مورگان اورتگاس سخنگوي وزارت خارجه آمريکا در مصاحبه با شبکه الجزيره، ضمن ابراز اميدواري نسبت به روند گفتوگوهاي راهبردي ميان بغداد و واشگنتن و دلگرمکننده خواندن آن گفته است که نيروهاي آمرکايي تا وقتي دولت ميخواهد در آن کشور خواهند ماند. اين سخنان اورتگاس حرف درستي بهنظر ميرسد. اولا آنگونه که پيداست درخواست خروج نيروهاي آمريکايي از عراق روي ميز گفتوگوها نيست، بلکه مساله کاهش تعداد اين نيروها مطرح است و همچنان که پنجشنبه گذشته و قبل از شروع گفتوگوها در مصاحبه با ايسنا نيز بيان شد، اين کاهش قابل پيشبيني بود. البته اين امر قبل از اين که به ظاهر، هدف کاستن از فشارها بر دولت الکاظمي را دنبال کند، اما اساسا در چارچوب راهبرد خود آمريکا براي متمرکزسازي و هدفمندسازي حضور نيروهاي خود در عراق و کل منطقه است. البته اينکه چرا دولت عراق اين خواسته را در دستور کار قرار نداده يا نميدهد، حديث مفصلي ميطلبد. اولا آمريکا با وجود برخي اظهارنظرها و رفتارها هيچتصميمي براي خروج از عراق ندارد. ثانيا دولت عراق در طرح و پيگيري جدي اين مساله معذوريتهاي زيادي دارد، چه از جهت بيم از واکنش آمريکاييها و وضع تحريمهاي شديد در سايه بحران اقتصادي و کاهش قابل توجه درآمدهاي نفتي، چه از لحاظ متفق القول نبودن نيروهاي سياسي عراق بر سر اين قضيه. بخشي از اين نيروها، نه تنها خواستار خروج نيروهاي آمريکايي نيستند، بلکه حضور آنها را براي ايجاد نوعي توازن در قبال ايران ضروري هم ميدانند. در مجموع، آمريکا در حال ورود به مرحله جديدي از حضور نظامي خود در منطقه از جمله عراق بهعنوان يک منطقه ژئواستراتژيک در اطلس نفوذ خاورميانهاي اين کشور، به شکلي نسبتا متفاوت نسبت به گذشته است که هدف از آن تثبيت کليت اين حضور و در عين حال هدفمندتر و پوياتر کردن آن است. البته ورود به اين مرحله در چهارچوب برنامه نظم نويني است که آمريکا بهدنبال پيريزي و تحقق آن در منطقه است؛ نظمي که از طريق اجراي طرح معامله قرن و الزامات تدارک ديده شده آن در دو بعد فلسطيني و منطقهاي پيگيري ميشود. در اين ميان، برخي به اشتباه نفت را عامل و انگيزه اصلي حضور آمريکا در منطقه ميدانند که بهنظر چنين نگاهي با واقعيت سازگار نيست، هر چند اين فاکتور اهميت خود را دارد، اما اگر هزينههايي را که آمريکا در منطقه متحمل شده است، و در عين حال نياز آمريکا به انرژي آن را در نظر بگيريم، متوجه ميشويم که بر اساس اصل هزينه فايده، هزينهها بر فوايد کاملا چربيده و بيشتر است و صرفه اقتصادي نداشته است. از اين رو، ربط دادن کليت اين حضور به مبحث نفت بهرغم اهميت آن درست بهنظر نميرسد. در آنسو هم، صرف ربط دادن هدف راهبردي از حضور در خاورميانه به مساله مهار ايران چندان منطقي بهنظر نميرسد، بلکه ترکيه و نيروهاي ديگري هم مدنظر است. البته ناگفته نماند که همزمان با ورود آمريکا به شکل ديگري از حضور و اعمال نفوذ در منطقه، در سالهاي پيشرو بخشي از توجه و تمرکز خود را معطوف منطقه پاسيفيک براي مهار چين خواهد کرد. در کل متغيرهاي متعددي بر حضور نظامي آمريکا در منطقه خليج فارس و سياست خاورميانهاي آن تاثيرگذار هستند که متغير اسرائيلي از مهمترين آنهاست. اين وسط شايد درباره آينده اين سياست آمريکا در صورت شکست دونالد ترامپ در انتخابات آتي پرسش شود که در پاسخ به آن ميتوان گفت که در مجموع سياست خارجي آمريکا با تغيير روساي جمهور تغيير ماهوي نميکند و صرفا شايد تغييراتي در تاکتيکها روي ميدهد. اين مساله در طول چند دهه گذشته کاملا مشهود است و با وجود دست به دست شدن قدرت ميان دموکراتها و جمهوريخواهان، اما برگرداني قابل ملاحظه در تغيير سياست خاورميانهاي آمريکا نداشته است.