اينکه سران قواي مجريه و قضائيه به حوادث تکاندهنده و دردناکي مانند مرگ آسيه پناهي و رومينا اشرفي ورود رسمي و علني ميکنند، خود نشانه تحولي است که عمدتا به عمومي شدن رسانه و قدرت آن مربوط ميشود. تا همين چند سال پيش وقايعي از اين دست اغلب کتمان ميشد و رسانههاي کاغذي هم محدوديتهاي خاص خود را براي خبررساني در اين زمينهها داشتند و اگر از دايره محدوديتها نيز بعضا پا فراتر ميگذاشتند و به موضوعاتي از اين قبيل ميپرداختند، ممکن بود به اتهام تشويش اذهان، نشر اکاذيب، ايجاد يأس و سرخوردگي عمومي و حتي تبليغ عليه نظام کارشان به محاکمه کشيده شود! در اين ميان اما صِرف ورود سران قوا به وقايع دلخراش اجتماعي و اعلامِ نظري يا دادنِ دستوري از سوي آنان مشکلي را حل نميکند. واکنش به اينگونه وقايع نياز به علتيابي دقيق و مسئوليتپذيري صريح و علني دارد که معمولا در گفتار سران قوا مفقود است چراکه معمولا اين حوادث را به عواملي خارج از حيطه مسئوليت خود نسبت ميدهند و در عين حال تلاش مؤثري هم براي کشف زمينههاي عيني و ذهني بروز اين حوادث دردناک صورت نميگيرد. در موردي مانند مرگ آسيه پناهي واقعيت اين است که فقر و بيکاري و گراني سبب گسترش آلونکنشيني در حومه شهرهاي کوچک و بزرگ بهخصوص شهرهاي با مشکلات انبوه مانند کرمانشاه شده است. مشکلات و نابسامانيهاي ناشي از شکلگيري محلات زاغهنشين طبعا بر کسي پوشيده نيست، اما حمله و هجوم و تخريب و در يک کلام برخورد مکانيکي با اين پديده نه فقط مشکلي از ميان برنميدارد، بلکه سبب فوت مادر رنجديده و محروم و بيپناه و مستأصلي مانند آسيه پناهي ميشود. برخورد مناسب با پديده زاغهنشيني نيازمند وجود برنامه توسعه شهري متوازني است که افزون بر آنکه نياز به مديريت و دانش و پول و سرمايه دارد، توجه عميق به وجوه فرهنگي و اجتماعي اين پديده را هم ميطلبد! اما کو برنامه توسعه متوازن؟ کو سرمايه لازم؟ کو مدير و مجري پخته و باتجربهاي که توان فهم يک معضل اجتماعي و اقتصادي را بهصورت همهجانبه داشته باشد؟ پس باري به هر جهت، تصميمي مکانيکي گرفته ميشود، مادري ستمديده جان خود را از دست ميدهد و چند کارمند شهرداري هم دستگير و راهي زندان ميشند و خانوادههايشان به فلاکت ميافتند! در مورد قتل فجيع رومينا اشرفي موضوع بسيار پيچيدهتر است. در اين چهلساله رشد تکنولوژي بهخصوص در حوزه ارتباطات، فرهنگ جهاني را دستخوش تغييرو تلاطم کرده و فرهنگ جامعه ايراني نيز به تبع آن به کلي دگرگون شده و افزون بر آن، واکنش به جنبههاي اجباري مدلي از زندگي، سطح دگرگوني را به پيچيدگي و معضل رسانده است! متوليان فرهنگي کشور ما به جاي آنکه به اين واقعيت اعتراف کنند و درصدد راه چارهاي برآيند، به دلايل گوناگون پاي ديگران را وسط ميکشند و معضلات فرهنگي کشور را به حساب توطئههاي خارجي و عوامل داخلي آنها مينويسند و از اين طريق بر دامنه شکاف بين نسلي و بروز مصائبي چون قتل دختري نوجوان ميافزايند! در حقيقت، مسأله «فرهنگ» و «جوانان» در اغلب کشورهاي دنيا و از جمله همان کشورهايي که به توطئهچيني براي تخريب فرهنگ کشور ما متهم ميشوند، به شبهبحران تبديل شده است و دولتها براي حل يا کنترل آن واقعا به زحمت افتادهاند! به واقع معضلي که پدر بيچاره رومينا با آن روبهرو شده است، بسياري از پدر و مادرهاي ديگر هم با آن روبهرويند و اگرچه قساوت و سنگدلي او را براي سربريدن فرزند خود تقبيح ميکنند، اما در کشاکش آشتيناپذير بين ذهنيات سنتي خود با ذهنيت بيدر و پيکر فرزندان، کمترين آسايش و حلاوتي را در زندگي خود تجربه نميکنند. چقدر عجيب است که نهادهاي مسئول در ايران که وظيفهشان طرح اين نوع مشکلات و جستوجو و کشف و ارائه راهحلي عقلاني و انساني براي آنهاست، گويي هيچدرکي از ماجرا ندارند و با محبوس کردن خود در دنيايي خيالي و مربوط به گذشته، عملا باري از روي دوش جامعه که برنميدارند، به کشاکشها و تضادهاي ذهني بين نسلي يکسره دامن ميزنند و خانوادهها را به تلاطم مياندازند! در واقع همين رويکرد، به نوعي جامعهگريزي و حتي جامعهستيزي هم در بين برخي افراد جامعه منجر شده است. براي نمونه آتشسوزيهاي پيدرپي اين روزها همهاش اتفاقي بهنظر نميآيد و گفته ميشود مواردي از تعمد هم در کار بوده است. فردي که به هر دليلي اقدام به آتشافروزي کند، روند جامعهپذيري را طي نکرده و به موجودي جامعهستيز تبديل شده است. افزايش چنين افرادي ميتواند هزينه بسيار سنگيني بر دوش کشور بگذارد. به هر حال، حوادث منفرد اما به واقع به هم مربوطي مانند مرگ آسيه و رومينا و آتشسوزيها، نمونههايي است که آژير خطر را به صدا در آورده است، دردمندانه ميگويم؛ بشنويد صداي اين آژير خطر را!