«گريزها» نوشته اولگا توکارچوک نويسنده لهستاني به شکلي هيجانانگيز است که چيزهاي غيرقابل طبقهبندي هيجانانگيزند و بهمعناي واقعي گاهي اوقات گيجکننده است. اين کتاب ترکيبي است از يک اثر داستاني، گزارش تئوري، انسانشناسي فرهنگي و خاطرهنويسي. راوي، يک نويسنده بينام لهستاني با چشمهايي مشتاق و نيازي اقناعنشدني براي سفرکردن، کتاب بزرگي پر از بخشهاي عجيب و غريب ارائه ميدهد: شبهمقالههايي درباره فرودگاهها، لابيهاي هتل، روانشناسي مسافرت، دفترچههاي راهنما، لذتبردن از يک لغت لهستاني و جملات قصار اميل سيوران. بعضي از اين واگويهها به سمت موجزنويسي گرايش دارد و به کوتاهي چند جمله است که با روايتهاي داستاني طولانيتر درهم ميآميزد؛ داستانهايي از سراسر جهان و از دورههاي مختلف: مردي لهستاني که تعطيلاتش را در يکي از جزاير کرواسي ميگذراند و دنبال همسر و فرزند گمشدهاش ميگردد؛ يک استاد ادبيات باستاني که به عنوان سخنران يک کشتي تفريحي يوناني دعوت ميشود، سوار قايق شده و در آتن ميميرد...
پويايي و کنجکاوي دو مضمون عالي اين کتاب -اثري با تناوب داستاني و غيرداستاني- است. راوي کتاب درست مثل شخصيتهايش همواره در حال حرکت، توجه و نظريهپردازي است؛ نظريههايي غالبا درخشان. راوي در اوايل «گريزها» به ما ميگويد که به سمت «تمام چيزهاي فاسد، ناقص، معيوب و درهمشکسته» يا «هر چيزي که از هنجار منحرف شود چه کوچک چه بزرگ» جذب ميشود. بعدا ميگويد که عاشق «موبيديک» است؛ کتابي که از روي «تمايل واقعي براي ترسيم جهان» نوشته شده است. رويکرد توکارچوک جامع و چندشکلي است. هيچچيز را ناديده نميگيرد. از اماکن پرجنبوجوش -فرودگاهها، شهرها، هتلها، قطارها- و از تمام چيزهاي منحصربهفرد، عجيب و غريب و خارقالعاده اين جهان که از بين رفتهاند لذت ميبرد، از جمله زندگان و مردگان. زندهها مثل زني که در فرودگاه استکهلم ملاقات ميکند و در حال تاليف کتاب ناتمامي به نام «گزارشهاي بدنامي» درباره انواع جناياتي است که تابهحال اتفاق افتاده. مردهها مثل مجموعهاي از نمونههاي آزمايشگاهي عجيب و غريب مانند جنينهاي معلق در فرمالدئيد، قلب شوپن (عضوي با اندازه بزرگتر از حد معمول که پس از مرگ وي برداشته و در الکل نگهداري شد) يا آناتوميهاي مومي در موزه پزشکي وين.
يکي از برجستهترين ميکرومقالههاي کتاب در رابطه با ويکيپديا است که توکارچوک به درستي از آن به عنوان «شگفتي جهان» ياد ميکند؛ پروژهاي براي جمعآوري دانش کل جهان. از آنجاييکه خودِ توکارچوک از نظر فکري سيال است، يکي از مشخصههاي کتاب هم اين است که نويسنده در پاراگراف دوم هر اپيزود، تغيير مسير ميدهد. «مشکل ويکيپديا آنجاست که فقط چيزهايي را شامل ميشود که ميتوانيم با کلمات ارائه دهيم.»
کتاب توکارچوک مجموعهاي از کنجکاويها است که خودش را هم دربرميگيرد، به اين معنا که «گريزها» فاقد پيوستگي روايي است و قصد هم ندارد که اينگونه باشد. يک اثر مدرن و درعينحال باستاني است، با تاکيد بر پستمدرني که از انرژيهاي اکتشافي رنسانس ادبي تغذيه ميکند.
مقالههاي سيال کتاب در جستوجوي واقعيتهاي قابل مشاهده زندگي است: مرگ، ظلم، شادي، جنگ، آداب فرزندپروري و عدم انسجام فردي. «گريزها» مجموعهاي از کنجکاويها درباره خود کنجکاوي و يک اثر گردشگري فرهنگي در مورد گردشگري فرهنگي است. در اينجا، تحرک در معرض خطر انتزاعيشدن قرار دارد، و چون توکارچوک مکررا به مضامين خود بازميگردد، اين تاثير کنايهآميز مدام تکرار ميشود.
توکارچوک ميگويد هر وقت مسافرت ميکند با خوشحالي «از رادارها خارج ميشود.» هيچکس نميداند او کجاست. در هر فرودگاهي الهام ميگيرد، احتمالا آدمهاي زيادي شبيه او وجود دارند، آدمهايي که از وقتي «مأمورين مهاجرت گذرنامههايشان را مهر ميکنند موجوديت مييابند، بيان سليس، پويايي و فريبندگي خصوصياتي هستند که ما را متمدن ميکنند. بربرها که سفر نميکنند. آنها يا به سادگي به مقصدشان ميروند يا به آن حملهور ميشوند.» از دفترچههاي راهنما هراس دارد؛ چون «بخش بزرگي از کره زمين را نابود کردهاند.» تا حدي به اين دليل که «از مسير لذتبردن» را از بين بردهاند.
«گريزها» آداب، خطمشي و سرانجام حکمت الهيِ پويايي را بيان ميکند. قابل درک است که چرا يک نويسنده لهستاني که با آزادي نسبتا کمي براي سفر به خارج از کشور بزرگ شده، زندگي يکي از شخصيتهاي کتابش را «زندگياي پوسيده، کلاستروفوبيک [ترس از فضاهاي تنگ و محصور، تگناهراسي.] در قسمت شمالي کشوري کمونيست، پوچ و نامهربان در اواخر دهه شصت» توصيف ميکند. جهان را به دو نيمه تقسيم ميکند، يک طرف جهاني شاد و آزاد و پويا و طرف ديگر ناخوشايندِ مطلق و بيتغيير.کوندرا هم از رابطه جنسي و خنده به عنوان ناجيان يک نظم سياسي منجمد استفاده کرده است. اما ظاهرا اين روزها بيناريسم توکارچوک به خرد آکادميک، زهد پستمدرن و حتي تبليغ نئوليبرال خيلي نزديکتر است: ترککردن خوب است، ماندن بد. قلع و قمع گسترده است، ريشهزدايي خطرناک. ما به وارثان آسوده چيزي که زيگموند بومن «مدرنيته مايع» ناميد، تبديل شدهايم. اما آيا پويايي همواره خوب است، آيا هميشه گزارهاي از آزادي است؟
«گريزها» به زيبايي شروع ميشود. راوي کودکي خود را در لهستان و شيفتگياش را نسبت به رودخانه اُدر به ياد ميآورد، رودخانهاي که نماد سياليت در کل کتاب است. راوي که به نظر ميرسد والدينش ريشههاي عميقي در کشورشان دارند، يک موجود سنتي است که به ما ميگويد از سرگردانياش هيجانزده است: در جايي مينويسد: «نميتوانم از زمين تغذيه کنم. من ضدآنتئوس (آنتئوس در افسانههاي يوناني پهلواني غولآسا و پسر زمين بود) هستم. انرژي من از حرکت ناشي ميشود، از لرزيدن اتوبوسها، سروصداي هواپيماها، تکانهاي قطارها و حرکت کشتيها.»
«گريزها» به همان اندازه که هوشمندانه و تيزبين است گاهي مستعد ابتلا به عيبپوشي است، حتي در تجربه يک سفر جهان اولي: مهمانداران «به زيبايي فرشتگان» و هر کدام از فرودگاهها داراي موسيقي سمفونيک خاص خود و هواپيماها به عنوان فضاهاي استريلشده جادويي توصيف شدهاند: «هواپيما در اين هواي پاک و يخزدگياي که باکتريها را ميکشد معلق است. هر پرواز ما را ضدعفوني ميکند. هر شب ما را کاملا پاک ميکند. خب شايد در کلاس تجاري.»
از آنجايي که توکارچوک مفسر با استعداد جهان است، چشمهاي موشکافش همه چيز را از نظر ميگذراند، به همان شکلي که کتابش اشکال مختلف روايي را درهم ميريزد. راوي با نگاهي به نقشه يونان، متوجه ميشود که شکل پلوپنز چقدر زيباست: «شکل يک دست بزرگ مادرانه، نه صرفا دست انسان، که در حال غوطهورشدن در آب است تا بررسي کند آيا دمايش براي حمامکردن مناسب است.» در جايي قطارهاي خوابآور را با کمي شوخطبعي «قطار آدمهاي ترسو و خوابگاهي براي کساني که از پرواز ميترسند» مينامد.
تجربيات نظري و ديالکتيکي او هنگامي که با جزييات محلي گره خوردهاند، در غنيترين حالت خود قرار دارند. نويسنده متوجه ميشود که فرودگاهها تقريبا به شهرهاي خودکفا تبديل شدهاند، با تفرجگاهها، باغها، مراکز خريد و اتاقهاي مراقبه و جاي تعجب دارد که شهرها بخواهند فرودگاههاي خود را تکميل کنند. درباره افراد ناراضياي که به غير از انگليسي به زبان ديگري صحبت نميکنند مينويسد: «کشورهايي وجود دارد که مردمش به انگليسي صحبت ميکنند. اما نه مثل ما، ما زبانهاي خودمان را در چمدانهايمان، در کيفهاي لوازم آرايشيمان پنهان کردهايم. تنها در هنگام مسافرت از انگليسي استفاده ميکنيم، فقط در کشورهاي خارجي و با افراد خارجي. تصورش سخت است اما انگليسي زبان واقعي آنهاست! اغلب اوقات تنها زبان آنهاست. زبان ديگري ندارند تا در لحظات شک و ترديد به آن رو کنند! چقدر در دنيا احساس گمگشتگي ميکنند درحاليکه همه دستورالعملها، تمام اشعار احمقترين آهنگهاي ممکن، منوها، جزوهها و بروشورها، حتي دکمههاي آسانسور! به زبان اختصاصي آنهاست.»
شايان ذکر است که بخشهايي از کتاب که اشباع از لهستانيبودن نويسنده است، تند و تيزترين و پرمعناترين قسمتهاي کتاب است.