ادبيات چيست؟ اين پرسشي است که همواره و پيوسته، در همه اعصار تاريخي و تقريبا در اکثر جوامع مطرح بوده يا ميتوان گفت ذهن بسياري از انديشمندان و شارحان ادبي را به خود معطوف داشته است. چيستي و چرايي ادبيات، آنقدر در ميان منتقدان ادبي جذاب بوده و چنان جايگاهي داشته که با گذر زمان، بهواسطه همان جذابيت خود، از جمله موضوعات و مباحث وسوسهآميز در ميان فلاسفه جا باز کرده و بعدها، به بخشي از حوزه تفکر فلسفي نزديک شد. گرچه اگر بنا باشد به سابقه تاريخي چنين نگاهي بپردازيم، بيترديد نخست بايد به آثار ارسطو و افلاطون نظري بيفکنيم که مصاديق نظري فلسفي را در ميان شخصيتهاي ادبي ميجستند. اين امر نشان از اثرگذاري و ارزشمندي آثار ادبي و ميان ديگر انواع متون از جمله متون تاريخي است. آنجا که فلسفه در هر نقطه از تبيين نظرات خود و درک صحيحتر و کاملتر خود از نمونههاي ادبي بهره ميجويد.
از اين جهت است که بدونترديد ميتوان گفت ادبيات اساسا ماهيتي فلسفي دارد. از اينرو، آثار بسياري در اين زمينه به نگارش درآمدهاند که در فهم دقيق و عميق ميان مخاطبان، بسيار راهگشا بودند و علاقمندان بسياري را به سوي خود سوق دادهاند. اما آنچه زمينه نگاه به مباحث زيباييشناسي در ادبيات را به حوزهاي مستقل در شناخت دقيقتر و همهجانبه بدل کرد، هنگامي بود که اديبان فيلسوف يا فيلسوفان اديب در قرائتهاي آثار ادبي به اين عرصه پا نهادند. از سارتر گرفته تا هگل، کانت و هايدگر، ريکور، بارت، ايگلتون و چه بسيار ديگران. اين نزديکي هم به ادبيات کمک کرد تا تفسيرهاي بسياري بر آثار ادبي نوشته شد که سويههاي بسيار دقيق فلسفي در خود داشت و هم به فلسفه مدد شاياني رساند که توانست ايدههاي فلسفي را با نمونههاي ادبي قابل فهمتر سازد. پس شکي نيست ديگر سالهاست اين دو زندگي مسالمتآميزي در کنار يکديگر آغاز کردهاند و هم کناري اين دو موجب شده تا مخاطب به «لذت»هاي بيشتري دست يابد. لذتهاي پنهان در لايههاي متن ادبي، که صرفا با استفاده از بهواسطه فرايندهاي زيباييشناسي بازشناسانده شود. اگرچه بايد به اين نکته هم توجه داشت که سويه زيباييشناسي تنها بخش ادبيات نيست، اما سويهاي است که به لايههاي مفهومي و کشف فضاهاي درونمتني نظر دارد.
از هنگاميکه همسويي فلسفه، زيباييشناسي و ادبيات پديد آمد، آثار ارزشمندي در اين حوزه به رشته تحرير درآمده است. نگاه بسياري از منتقدان و پژوهشگران به موضوعاتي تازه جلب شد که عمدتا بايد از منظر فلسفه به آنها پاسخ گفت يا بهتر است گفته شود تنها فلسفه است که ميتواند از پس پاسخ به پرسشهايي برآيد که به هستيشناسي ادبيات ارتباط پيدا ميکند. در اين ميان تازهترين کتابي که منتشر شده، کتاب «زيباييشناسي و ادبيات» است که ديويد ديويس آن را نگاشته و عبداله سالاروند آن را به زبان فارسي ترجمه و انتشارات نقش جهان آن را منتشر کرده است. کتاب سراسر در پي تبيين نگاهي دقيق و بايسته در فهم و واکاوي آثار ادبي است و پيوسته در جايجاي فصلها در پي رسيدن به پاسخهاي فلسفي است و از اين رهگذر به عناويني از جمله نظريه عواطف، وجودشناسي و شناختشناسي ميرسد و در هر يک از اين نظريات، نمونههاي بايستهاي از متون ادبي برجسته را واکاوي ميکند.
با نگاهي آني به فهرست کتاب، به ظاهر عناوين تازهاي به چشم نميخورد. موضوعات، موضوعات آشنا براي مخاطب پيگير است. از «ماهيت اثر ادبي» گرفته تا «ادبيات و عواطف و اخلاق و جامعه»، همگي جزء مباحث همواره مطرح در ميان فلاسفه و زيباييشناسان ادبي بوده است. اما چه نکته تازهاي ديويد ديويس، نويسنده کتاب، را مجاب کرده تا گام در اين راه مالوف و شناختهشده بگذارد. چيزي که يک فيلسوف را به حوزههاي ادبي نزديک ميسازد، همانا هستيشناسي ادبي است. از چگونگي شکليابي آن گرفته تا خاستگاهها و زمينههاي اجتماعي آن و شناخت و ارزش قائلشدن براي يک اثر ادبي. اما ديويس يک تفاوت اساسي و بنيادين و البته تيزبينانه را نيز هنگام تبيين ماهيت ادبيات مطرح ميکند، و آن خط فاصل ميان اثر ادبي و اثر هنري ادبي است. از اينرو، ماهيت شناختها امکان مشخصتري در اختيار منتقد يا مخاطب نکتهسنج قرار ميدهد تا به فهم درست و دقيق محتواي اثر دست يابد.
از سوي ديگر در تلاش براي جداسازي داستان از ناداستان برميآيد و وجوه تمايز آن را در زبان ميجويد، چراکه ما در خلال خوانش متن داستان، که ارجاع به درون خود متن است، به يک امر غيرواقعي نزديک ميشويم که با علم به خياليبودن، با يک وجه عاطفي تمايل پيدا ميکند، و از همين وجه بسيار اثرگذار است که بينش اخلاقگرايانه ادبيات سربرميآورد، چراکه اساسا روح ادبيات با ذات تزکيه نزديک است و همسويي دارد، هماني که ارسطو آن را کاتارسيس مينامد. سويه روايي ادبيات ميل به پاکسازي روح انسان دارد. و چون جان انسان را تحريک ميکند، درنتيجه به تغيير اخلاق در فرد ميانجامد.
باري، زيباييشناسي بر آن است بر نکاتي انگشت بگذارد که به آفرينش معناهاي متفاوت منجر ميشود. باور به حقيقت ادبي و مخاطب فرضي تا قصدگرايي مولف يا زمينهگرايي، از کثرتگرايي تفسيري تا وحدتگرايي تفسيري، همگي در ظاهر بيان نوعي تناقض به شمار ميآيند، يکي در تقابل با ديگري برميخيزد، درعينحال هر کدام از اين تقابلهاي دوگانه، خود حاکي از آن است که ذات ادبيات در بيان تناقض است. از لابهلاي همين تناقض است که لايههاي معنايي چندگانه برميخيزد و آن جنبه لذتبخشانه در ذهن و زبان مخاطب رخ ميدهد. از همين منظر است که هستيشناسي ادبي در پي فهم بيشتر از ادبيات به مدد خواننده ميآيد. کمک ميکند تا انسان براي تناقض دروني خود پاسخي بيابد. به همين دليل است که پيوسته جوامع درصدد ايجاد شرايط شاديآور و آسايشي براي مردماند، اما ميل به ادبيات تراژيک در انسان بيشتر است. يافتن چرايي و چگونگي اين مثال ساده، در کنار بينهايت نمونههاي ديگر در اين حوزه، به دو امر بسيار بزرگ ميانجامد: نخست پيوستگي خلق آثار ادبي در جهان و پويايي ادبيات، ديگري درک و فهم ژرفتر ادبيات از رهگذر زيباييشناسي ادبي.
«زيباييشناسي و ادبيات» کتابي است مشتمل بر 9 فصل که به بررسي ماهيت ادبيات، تبيين پرسش اثر ادبي چيست، ماهيت داستان، خوانش داستان -حقيقت داستاني، خوانش داستان -تفسير آثار ادبي، ماهيت شخصيتهاي ادبي، ادبيات و عواطف، ارزششناختي ادبيات، ادبيات، اخلاق و جامعه، در اين فصلها ديويس به مباحثي انگشت ميگذارد که برخي از آنها اگرچه براي مخاطب جدي و پيگير آشناست اما زاويه نگاه نويسنده به اين موضوعات از منظر فلسفي راهگشا و ژرف است. در جايجاي کتاب در پي بيان تقابلهاي دوگانهاي برميآيد که آن سويه پارادوکسيکال، به فهم ژرفتري از اثر ادبي ميرسد. در خلال تبيين اين مباحث، گاه ديده ميشود که بسيار زيرکانه به نقد نظريات برخي از منتقدان و نظريهپردازان بزرگ ادبي نيز ميپردازد و از رهگذر تفسير ادبي خود به اشارات تازهتري دست مييابد که جمع همه اينها رهيافتي تازه است به درک يک اثر ادبي نه صرفا به نقدکشيدن نظريات فلسفي و ادبي. اين رهيافت به سود خواننده متون ادبي به سرانجام ميرسد. به او کمک ميکند بار ديگر به متن خواندهشده بازگردد و لذت موجود و پنهان از نظر را با شعف جانگدازتر از نو بخواند. آن بخش به قول ديويس «مغفولمانده کردارها» يقينا به دست فيلسوف بازگشوده ميشود. حال از اين منظر ما را با مفاهيم بازگشايي يا چگونگيِ بازگشايي متن ادبي رهنمون ميشود.
«زيباييشناسي و ادبيات» به مانند برخي از آثار مشابه خود در اين حوزه «دشوارياب و ديرفهم» نيست تا خواننده را سردرگم کند، بلکه کتابي است لذتبخش، آرام و روان و سليس. ضمن اينکه تلاش ميکند لحظهبهلحظه از نمونههاي ادبياي استفاده کند که شموليت جهاني دارند و روايت در آنها نوع روايت کلان است. کتابي در ظاهر تخصصي است، اما با اطمينان براي تمام قشرهاي ادبي نگاشته شده است. به اين معنا که درحاليکه آن نمونههاي آشنا در ذهن مخاطب به درک دقيق و لذتبخش ميانجامد؛ نکتههاي ظريف درون کتاب خواننده را نهتنها تا فهم عميقتري از ادبيات ميرساند، بلکه مقدمهاي ميشود براي پيشانديشگي مخاطب از جنبه فردي در اثناي خواندن اثري و گشودن لايههاي چندپارهاي که متن را به پارههاي معنايي چندگانهاي نزديک ميسازد که در ذهن خود اوست نه گفته منتقد يا مفسري؛ بلکه درک خودشناسانه متن ادبي از منظر ذهن خواننده است. اين است رويکرد لذتشناسانه زيباييشناسي ادبيات.