابوالقاسم معمار ميشود. مهراب، پسري افغان از طايفه هزاره است. امين و مورد اعتماد ابوالقاسم و مايه حسادت چنگيز. اينجاست که رابطهها ساخته ميشوند. درد، تلخي، خشونت، عشق و مرگ نيمهپنهان آدمهاي اين داستاناند.
بهرامي، از بهرهبردن از داستان «لاله و لادن»، دوقلوهاي از سر بههمچسبيده بهعنوان عنصر بينامتني، سعي کرده تا داستان خودش را روايت کند؛ بهرامي داستاني را روايت ميکند که زندهماندن و بقا، به شرط مرگ است. مفهومي دوسويه و متضاد. هر دو وجه روح و جسم و پنهان و پيداي آدمي در کنار يکديگر و با حضور هر دو شکل ميگيرد؛ نبودن يکي و جدايي از آن، به نابودي ديگري ميانجامد.
بهرامي تلاش کرده تا با به کارگيري تکنيک راويهاي متعدد، از اين امر کاربرد ساختاري بگيرد که تا اندازهاي موفق عمل کرده. داستان رمان، در کنار داناي کل نامحدود بودن، اولشخص هم روايت ميشود. داستان فصلها متنوع و از زبان اولشخصهاي گوناگون روايت ميشود. گاهي ابول متکلم ميشود و گاهي صنم و گاهي نويد. روايت سومشخص، تأثيرگذار و روان به کار گرفته شده است. نويسنده سعي در بيان مفهومي فلسفي در زيرلايههاي داستاني داشته، تا آنجا که گاه پا را فراتر نهاده و بهعنوان راوي ديگري وارد داستان شده و قضاوت خود را وارد داستان کرده است.
زبان پر از تکلف و تمثيل و توصيف نويسنده، ابزار مناسب او در قصهگويي اين رمان است؛ ابزاري مهم در نشاندادن اتفاقهايي مهمتر و تأثيرگذارتر. خوانش اين رمان راحت نيست؛ ذهن خواننده را چنان درگير کرده و مخاطب را به چالش و مبارزه ميطلبد، که خود خواننده نيز همراه راويهاي متکلم ميشود و براي رهايي از درد و اندوهي که مثل غل و زنجير به پاي روح آنها آويزان است، تلاش ميکند.
داستان با شاهدي شبهنگام آغاز ميشود. شاهدي که بيننده اتفاقي است غريب و تلخ؛ با شروعي تکاندهنده، با تپش و حادثهاي از جنس مرگ. صنمي که در خون ميغلتد. صنمي که اعتقاد دارد براي ماندگارشدن در اين دنيا ميتوان به قصه تبديل شد. آدمها و قصهها. اين قصهها هستند که آدمها را زنده نگه ميدارند. درواقع آدمهايي که حياتشان وابسته به قصههايي است که درونشان ميگذرد. هر کدام از شخصيتها براي خود داستاني، عشقي، کينهاي دارند. شخصيتها به خودشان هم بدهکارند؛ مهراب کابوس زنده روزگار چنگيز است؛ طعنه و تحقيري و توهيني که بهواسطه حضور و سَربودن مهراب پسرک افغان در خانه تا مرگ پيش ميرود.
مثل نويد که از صنم، در نيمهراه مرگ، خواستگاري ميکند و صنمي که ميان دو دنيا سرگردان است و دکترها اميدي به از کما درآمدنش ندارند. حس شروع دوباره يک زندگي و رابطه دشمنيهاست و عشقي که گرفتار شده. بهنظر ميرسد که نفرت جاهايي از داستان پيشي ميگيرد و جاي ديگري عشق ترکتازي ميکند؛ اما باز هم تفکيک اين دو از هم کار آساني نيست و هر دو همپاي يکديگر در اين دالانهاي ذهني راويها پيش ميروند.
«هشت پيانيست» رماني يکنفس در حال دويدن، اما نه براي رسيدن به مقصدي که نهايت آرامش باشد يا هر چيز ديگري. داستاني است که مخاطب را فقط در مسير جريان اتفاقات قرار ميدهد. و اين مسير نسبتا طولاني با خوانش فصلهاي نسبتا کوتاه طي ميشود؛ مخاطب طي مسير، عرق ميريزد؛ از ترس يخ ميکند، غافلگير شده و درنهايت تسليم ميشود؛ بسان رمان قبلي مهدي بهرامي «گهواره مردگان» نشانههاي ناتوراليسم هم ديده ميشود- آن دستوپا بستهبودن و ناتواني نسبت به وقايع سرنوشت. همزمان نشانههايي از حضور عناصر پستمدرن در رمان ديده ميشود؛ حضور نويسنده در داستان است که از بيرون به کليت داستان و شخصيتها مينگرد و آنها را به سمتوسويي هدايت ميکند.
داستان يکسره با توصيفهاي متعدد پيش ميرود، توصيفهاي چنان شاعرانه که گاه بعيد ميرسد از زبان شخصيتها بيان شده باشد. حضور نويسنده در روايتکردن داستان، سعي داشته به ياري متن و روايت داستاني بشتابد و بيشتر به نقطهاي همراه اين روايت مبدل شده است. بهنظر ميرسد نويسنده در دام تکنيک روايت و زبان داستاني گرفتار شده تاجاييکه مفهوم قصه، در زيرلايهي زبان روايت و تکنيک زاويهديدهاي متعدد قرار گرفته است.
«هشتِ پيانيست» رماني پر از شخصيت است: چنانچه در فصلهاي متعدد، شخصيتهاي فرعي هم جايي به کمک روايت و ماجراها آمدهاند؛ با وجود اسمهاي فراواني که کمابيش در هر فصلي نام برده ميشود، به شخصيتپردازي کاراکترهاي اصلي ياري رسانده، هرچند شخصيتهاي فرعي داستان را هم زير سايه برده است.
مهدي بهرامي، همانطور که خود در لابهلاي رمان اشاره کرده، روايت اين داستان پر از شخصيت و روايت را بهمثابه برنامهنويسي ديده است، صفر و يک. وقتي همهچيز، هيچ ميشود و مجدد از نو شناسايي ميشود. تاريخي که راوي روايتش ميکند، دست از سر آدم برنميدارد. هر کاري کند همانجاست. يک گوشه مرموزانه نشسته تا بالاخره از يک جايي ميپرد بيرون، با ظهور عطري، تصويري، نوشتهاي روي ديوار شکسته و ريخته و... تو را ميگيرد و ميچرخاندت تا به ياد بياوري، هر آنچه را که فکر ميکردي از ياد بردهاي. نظير ترس از ناديده انگاشتهشدن. ترس از بار اضافيبودن و... از نمونههاي بارزي است که در جايجاي اين رمان از زبان چنگيز و ابول، هرچند پنهان، بيان شده است.
خواننده از داستان چه ميخواهد؟ داستاني پرافتوخيز با روايتي نفسگير، به عبارت ديگر همان وجه پنهان هويتي انسانها که حتي خودشان هم در تنهايي بهسختي ميتوانند تاب بياورند، آنچه را که درون خودشان ميبينند. در يک کلام، مهدي بهرامي، در «هشتِ پيانيست» روايتگر زندگي است؛ زندگي شخصيتهاي تاريک و سرد، پرنور و گرم.