«رمان اگر نتواند مساله فردي آدمها را به وضعيتي عمومي پيوند بزند يک جاي کارش ميلنگد، رمان واگويه صرف دغدغههاي خصوصي آدمها نيست و اهميت يک موقعيت داستاني در اين است که بتواند اين دغدغههاي فردي را تعميم بدهد و به وضعيت عمومي گره بزند. شخصيتپردازي و رفتن توي نخ شخصيتهاي مختلف و رفتارهايشان يکي از دغدغههاي هميشگي من در قصهنويسي است.» اين سخن علي شروقي نويسنده رمان «معجون مکانيک» است که از همين زاويه ميتوان به خوانش رمان او نشست.
نويسنده در توضيح عنوان کتاب آورده که مکانيک مجموعه گستردهاي از دانش است که سابقه آن از تاريخ مدون بشري فراتر ميرود. او از همان ابتدا تکليف ما را روشن ميکند که با اثري معجونوار در گستردگي مواجهيم: «کمي بعد از برخاستن از خواب، وقتي به عادت هر روز نشست پاي اينترنت که تا بيدارشدن همسرش، پروانه، قدري وِبگردي کند، در سايت روزنامه چشمش به مقالهاي درباره شعرهاي محمدعلي سپانلو افتاد. نويسنده در اين مقاله با نثري شلخته و هزاران نقلقول از اين و آن، نقلقولهايي که تا خرخره در گيومههاي بيپايان فرو برده بود، شعر شهري سپانلو و خود او را بهعنوان اديبي که به همهجا سرک کشيده است به مفهوم پرسهزدن در نوشتههاي والتر بنيامين پيوند داده بود و همين موضوع دل از اميرحسين که از قضا همان روز به سوداي سفر از خواب برخاسته بود ربود.»
شروقي سراغ قهرماني رفته که ميشناخته و فضاي ذهني او برايش ملموس بوده است. او مضموني را انتخاب کرده که ميتوان گفت از جنس زندگي خود او بوده و توانسته شخصيتپردازي درستي از او در اثرش داشته باشد. شخصيتي که از جنس نوشتن و سرککشيدن است، اهل يکجاماندن نيست و مدام چون خبرنگار يا روزنامهنگاري از اينسو به آنسو ميپرد و اهل يکنواختي نيست با اينکه از کنج آرامش نيز بدش نميآيد: «اميرحسين در آخرين کلنجارهايش براي بقا در خانه ميدان شوش، عصرها، زير يکي از اين درختها در پارک خانه هنرمندان مينشست و کتابهايش را براي فروش ميچيند جلوش و خودش کتاب فرهاد را ميخواند تا درک کند در لحظهاي که دستنويس اين کتاب را ميخوانده دقيقا چه عاملي او را به تاييد آن واداشته بوده است. کلمات چاپي به هيچوجه آن خاصيت سحرآميز دستنويس فرهاد را نداشتند.»
شروقي در «معجون مکانيک» دغدغه تعريفکردن دارد. داستان با کمترين ديالوگ پيش ميرود و روايت است که داستان را تعريف و پرداخت ميکند و موقعيت ميسازد و اين امر، بدون وجود خردهداستانهايي که برپايه شخصيت اصلي رقم خورده ممکن نبوده، هرچقدر که او از اينسو به آنسو ميرود و سفرش را پيش ميبرد، نويسنده نيز با فراغخيال داستانش را پيش ميبرد و به داستانسرايي خود ادامه ميدهد.
داستان در موقعيت است که اتفاق ميافتد و نويسنده هم سعي ميکند در پرداخت آدمهاي داستانش که فرم روايي پاورقيگونه دارند در داستاني که فرمش فريمفريم چيده شده جلو ببرد. موضوعي که درخور توجه است سادگي آن است، به شکلي که داستان در بزنگاهي جرقهگون شکل ميگيرد. زندگي و اتفاقهايي که داستان را پيش ميبرند همه در لحظههاي زندگي است که پيش ميرود و مخاطب را همانطور که با خود همراه ميکند برايش هم لحظات مفرحي را رقم ميزند؛ رماني که به گستردگي نگاه ميپردازد و پرشهاي فراواني دارد و مدام از اينسو به آنسو ميرود، به اين زندگي و آن زندگي ميپردازد و سعي ميکند چيزي را از قلم نياندازد.
قهرمانش مردي است که دو هفته بعد از ازدواجش به ناگاه زندگياش که حسابي گرم و رنگين و پرشور هم بود رها ميکند و به سوداي سفري بيمقصد ميرود، با اين حال او هم پاياني دارد؛ پاياني که وقتي رقم ميخورد که او به خانه مردي متمول و آشنا سردرميآورد که از او ميخواهد «معجون مکانيک» را بنويسد؛ معجوني رازآلود که از زاويه نگاههاي شخصي و موقعيتي که آدمها دارند از آن حيث که به آن نگاه شود با دريافتهاي مختلف روبهرو هستيم؛ چيزي که قهرمان داستان به آن تن داده تا اينبار به سفرش پايان بدهد و طعم سکناگزيني را بهجاي ماجراجويي و سفرهايي را که برايش رهاوردي ماندگار نداشته: «شروع کرد به خواندن. پسر هم کله کشيد روي کتاب و از پشت دست مشغول خواندن شد: او مثل آنان ماجراجو نيست و از قدرت بدني خود استفاده نميکند. او به شيوهاي علمي و ديالکتيکي از مغز خود استفاده ميکند.»