فارغ از موضوع جنايتي که در رابطه با قتل رومينا (دختر 14ساله تالشي) رخ داد، اين سوال به وجود ميآيد که چرا بايد دختر 14 سالهاي با پسري حدود 16 سال بزرگتر از خود قصد ازدواج داشته باشد، اگر به بررسي عوامل اين موضوع بازگرديم، متوجه شويم که عواملي در اين زمينه نقش داشتهاند که موجب وابستگي کودک به آن پسر شدهاند. اين امر ناشي از مشکلاتي است که در خانواده وجود داشته است. بهطور قطع خانواده اين کودک حمايتگر نبودهاند؛ ممکن است پدر او فردي مستبد باشد، پدري که فشارهاي اقتصادي و همچنين آسيبهاي رواني و اجتماعي داشته است و اينها زمينهاي بوده تا کودک شبکه حمايت اجتماعي خوبي را از خانواده دريافت نکند. اين مسائل باعث ميشود که اين کودک به سمت فردي متمايل شود که از خودش بزرگتر است، زيرا قصد داشته فردي را جايگزين پدرش کند، اگر غير از اين بود او ميتوانست با پسري که همسن خود يا چند سال بزرگتر از او است، ازدواج کند. موضوع ديگر اين است که رومينا در سن بلوغ قرار داشته و هنوز به بلوغ فکري کامل نرسيده بود که يکي از موارد دخيل در بروز اين اتفاق، عدم آگاهي از مهارتهاي زندگي در خانواده است. بهطور قطع اين پدر مشکلات رواني داشته است، اما اينکه چرا اين کودک به آن پسر (بهمن) وابسته شده است، بايد گفت که او مهارتهاي حل مسأله و تصميمگيري صحيح را نداشته است. پسري که همراه اين کودک (بهمن) بوده است نيز بايد مورد بررسي قرار گيرد؛ پسري که به دختري که هنوز به بلوغ کامل نرسيده و 16 سال از خودش کوچکتر است وابسته ميشود، لازم است که از نظر رواني مورد بررسي قرار گيرد. قتلهاي ناموسي علاوه بر اختلالات رواني و رفتاري، بهدليل خشمهايي رخ ميدهند که افراد نميتوانند آن را کنترل کنند، پدر اين کودک عصبانيتهاي کنترل نشدهاي داشته است و مديريت خشم را آموزش نديده بود و دچار مشکلات روحي و رواني خاصي بوده است؛ البته نبايد يکجانبه قضاوت کرد. بلکه بايد بررسي کرد که اين فرد در چه شرايطي قرار داشته است؟ بهطور قطع فاميل، خانواده و بافت فرهنگي منطقه در وقوع اين قتل فجيع موثر بوده است، زيرا پس از فرار کودک ممکن است گفته شود او، پدر بيغيرتي بوده و دخترش فرار کرده است و شايد حتي بهدليل اينکه در برخي مناطق فقر فرهنگي و آموزشي وجود دارد برخي افراد از اين پدر قهرمان بسازند، چراکه اين موضوع را قدرتي مردانه در نظر ميگيرند. در اين حالت، جايگاه مرد بهنحوي در نظر گرفته ميشود که گويي پدر مالک فرزندش است و اگر اين پدر بيغيرتي را با از دست دادن منبع قدرتي خود هماهنگ کند، با فرار کردن دخترش احساس ميکند که منبع قدرتي خود را از دست داده است. بهنظر پدر اين کودک توان کنترل و مديريت هيجانات خود را نداشته و اين موضوع منجر به رفتار پرخاشگرانه شده و رفتار پرخاشگرانه او نيز غيرطبيعيتر از آن است که وجود دارد. نياز به قانون حمايت از کودکان و زنان وجود دارد. زماني که کودک در دادگاه اظهار ميکند که اگر به خانه بروم پدرم مرا ميکشد، بايد در همان زمان خانواده تحت درمانهاي روانشناختي و مشاورهاي قرار ميگرفتند و تا زماني که خانواده به آرامش نسبي ميرسيدند کودک بايد در جايي نگهداري ميشد تا از بروز اين فاجعه جلوگيري ميشد.