بستن

مسیر صعب مزارشریف- تهران

مسیر صعب مزارشریف- تهران
آرمان ملی- وحید استرون: «دستکم 20 مهاجر افغان در ۱۲ اردیبهشت در رودخانه مرزی هریرود جان باختند. آتش گرفتن خودروی شوتی و مرگ سه تبعه غیرمجاز در استان یزد. 14 تبعه افغان با واژگونی خودروی نیسان در بوانات فارس مصدوم شدند». این‌ها تنها بخشی از اخبار چند روز گذشته است که در رسانه‌ها منتشر شد و از تشدید نگرانی‌ها حکایت دارد، نگرانی بابت مهاجران افغانی که روزانه به‌طور میانگین دو تا دوهزار 500 نفر از مرزهای کشور به‌صورت قاچاقی عبور می‌کنند تا شاید به حداقل‌های زندگی در شهرهای ایران برسند، حداقل‌هایی که به واسط جنگ و ریسک پایین امنیت، در وطن خودشان از آن بی‌بهره هستند. هر چند که مهدی محمودی، مدیرکل دفتر امور اتباع و مهاجرین خارجی وزارت کشور در رابطه با این اتفاقات معتقد است «تمامی پناهندگان در کشور از حمایت‌های جمهوری اسلامی ایران برخوردار هستند» و درباره مرگ مهاجران در رودخانه هریرود به ایلنا می‌گوید: ممکن است، اتباع مذکور با عبور از نقاط سخت‌گذر رودخانه قصد ورود به خاک جمهوری اسلامی ایران را داشته و به علت سطح و سرعت آب تعدادی از آنها غرق شده باشند. او همچنین در ارتباط با حادثه یزد هم می‌گوید: «باز هم افراد فرصت طلب و سودجو با بی‌توجهی به قانون با گرفتن مبالغ گزاف اقدام به قاچاق انسان کرده و از آنجایی که ماموران پلیس موظفند، طبق قانون با آنها رفتار کنند، به فرمان ایست و تیر هوایی ماموران توجه نکردند و با سرعت زیاد متواری شدند و متاسفانه آن حادثه رخ داد». اما همه این اتفاقات می‌تواند به یک خبرنگار فرصت دهد که به‌دنبال ریشه بروز آنها برود و وضعیت قاچاق انسان در مرز ایران و افغانستان را بررسی کند، اتفاقی که مو به تن راست می‌شود.

آبان‌ماه سال 1398 بود كه يك خبر يك خطي در رسانه‌هاي ايران منتشر شد: مرگ 28 تبعه افغان در يك تصادف در زاهدان. در ساعت 2 نيمه‌شبي در آبان سال 1398 در كيلومتر 80 جاده سراوان به خاش دو تويوتا كه داشتند مهاجران افغانستاني را به نواحي داخلي ايران قاچاق مي‌كردند، تصادف كردند. عقب تويوتاها پر بود از مهاجران افغانستاني. بر اثر اين تصادف 28 نفر از مهاجران افغانستاني در دم كشته و 26 نفر هم مصدوم شدند كه اورژانس آنها را به بيمارستان‌هاي زاهدان برد. در شهريور سال 1398 حادثه ديگري رخ داد: يك پژو 405 در جاده ميبد-يزد به علت سرعت بالا واژگون شد. اين پژو 11 نفر مسافر داشت: مهاجران افغانستاني، كودكان مهاجر افغانستاني. اين 11 نفر همگي كودك و نوجوان بودند. 5 نفر از اين كودكان در دم جان خودشان را از دست دادند و 6 نفر هم به ‌شدت مصدوم شدند. نكته عجيب اين است كه در آن حادثه هم راننده پژو بلافاصله بعد از حادثه از صحنه متواري شد. حادثه‌اي كه در زمان خودش واكنش زيادي را برنينگيخت، اما انجمن دياران به اين حادثه پرداخت. شايد بررسي دقيق‌تر حادثه‌ روز 14 خرداد 1399 به ما كمك كند كه مساله را بهتر شناسايي كنيم. توصيف كردن آن حادثه دهشتناك و اظهار تاسف و محكوم كردن شايد احساسات جريحه‌دار شده را كمي تسكين بدهد، اما واقعا از تكرار اين حوادث جلوگيري نمي‌كند. نيمي از تلاش براي حل يك مساله بيان درست مساله است. شناسايي بازيگران حادثه 14 خرداد 1399 احتمالا ما را در بيان مساله كمك خواهد كرد.

روايت يک مسافرت غيرقابل باور

در تهران هزاران اتباع مجاز و غيرمجاز افغان زندگي مي‌کنند و کار سختي نيست تعدادي از آنها را پيدا کنيم. معمولا تعدادي از آنها (حدود 6 تا 8 نفر) در يک اتاق 9 متري سريداري زندگي مي‌کنند. وقتي با يکي از آنها تماس گرفتيم که براي ما شرح حالي از مسير سخت افغانستان به تهران را بگويد اصرار زيادي داشت که حتما بعد از غروب آفتاب به ديدارشان برويم و اين گفت‌وگو در محل زندگي آنها باشد، چون هر لحظه ممکن است که توسط پليس دستگير شوند و با همان لباس به اردوگاه فشافويه منتقل و در نهايت به کشورشان بازگردانده شوند. حوالي ساعت 10 شب بود که به ساختمان هشت طبقه‌اي که در حوالي ميدان ونک بود رفتيم و همان‌طور که حدس مي‌زديم شب‌ها حدود هشت نفر در يک اتاق سريداري 9 متري شام مي‌خوردند و مي‌خوابيدند، اکثرشان از مزار شريف به تهران آمده بودند و انگار به زندگي در مکان‌هاي کوچک و با جمعيت زياد عادت داشتند. بوي سيب زميني سرخ کرده‌شان که شام شب‌شان محسوب مي‌شد، کل ساختمان را برداشته بود. بعد از گذشت سال‌ها که آنها در تهران زندگي مي‌کردند، هنوز کابوس دستگيري و رد مرز شدن به آنها جرات چند دقيقه قدم زدن در خيابان‌هاي تهران را نمي‌داد.

مسير سخت مزار شريف به تهران

نجيب با وجود اينکه سواد ندارد، اما حدس مي‌زند که 34 سال از عمرش مي‌گذرد. در مزار شريف چهار فرزند دارد و در تهران کارگر ساختماني است. اصرار دارد که صدايش را ضبط نکنيم و مي‌گويد: «لطفا حرف‌هاي من را بنويسيد، چون ممکن است که دستگيرم کنند و به افغانستان منتقلم کنند، من نيز مجبورم به ايران بازگردم، ديگر طاقت چند ساعت ماندن در صندوق عقب ماشين را ندارم.» او که از درآمد روزانه 100‌هزار توماني‌اش رضايت کامل دارد، مي‌گويد: هشت ماه پيش به تهران آمدم، چون در مزار شريف به‌واسطه حمله‌هاي طالبان و بمب‌گذاري‌ها، امکان کار کردن و سير کردن شکم زن و بچه‌مان وجود نداشت. با يک قاچاق‌بر صحبت کردم و او گفت که هزينه‌‌تان تا تهران دو‌ميليون و پانصد‌هزار تومان (به پول ايران) مي‌شود. 15 نفر در يک خودروي سواري پژو روي هم تلنبار شديم. چهار نفر جلو نشستيم، هفت نفر در صندلي‌هاي عقب و چهار نفر در صندوق عقب نشستيم. در سر هر پاسگاه که مجبور بوديم پياده شويم، جايمان را عوض مي‌کرديم. نزديک ايستگاه‌هاي پليس‌راه،‌ راننده ما را پياده مي‌کرد و در کوه‌هاي اطراف حدود يک ساعت پياده روي مي‌کرديم تا پاسگاه را دور بزنيم. تا اينکه به ولايت نيمروز (در جنوب‌غرب افغانستان) رسيديم، بعد راننده يک نيسان‌ سيمرغ‌، دو گروه از ما را که بيش از 30 نفر بوديم سوار کرد و از زابل به سمت قم حرکت کرديم. در اين مسير چندين بار پليس ايران ما را تعقيب ‌کرد و اگر فردي به هر دليلي از خودرو به بيرون پرت مي‌شد، راننده جرات ‌ايستادن نداشت، پس بايد به هر چيز که دستمان مي‌رسيد خودمان را نگه مي‌داشتيم. در اين مسير برخي مواقع دزدها نيز سر راه ماشين‌ها قرار مي‌‌گرفتند ولي راننده از دست آنها نيز فرار مي‌کرد، آنها چون مي‌دانند کدام خودرو مسافر غيرقانوني دارد، خيلي از مواقع همه پول بچه‌ها را با تهديد اسلحه از آنها مي‌گيرند. از شرايط حضورت در ايران رضايت داري؟ ‌او در پاسخ به اين سوال مي‌گويد: در کشور ما جنگ است و طالبان هموطنان ما را مي‌کشد، نمي‌توانيم شغل ثابتي داشته باشيم چون هر لحظه ممکن است، در آن منطقه درگيري يا يک بمب منفجر شود. از شرايط ايران راضي هستم چون اينجا امنيت دارد و با وجود اينکه ممکن است هر لحظه توسط پليس دستگير و رد مرز شويم، بازهم اينجا از افغانستان بهتر است. نداشتن يک کارت بانکي از بزرگترين مشکل ما در ايران است.

تجربه حضور در صندوق عقب پژو با 4 نفر

يکي از دوستان نجيب، صادق است؛ او در خيابان‌هاي تهران گل‌فروشي مي‌کند و شب‌ها براي خواب به اتاقک سريداري نجيب مي‌آيد، نجيب مي‌گويد که صاحب ساختمان آدم خوبي است و از اينکه شب‌ها دوستان ما به اينجا مي‌آيند ناراحت نمي‌شود؛ اما بعضي از مالکان اين اجازه را نمي‌دهند. صادق نيز مانند نجيب سواد ندارد، اما سال 90 از مزار شريف به تهران آمده و آن زمان به قاچاق‌بر 600‌هزار تومان پول داده است. صادق به همراه برادر کوچکترش حدود شش تا هفت روز، اين مسير سخت را تجربه کرده تا به تهران رسيده است. او 23 سال از عمرش مي‌گذرد و مانند ديگر دوستانش تجربه سخت سوار شدن در يک خودرو با 14 نفر سرنشين را دارد. صادق در رابطه با تجربه حضور در صندوق عقب ماشين مي‌گويد: پنج نفر در صندوق عقب بوديم و بيش از 3 ساعت به سختي نفس مي‌کشيديم، يک نفر در مکاني که کپسول گاز خودرو در آن قرار مي‌گيرد دراز مي‌کشد و چهار نفر ديگر در جلوي او روي هم تلنبار مي‌شوند. چند بار شنيد‌ه‌ام که در هنگام فرار خودرو از دست ماموران و در دست اندازهاي جاده، شلنگ گاز خودرو باز شده و همه کساني که در صندوق عقب هستند خفه شده‌اند يا برخي مواقع آنها نفس کم مي‌آورند و مي‌ميرند، هر چقدر هم فرياد بزنيم راننده نمي‌ايستد تا در صندوق عقب را باز کند و هوا به داخل بيايد. او در ادامه مي‌گويد:‌ در مسير ابتداي پاکستان تا کرمان، يک کوه صعب العبور وجود دارد که بايد يک روز در مسير آن پياده‌روي کنيم، اين کوه به‌دليل راه‌هاي باريک و دره‌هاي خطرناک به کوه مشکل (اصطلاحي که بومي‌هاي منطقه بر روي آن گذاشته‌اند) شهرت پيدا کرده است. راه‌هاي باريکي در دره‌هايش وجود دارد، امکان تردد را فقط به يک نفر مي‌دهد و اگر کسي هم سرگيجه داشته باشد، به ته دره سقوط مي‌کند.

ماجراي گروگان‌گيري به خاطر کرايه

چندين بار از دوستانم شنيده بودم که اگر فرد افغاني هزينه اين سفر را به راننده پرداخت نکند يا به هر دليلي پول نداشته باشد، آنها را به خانه‌اي مي‌برند و شکنجه مي‌کنند، از صادق در رابطه با اين موضوع مي‌پرسم و او نيز که تجربه اين اتفاق را دارد، مي‌گويد:‌ وقتي به قم ‌رسيديم، بايد پول را پرداخت مي‌کرديم و اگر پول نداشتيم، ما را به زيرزمين خانه‌اي مي‌بردند و بايد به دوستان و آشناهايمان در افغانستان يا ايران تماس مي‌گرفتيم تا پول را برايشان کارت به کارت مي‌کردند. من دو روز در اين زير زمين خانه بودم و افرادي را مي‌ديدم که بيش از يک هفته نتوانسته بودند پولشان را پرداخت کنند. اگر مسافر آنها يک نفر بود، بعد از چند روز آنقدر کتکش مي‌زدند که پول را هرچه زودتر فراهم کند، اگر هم خانواده باشند يکي از آنها را گروگان مي‌گيرند تا خانواده‌اش پولشان را پرداخت کند. در آنجا بچه‌هاي سه و چهار ساله‌اي را مي‌ديدم که بيش از يک هفته در آنجا بودند ولي هنوز خانواده‌شان پولشان را پرداخت نکرده بودند. تا به‌حال تلاش براي قانوني شدن و اخذ مجوز کرده‌ايد؟‌ صادق در پاسخ به اين سوال مي‌گويد: اين موضوع پول زياد و زحمت فراواني دارد. يا صاحب کار بايد درخواست تابعيت ما را بدهد، چون ما سواد نداريم و نمي‌دانيم چطور بايد مراحل اقامت ايران را طي کنيم يا وکيل بگيريم. برخي از مواقع سربازهاي نيروي انتظامي ما را کتک مي‌زنند، ولي هرچه درجه نظامي‌شان بالاتر باشد با ما مهربان‌تر هستند. چاره‌اي به جز سپري کردن اين شرايط نداريم، ولي از شرايط ايران راضي هستيم، چون در وطن خودمان امکان کار کردن و بهره بردن از حداقل‌هاي امکانات زندگي وجود ندارد.

مافياي کار بعد از رسيدن به مقصد

آمارها مي‌گويند که بيش از 80‌درصد کودکان کار در تهران و ديگر شهر، اتباع غيرقانوني هستند، براي بررسي اين آمار نيز به سراغ يک فعال اجتماعي رفتيم که سال‌ها از عمرش را در رابطه با موضوع مهاجرت افغان‌ها گذرانده است. مهدي فتح‌الهي ابتدا از تجربه‌اش از سفر به افغانستان گفت: «به‌واسطه فعاليت‌ها و حوزه‌هاي کاري معمولا به افغانستان و مناطق مختلف آن زياد سفر کرده‌ام و مسيرها و جاده‌هاي آنجا را مي‌شناسم. براي من غيرقابل تصور است که بچه خشت تا 10ساله، چگونه مسيرهاي سخت و کوهستاني از روستاهاي بدخشان، قندوز يا بلخ در منتهي‌اليه شمال و شمال‌شرقي افغانستان را تا مرز افغانستان و پاکستان و بعد از عبور از پاکستان تا زماني که وارد مرزهاي ايران مي‌شوند، چگونه طي مي‌کنند. بچه‌هايي هستند که اگر به دست ماموران و پاسگاه‌هاي مرزي نيفتند، در اين مسيرها اتفاقات ناخوشايندي براي آنها روي مي‌دهد که غيرقابل تصور است. دزداني که آنها را مي‌گيرند و براي کار اجباري مي‌برند. خانواده‌هايي که بچه‌هايشان را در اين مسير صعب از دست مي‌دهند و همه اينها تنها بخش کوچکي از خطرات اين مسير غيرقانوني است». وي در ادامه مي‌افزايد: «مشکل اصلي اينجاست که وقتي يک بچه 10 تا 12 ساله، وارد شهرهاي ايران و تهران مي‌شود بازهم در داخل شبکه‌هاي سازمان‌يافته پيمانکاري‌هاي کار قرار مي‌گيرد و اين جاي نگراني دارد. افرادي که مسئوليت هدايت‌، اداره و کنترل همه‌جانبه اين کودکان را برعهده دارند و مي‌دانند بايد در کدام خيابان‌ و مناطق شهر آنها را مستقر کنند. آنها متعهد يا مجبور مي‌شوند که بخش قابل توجهي از درآمدي که در طول روز به‌واسطه کار در خيابان يا زباله‌گردي به دست آورده‌اند تحويل آن افراد دهند. ما بچه‌هايي را ديده‌ايم که اسم فاميل خودشان را بلد نيستند و نمي‌دانند اهل کدام محله حاشيه‌اي تهران هستند و کاملا مشخص است که يکي آنها را به خيابان و کارگاه‌هاي خاص مي‌آورد و به خانه يا محل اقامت‌شان برمي‌گرداند. متاسفانه پديده کودکان کار و به‌خصوص نرخ کودکان قرباني قاچاق در حال افزايش است و بايد يک اراده ملي در تمام سطوح براي کنترل و پيشگيري از اين آسيب نگران‌کننده که نوک تيز آن متوجه کودکي کودکان است، ايجاد شود». ساعت از 12 شب گذشته و در طول مسير به منزل دائم به اين موضوع فکر مي‌کنم که هم‌اکنون چند کودک به‌دليل ناامني در وطن و شرايط سخت اقتصادي، ممکن است همين الان، در صندوق عقب خودرو با هزاران استرس و اميد براي رسيدن به تهران در حال تلاش باشند تا خفه نشوند، تا اگر با خوش شانسي به تهران هم رسيدند به آمار هزاران کودک کار اين کلانشهر اضافه شوند و زندگي سختي در انتظارشان است. اتفاقي که براي ريشه‌کن کردن آن و کوتاه کردن دست مافياي کار کودک که روزانه در انتظار رسيدن کودکان افغاني هستند، به يک عزم ملي و اجتماعي نياز دارد تا جان هزاران کودک ديگر در اين مسير سخت به خطر نيفتد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی