مثل هر روز صبح از خانه بيرون آمد. هوا سرد بود و باران آهسته و ريز ميباريد. گربهاش همراهش نبود؛ از چند روز پيش رفته بود و هنوز برنگشته بود. او هم دنبالش نگشته و دلواپس نشده بود. اما حالا دلش برايش تنگ شده بود. آهسته اما بيهدف قدم برميداشت. انگار يک نوع اجبار بود.
کجا برم؟
همينطور مستقيم.
چرا بايد برم؟ ميتونم نرم. اگر نرم چه کنم؟ نميشه که همهش تو خونه بود.
از کنار درختان بلوط باغ قديمي گذشت. وارد خيابان بزرگ اصلي شد. خيابان خلوت بود و کمتر رهگذري ديده مي شد. ايستاد به اطراف نگاه کرد.
انگار آن دور دورها خبرهايي است. چند نفر باهم دعوا و بگومگو دارند.
نه بابا! کارگرهاي باراندازند که جلو قهوهخانه جمع شدهاند. حتما صبحانه ميخورند؟ شايد هم... اتفاقي افتاده؟
خواست که برگردد يا مسيرش را عوض کند. پشيمان شد.
چرا بايد برگردم. ميرم. بهتره بدونم که چه اتفاقي افتاده؟
که چي؟ هر اتفاقي افتاده باشه. هيچ ربطي به من نداره.
نگاهش را برگرفت. سرش را پايين انداخت. راهش را ادامه داد. سعي کرد زير درختان بلند کنار خيابان همينطور مستقيم راهش را ادامه دهد. جوي پهن کنار خيابان، آب کم داشت و پرچين شمشادهاي وسط آن خيس و تر بودند. کـمي کـه پيش رفت فشردگي درختان بيشتر شـد. بـه ميـدان سهگوش کوچکي رسيد که در حاشيه خيابان قرار داشت. حوض کوچکي در وسطش بود که از لبههايش قطرات آب چکه ميکرد. از آنجا سربالايي خيابان شروع ميشد. چند قدم که رفت در ابتداي سربالايي موش سفيدي را ديد که از سوراخي نزديک پل جوي آب بيرون آمد و جلوتر از او شروع به رفتن کرد. عجيب بود موش هيچ عجله و شتابي نداشت. همانطور آرام و خرامان ميرفت. گاه تند ميرفت و از او فاصله ميگرفت، گاه ميان شمشادها ميجهيد، انگار که پي چيزي ميگشت. گاه ميايستاد او و اطراف را تماشا ميکرد. موقع تماشا گوشهايش را تيز ميکرد و گاه روي دو پاي عقبش بلند ميشد و اطراف را ميپاييد. او هم ميايستاد به موش و حرکات او دقيق ميشد و از رفتار او خوشش ميآمد. اما نميتوانست زياد نزديک شود. هر وقت که قدمهايش را تند کرده بود تا به موش برسد موش متوجه شده دويده و از او فاصله گرفته بود، اما نه آنقدر زياد که او را گم کند. گاه کمي دور از هم ميايستادند تا استراحتي کرده و نفسي تازه کنند و گاه به هم دقيق شده به تماشا و وراندازي هم مشغول ميشدند، اما او ميدانست موش در فکر کار خودش است و چندان توجهي به او ندارد و او و ديگران در نظر موش مثل اشيا و ديگر عوامل هستي بودند.
ولش کن نبايد بهش اهميت بدم. يک موش سفيد است همين. به انتها سربالايي که رسيدم برميگردم. چقدر خستهام.
کـمي که گـذشت بـه انتهاي خيابان و آخـر سربـالايـي رسيد. البته موش سفيد از او گذشته، فاصله گرفته و ناپديد شده بود.
در انتهاي سربالايي خيابان نيز ميدان کوچکي بود با حوض آب و درختان و گلهاي اطلسي. کنار درختي ايستاد. ميدان خلوت و ساکت بود. به اطراف نگاه کرد. مغازهها باز بودند و گروهي در اطراف ميدان مشغول کار و عدهاي سرگرم خريد و فروش و چند رهگذر در حال گذر. بوي بدي از آن نزديکي ميآمد. مجبور شد با دستمال جلوي دماغش را بگيرد. چند قدم به طرف زبالههاي جمعشده در نزديکي درخت بيد کهنسال که شاخههايش به روي جوي آب خم شده بود برداشت. ميان زبالههاي جمعشده در کنار جوي گربهاش را ديد که مرده و افتاده بود و چند کلاغ بالاي سرش بودند. زانوانش لرزيد، دست برد و از تنه درختي که نزديکش ايستاده بود گرفت و سعي کرد که تعادلش را حفظ کند. ديگر خيلي تنها شده بود.
لحظهها همانجا ايستاد و به همه چيز فکر کرد، تمام زندگياش را مرور کرد. گذشتهاش را، هستي و روزگار و آرزوهايش را، همه را و در آخر دوباره خودش را، اما هيچ چيزي نيافت. يعني هيچ چيزي دلش را نفشرد. نميدانست چه بر او گذشته و اکنون روز و روزگارش چگونه است؟ نه غمگين بود، نه شاد. نتوانست براي گربهاش گريه کند. گريهکردن هم از يادش رفته بود. فقط تماشا کرد، انگار ياد گرفته بـود فقط تماشا بکند. لحظههـا همينطور ايستاد و تماشا کرد. سعي کرد فکرش را متمرکز کند. ديد نميتواند. يادش نبود که چند لحظه پيش به چه چيزي فکر ميکرد. نواهاي غريبي در سرش پيچيده بود. هياهوي گنگ و ناآشنايي، چيزي انگار درونش را ميکاويد يا فروميريخت.
مهم نيست به چه فکر ميکردم؟! چه اهميتي دارد که بدونم يا ندونم. ساعت چنده؟ چند وقته که اينجا هستم. روز داره تموم ميشه، اَه هيچ نفهميدم.
صداي پرندهاي از دور شنيده شد. زني با کودکي از کنارش گذشت، درحاليکه زير لب کلمات ناآشنايي را زمزمه ميکرد. پشت سر زن و کودک دو جوان در همان حال که آوازي را زمزمه ميکردند آمدند و گذشتند و کمي بعد پيري با عصا آمد، سياه پوشيده بود، مدتي کنار او ايستاد، نگاهش را به او دوخت. نگاهش بيرنگ و افسرده بود و بعد راه افتاد و رفت. هوا خوب نبود. بـاد ميوزيـد و برگهاي خشک و زرد درختان را بـه هر سو ميپراکند. نميتوانست فکرش را جمع کند. از درخت جدا شد. احساس ميکرد که دير کرده است. نميدانست چند ساعت آن بالا ايستاده بوده، به گربهاش هم فکر نميکرد. قبول کرده بود که آن مال گذشته است، احساس ميکرد خيلي وقته که مرده است. مثل همه که مرده يا رفته بودند. قدمهايش را تند کرد که زود به خانهاش برگردد. احساس خستگي ميکرد. کمي که آمد موش سياهي را ديد که از سوراخي درآمد و در کنار جوي باريک آب در ميان شمشادها شروع کرد به دويدن. کمي که پيش رفت برگشت نگاهش کرد، بعد دوباره راه افتاد.
تو کي هستي. آن موش سفيد چه شد؟ چه ميخوري؟
موش سياه، انگار چيزي را ميجويد. تا او نزديک شد دوباره شروع کرد به دويدن و از او فاصله گرفت. از زير درختان بلند بلوط گذشت، با نگاهي که به جريان جاري جوي آب داشت. توي آب جاري جوي خيلي چيزها روان بود. برگهاي سبز و زرد درختان و بوتهها، گلبرگهاي رنگبهرنگ گلها، تکهاي چوب و صفحه پهن شده کاغذ نامهاي. نگاه کرد انگار نامه براي آب يا براي فردا بود که با آب جاري ميرفت. انگار هيچ چيزي براي امروز نبود.
هميشه همينطور بوده. زندگي همينه، هيچچيز ثابت و ابدي نيست، همه در گذريم.
نگاهش را برگرفت و به راهش ادامه داد. ديگر کمتر توجهي به اطرافش داشت. نميدانست که در اطرافش چي ميگذرد.
بذار هرچي ميخواد بشه. ما از اول ناگزير به اين کار بودهايم.
به در خانهاش رسيده بود. کليد را درآورد و در را گشود و برگشت به پشت سرش نگاه کرد. آفتاب داشت غروب ميکرد. رفت تو و در را بست.