آقاي علوان با رمان «مرگي کوچک» شروع کنيم که برايتان جايزه بوکر عربي را به ارمغان آورد. در مورد نطفه آغازين اين داستان و اينکه چه شد آن را به نگارش درآورديد توضيح دهيد؟
اواسط سال 2015 بود که من در سرماي استخوانسوز اوتاوا در کشور کانادا ابتدا دست به کار جمعآوري منابع و کتابهايي شدم که در مورد زندگي و آثار و انديشههاي محييالدين بن عربي تأليف شده و بايد اعتراف کنم که قصدم از اول مطلقا نوشتن يک رمان در مورد زندگي او نبود، ولي وقتي مطالب را جمعآوري کردم بعد از دستهبندي آنها متوجه شدم که ميتوان از آن يک رمان در خصوص زندگي محييالدين ملقب به شيخاکبر از تولد تا وفات خلق کرد، براي همين دست به نگارش داستان زندگي مردي شدم که براي پيداکردن حقيقت وجود خويش پهنه زمين را طي کرد و از غربيترين نقطه آندلس تا آذربايجان براي يافتن «منِ خويش» از هيچ نقطهاي فروگذار نشد.
استقبال خوانندگان و ناقدان از اين کتاب چطور بود؟
بله، بيشتر خوانندگان و ناقدان وقتي اين کتاب را مطالعه کردند متوجه شدند که در کل سبک نگارش و شيوهاي که در اين کتاب به کار بردهام با ساير آثار پيشينم، حتي از حيث حجم و تعداد صفحات، قابل مقايسه نيست و نوعي نويننگاري در آن راه دارد. علتش هم اين است که من هنگام نگارش اين کتاب براي اولينبار بود که ناگزير از مراجعه به صدها کتاب و رفرنس مربوط به وقايع و حوادث تاريخي در دوران حيات ابن عربي شدم و از آن طرف هم مجبور شدم در سبک نگارش و حتي انتخاب واژههايم طوري عمل کنم که مطابق با آن مقطع از تاريخ باشد و درحقيقت لحن و سبک نگارشم با مرور زمان به شکلي سيال در حرکت بود. از سبک نگارش در قرن ششم (کلبه آذربايجان) شروع شد و تا قرن بيستم ادامه يافت و اين خود يکي از جذابيتهاي رمان براي خواننده شد؛ يک نوع سير زماني طي چهارده قرن.
در داستانتان تا حدي هم به صور خيال روي آوردهايد و آن را در کنار حقايق زندگي او گذاشتهايد. فکر نميکنيد اين کار باعث شود تا حدودي حقيقت زندگي محييالدين تحتتاثير اوهام قرار بگيرد؟
البته روايت داستان زندگي بزرگمردي چون محييالدين بن عربي ملقب به شيخاکبر در کتاب من تا حدودي آميخته به صور خيال هم شده، اما اين صور خيال نهتنها وهمبرانگيز و لطمهزننده به حقيقت زندگي آن عارف بزرگ نميشود و آن را وهمآلوده نميکند، بلکه برعکس آن صور خيال توانسته به نحو مطلوبي نادانستهها و مجهولات زندگي آن عارف صاحبنام را که مانند خلأ و گمشدهاي در مسير شناخت ما از اوست، پر کند. صور خيالي که در اين کتاب زينتبخش حقيقت شده و تا حدود زيادي ميتواند در کشف اسرار و تفسير پيچيدگيهاي زندگي رازآلود محييالدين راهگشا باشد. ضمن آنکه من در اين داستان به هيچوجه قصد نداشتم خواننده با کتابي رودررو شود که صرفا با يک چهره تاريخي از زمان ولادت تا وفات آشنا ميشود؛ بلکه قصدم جذابکردن رمان از طريق اين شيوه بوده است.
چه شد که محييالدين را براي اين داستان انتخاب کرديد؟
يک ويژگي بارز مرا به اين سمت هدايت کرد و جذب شخصيت اين عارف صاحبنام شدم و آن اينکه نقطهعطف زندگي محييالدين که او را از ساير عرفا و اهل تصوف متمايز ميکند همان سفرهاي دائم و بيوقفه اوست که قصد داشته از مسير آن سفرها خود را بازيابد و به خويشتن بازگردد. من در آخرين دستنوشته که در فصل پاياني کتاب آوردهام سعي کردهام به اين موضوع اشاره کنم که براي يافتن حقيقت خويش بايد سفري به درازآهنگي محييالدين داشت. سفري که هر شهر و منزلش چون حلقههاي زنجير در امتداد هم قرار گرفته و از دستدادن حتي يک حلقه نيز ميتواند سالک را از نيل به مقصود بازدارد، همانطور که قهرمان آن دستنوشته و شوهرش که هر دو پژوهشگر در عرصه آثار و انديشههاي محييالدين بودهاند، اعتراف کردهاند که ما در مسير سفرهاي خود به آنچه محييالدين رسيده، نايل نشدهايم، چراکه به واسطه مسيحيبودن شوهر از سفر به مکه بازماندند.
کدام انديشه از انديشههاي محييالدين براي شما جذابتر بوده است؟
ايمانش به مذهب عشق. اين موضوع را بگويم که با خواندن ترجمانالاشواق به اين نتيجه و باور رسيدم که جانمايه سلوک در طريق عشق درک کعبه وحدت است؛ کعبهاي بيجهت و درعينحال پرجهت که پذيراي تمامي عشقها است؛ درست همانطور که محييالدين در ترجمانالاشواق سرود: «دشت قلب من پذيراي تمامي صورتهاست/ هم چراگاه آهوان است و هم دير راهبان/ هم بتکده است و هم کعبه/ هم الواح تورات را دارد هم آيات قرآن را/ من به هر سو رو کنم مومن به مذهب عشق هستم/ عشق دين و ايمان من است/ اين است باور مذهبي من.» من در جايجاي کتاب به اين حقيقت اشاره کردهام، از جمله وقتي پسر سودکين به دنيا آمد و محييالدين براي آن کودک چنين دعا کرد: «بارالها قلب اين کودک را به مانند کعبه گردان.»
راز ماندگاري عرفان محييالدين در اين کتاب را چگونه تفسير کردهايد؟
با آنکه محييالدين بن عربي دائم در سفر بوده و ماندگارياش در يک ديار حداکثر بيش از دو الي سه سال طول نکشيده و از غرب آندلس تا آذربايجان و آناتولي در دورانهاي مختلف حکمراني زندگي کرده و حتي در مقاطعي از زمان با دولتمردان و حکام هم همنشين بوده و قطعا فلسفه و اصول عميق تصوف و عرفان نظري و عملياش را طي همين سفرها به دست آورده است، ولي امروزه محققان و پژوهشگران تاريخ آنگونه که بايد و شايد در مورد زندگي او چيزي نميدانند.
هدف از دستنوشتههايي که در پايان هر فصل آوردهايد چه بوده است؟
من در آن دستنوشتهها داستان جابهجا و دست به دستشدن نسخههاي خطي ابنعربي را که به دست خودش نوشته شده نقل کردهام که چگونه آن نسخهها به عنوان ميراثي مکتوب که نمايندهاي ملموس از تمدني بلندمايه است با جان و دل توسط شاگردان و مريدانش حفظ شده، ولي در پايان توسط يک جوان سوري به قيمت دو هزار دلار به فروش رفته است. با اين کار قصد داشتم بگويم راز بقا و ماندگاري تمدن ما در حفظ و پاسداشت ميراث مکتوبمان است که اگر آن را به عنوان يک ارزش در جوامع خودمان ترويج و معرفياش نکنيم چه سرانجامي خواهد داشت. مرگ يک دستنوشته و نسخه خطي مرگ تمدني ريشهدار است.
به نظر خودتان «مرگي کوچک» يک اثر ادبي است يا فرهنگي؟
قطعا من در اين اثر به جنبه فرهنگي موضوع بيشتر دقت کردهام، چون اعتقاد دارم وقتي يک اثر از جنبه و لعاب فرهنگي متجليتري برخوردار باشد هم ماندگارياش بيشتر است و هم در متن جوامع تأثيرگذارتر خواهد بود به شکلي که ميتوان آنها را به بيداري فراخواند و نقش يک بيدارگر را ايفا کرد؛ چون اثر ادبي را بيشتر متخصصان ميخوانند و از آن لذت ميبرند، درحاليکه يک اثر فرهنگي حتي براي قشر تحصيلنکرده هم جذاب است و عامه مردم آن را ميپسندند و خواهان مطالعهاش هستند.
در مورد آثار محييالدين بن عربي که براي روايت اين قصه از آنها کمک گرفتهايد بگوييد؟
وقتي به يک نسخه خطي از ترجمانالاشواق برخورد کردم با مطالعه آن فهميدم مردي که چنين درک عميقي از عشق داشته و در مورد او آنطور که شايسته و بايسته است کار نکردهاند تصميم گرفتم با محور قراردادن انديشههاي برآمده از همان ديوان دست به کار نوشتن اين داستان شوم، هرچند در اين ميان از «فتح مکي» و بخشهايي از «فصوصالحکم» هم غفلت نورزيدم و با استخراج کلمات قصار او از لابهلاي آن کتب، هر فصل را به آن اختصاص داده و داستان را طوري که به شکلي ساده و نزديک به ذهن براي خواننده باشد، تفسير و تحليل کردهام.
در مورد «سگ آبي» توضيح دهيد که تا منتخبهاي نهايي بوکر عربي هم راه يافت؟
کتاب «سگ آبي» هم در نوع خود مورد عنايت ويژهاي از سوي خوانندگان قرار گرفت. من در اين داستان قصد داشتم به واکاوي ريشههاي دو فرهنگ متناقض بپردازم. به اين معنا که يک جوان عرب وقتي از زندگي عشيرهاي و طائفهاي که تا پيش از آن در آن رشد کرده و پرورش يافته با آن وابستگيهاي فرهنگي وارد يک محيط باز و آزاد ميشود، براي کنارآمدن با آن محيط تا چه حد با دشواريابي روبهرو ميشود و همين امر او را از رسيدن به اهدافش بازميدارد. همانطور که غالب، قهرمان داستان، در هر دو سفرش از سعودي به آمريکا به نوعي شکست خورد و به اهدافش نرسيد. بله، اين داستان تا ليست نهايي بوکر هم پيش رفت، ولي موفق نشد، اما جايزه داستانسرايي فرانسه را به خودش اختصاص داد.
و اينکه خانوادههاي عشيرهاي را با زندگي سگهاي آبي مقايسه کردهايد؟
با توجه به اينکه سگهاي آبي در آمريکا بهعنوان يک نماد مورد توجه قرار دارند متوجه شدهام که اين حيوانات به محض آنکه به سن بلوغ ميرسند از خانواده جدا ميشوند و خودشان اقدام به سدسازي و ايجاد يک فضا و محيط مستقل براي خودشان ميکنند و به نوعي ميتوان گفت يکجور زندگي بر مبنا و شاکله زندگي آمريکايي دارند، براي همين قهرمان داستان و اعضاي خانوادهاش را به زندگي و خانواده سگهاي آبي تشبيه کردهام. با اين توضيح که يک فرزند عشيره وقتي اقدام به مستقلزيستن ميکند وابستگيهاي خانوادگي اعم از پدر، مادر، برادر و خواهر از يکسو او را به سوي خود ميکشد و از طرفي دهشتزدگياش در برابر فرهنگ جوامع نوين از سوي ديگر او را خواسته يا ناخواسته با چه مشکلاتي مواجه ميکند.
در مورد قهرمان داستان، غالب الوجزي، او در آن داستان نماد چيست؟
غالب الوجزي يک جوان 40 ساله سعودي است که صرفا به واسطه داشتن پول به آمريکا رفته است. او حتي در کشور خودش هم شکست خورده بود. از دانشگاه اخراج شده و با پولهايي که داشته بيآنکه تخصصي داشته باشد يا از عهده انجام کاري بربيايد به آمريکا سفر کرده، چون با خودش ميانديشيد همين که از آن محيط و خانواده بسته و سنتي بگريزد، بُرد خواهد کرد، ولي وقتي پايش به ويلامت رسيد متوجه شد با چه مشکلات بزرگتري رودررو است؛ مشکلاتي که نه پول و نه نفت قادر به حل آنها نيست. به همين خاطر قهرمان داستان با مقايسه بين اين دو فرهنگ ضدونقيض سعي دارد ريشههاي اين مشکلات را مورد واکاوي قرار دهد و بگويد پرورشدادن جوانان، اعم از زن و مرد، در محيطهاي بسته خالق چه مشکلات و مصائبي ميشود.
آيا فکر نميکرديد ديد انتقادي شديدتان به همين جوامع شما را از جايزه بوکر محروم کند؟
البته نميتوان منکر اين واقعيت شد که دريافت جايزه در هر سطحي براي يک نويسنده از اهميت برخوردار است، جايزه بوکر که جايگاه خودش را دارد ولي اين واقعيت را نيز بايد بدانيم که هدف و غرض اصلي يک نويسنده، حالا هر نويسندهاي از هر کشوري، اگر دستيابي به جايزه باشد و اين موضوع برايش در درجه اول اهميت قرار بگيرد يقينا استعداد نويسندگياش خفه ميشود و قوه ابتکار از او بسيار فاصله ميگيرد، چون درواقع تبديل بهنوعي سفارشنويس خواهد شد. يک نويسنده بايد سعي کند بهخاطر بيان و انتقال يک حقيقت دست به قلم شود. با آنکه انجام چنين کاري مطلقا ساده نيست، ولي من هميشه سعي کردهام در درجه اول جهت درمان آن دسته از آلام و دردهايي مطلب بنويسم که گريبان جوامع را گرفته و همگان از آن رنج ميبرند تا اثر من به عنوان يک راهکار جهت برونرفت از آن مصائب جلوه کند.