موتور محرک داستان کوتاه «مثل هر روز» نوشته اسماعيل يوردشاهيان همان چيزي است که از نامش برميآيد؛ رويدادهاي روزمره زندگي شخصيتِ اصلي داستان که قرار نيست در آنها شاهد غافلگيري ويژهاي باشيم؛ رويدادهايي که شايد هر روز براي همه ما اتفاق بيفتند و به سادگي از کنارشان عبور کنيم. همانقدر که در بسياري از داستانها (خصوصا داستانهاي کوتاه) پيچيدگي و پست و بلنديهاي روايت موجب جلب توجه و اقناع مخاطب ميشوند در برخي ديگر از داستانها اين سادگي ساختار و درعينحال پيکره داستان است که ميل به ادامه خواندن را در خواننده پررنگ ميکند. داستان کوتاه «مثل هر روز» در گروه دوم قرار ميگيرد.
داستان از همان ابتدا وعده غافلگيرکردن به مخاطب نميدهد، اما درعينحال مخاطب را ترغيب به خواندن و پيشروي ميکند.
«مثل هر روز» داستاني شخصيتمحور است. شخصيت به پيشرفت داستان مدد ميرساند و در اين سفر کوتاه آنقدر با شخصيت اصلي دچار همذاتپنداري ميشويم که در انتها به درک آشکاري از حقيقت زندگي او ميرسيم که نوعي تنهاييِ پذيرفتهشده از سوي خود اوست. درواقع او تنهايي رقتانگيزي را سپري ميکند و در خشت به خشت زندگياش با نهيليسمي قابل تأمل دستوپنجه نرم ميکند. اوج اين نکته را ميتوان از برخورد او با مرگ گربهاش- که تنها همدم او نيز هست- دريافت کرد.
اسماعيل يوردشاهيان در اين داستان به نوعي قرينهسازي دست زده است و آنچه عناصر قرينه را در روايت او جذاب ميکند تفاوتهاي اندک آنها است. درواقع رويدادهايي که در مرحله «خروج از منزل» براي مرد اتفاق ميافتند به نحوي در مرحله «بازگشت او به منزل» تکرار ميشوند، اما اندک تفاوتهايي در آنها بروز ميکند. اين تفاوتها در شرايط عادي ميتوانند شخصيت را دچار غمي بزرگ، شوکي عجيب يا دگرديسي اساسي بکنند، اما از نشانههاي ابزوردبودن شخصيت و خصوصيات رفتارياش ميتوان دقيقا به همين برداشت رسيد که «حجم» و «ميزان» بروز واکنشها از سوي او ابدا پررنگ يا درشت نيستند و بسيار محدودتر از حد انتظارند؛ ضمن اينکه نويسنده در حفظ ريتم داستان در هر دو بخش، به بافتي يکدست و همگن ميرسد.
با اينکه نويسنده عمده تمرکز و توجه خود را به «شخصيت»اش معطوف داشته است، اما در لايههاي زيرين متن، ميتوان الگوهايي را از برخورد جامعه با شخصيت و به طور کلي نقش جامعه در داستان نيز کشف کرد. جامعه در داستان يوردشاهيان، درست همان تصويري است که انتظار داريم باشد، تصوير واقعي جامعه امروزي؛ جامعهاي که رنگي از روشني ندارد؛ بعضا بيتفاوت و عمدتا طردکننده است. رهگذران، آدمهايي که با مرد مواجه ميشوند حضور موثري در زندگي مرد ندارند و حتي در مقابل سوگواري بيشيون و بهتزدگي او بابت مرگ گربهاش عملا بياعتنا و بيتفاوت هستند و همين بيتفاوتيها در بستر زندگي اجتماعي است که مرد را دچار چنين سرخوردگي و نهيليسمي کرده است.
گاهي سادگي داستانها، عمل خوانش آنها را دشوار ميکند. «مثل هر روز» نيز از اين حيث داستان شگفتانگيزي است. برخلاف ظاهر ساده و بيتکلفش اين داستان سرسختانه در مقابل تحليل مقاومت ميکند و اساسا پرسيدن سوال از اين داستان کاري عبث است؛ چراکه پيچيدهکردن لايه ساده بيرونياش کار به جايي نميبرد و سادگي سطح اثر عامل اصلي پيچيدگي آن است يا به بياني ديگر پيچيدگي اين داستان کوتاه در سادگياش است.
درواقع اسماعيل يوردشاهيان در نگارش اين داستان کوتاه کاري ميکند که در همان آغاز، خواننده ديگر ذهنش را گرفتار اين نکند که بعدا چه ميشود، بلکه بيشتر متوجه موقعيتي است که شخصيت اصلي درگير آن است و مفاهيمي که ناشي از کشمکش دروني اوست با خودش. نکته ديگر اينکه شکلي گزارشي در نحوه بيان داستان وجود دارد که نوعي ترفند آشناييزدايانه نيز به حساب ميآيد. درواقع اين انتخاب فراتر از توقع و انتظار خواننده در جريان خواندن داستاني معمولي است.
همانطور که پيشتر هم اشاره شد از مهمترين انتخابهاي نويسنده انتخابِ عنصرِ تنهايي براي شخصيت اصلي داستان است. اين انتخاب گرچه در ظاهر کار را براي نويسنده آسان ميکند، اما در عمل انتخاب دشواري است و دشواريهايي را نيز به خود نويسنده تحميل ميکند. در چنين شرايطي مواجههها، کنشها و واکنشهاي شخصيت تماماً با خود او هستند و شخصيتِ ديگري (خواه قهرمان/ خواه ضدقهرمان) در داستان نيست که مخاطب با او وارد ديالوگ يا ارتباط شود و گرچه «جامعه» نقش مهمي را در پيکره داستان دارد، اما عمده درگيري و کشمکش شخصيت با خودش است.
توصيفات داستان بجا و بهاندازهاند؛ طوريکه مخاطب با خواندنشان ميتواند تصاوير ذهني نويسنده را براي خود مجسم سازد. به بياني، بهرغم سادگي داستان فضاسازي آن به درستي و دقت شکل گرفته و مخاطب را با خود همراه ميکند. درهمتنيدگي محتوا و ساختار داستانها باعث ميشود محتواي ساده آن در قالب فرمي ساده اما مناسب خوش نشيند و داستان را خواندنيتر کند.