يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود. روزي روزگاري در کشوري ناگهان زمين لرزيد. مردم شروع به خوشحالي کردند و گفتند: «اين لرزيدنها به خاطر جشن و پايکوبي مردم شهرهاي اطرافه!» و آنها هم براي اينکه کم نياورند شروع به رقصيدن کردند.
در همين حين يک نفر خودش را به ميدان اصلي شهر رساند، موزيک بهنام باني را قطع کرد و گفت: «سلام عزيزان! من پدر زلزلهشناسي کشورم! خواستم بگم واقعا زلزله اومده!» مردم مجددا شروع به رقص و پايکوبي کردند. يک نفر گفت: «چه خوب شد زلزله اومد! چون خونههاي مارو يهجوري ساختن که تا بيست حتي دويست ريشتر هم زلزله بياد آب از آب تکون نميخوره!». ديگري گفت: «پدر علم زمينشناسي هم گفته که زمينهاي اينجا سفته و نميلرزه!» در همين حين پدر علم زمينشناسي خودش را به ميدان رساند و گفت: «امکانش هست از طرف من زر زيادي نزنيد؟» و ظاهرا خيلي بياعصاب بود و رفت.
اصلاحطلب داستان که خودش را لابهلاي جمعيت پنهان کرده بود، گفت: «لطفا به گسلهاي شهر آدرس غلط ندهيد!» و اصولگرا که بلندگو در دست داشت با اينکه بلندگو هم در دستش بود فرياد زد: «زلزله چيه؟ گسل کيه؟ جمع کنيد اين غربگراييها و ليبرالبازيهارو!» و رفت تا کتابش در مورد رابطه زلزله و ليبراليسم را نوشته و 150 ميليون دستمزد بگيرد.
در همين حين رئيس ستاد مبارزه با حوادث غيرمترقبه اما غافلگيرکننده خودش را به ميدان اصلي شهر رساندو گفت: «متاسفانه اين زلزله واقعا رخ داده و ما هم غافلگير شديم!» يک جوان بيادب گفت: «چه زيبا! زلزله ميآيد غافگلير ميشويد، توفان ميشويد غافگلير ميشويد، باران ميآيد غافگلير ميشويد، برف ميآيد غافگلير ميشويد!» بزرگ که از گستاخي جوان دلگير شده بود بالاي ميدان رفت و گفت: «خاموش باش گستاخ! زلزله که نيسان آبي نيست که بوق بزند تا مسئولين برايش آماده باشند!» و سپس مسئول که روحيه گرفته بود خطاب به کارمندانش گفت: «شهر را کانکس و پتو پلنگي و تنماهي ميهماني کنيد!».
در شهر هر بار که زلزله ميآمد تنها چيزي که زياد بود، کانکس و پتو و کنسرو لوبيا بود، يک شهروند عادي گفت: «باور کنيد از بس هر بار اين زمين لرزيد شما به ما کانکس داديد، الان بنده برج کانکس بيست و سه طبقه دارم!».
سپس يک آوانگارد که سبيل داشت و منتقد سرمايهگذاري هم بود، در توييترش نوشت: «نه به کانکس!» و معروف هم شد.
در همين حين پدر تيسترشناسي شهر هم خودش را به زحمت به ميدان شهر رساند و گفت: «سلام دوستان عزيزم! عشقاي قشنگم! من به عنوان يه تيستر اين زلزله رو خوردم، خيلي خوشمزه بود و به شما توصيه ميکنم حتي زلزلههاي اين گسل رو تست کنيد!».
سپس پدر کويرشناسي هم خودش را ميدان رساند و گفت: «سلام! منم پدر کويرشناسي ايرانم! متاسفانه صحبت خاصي ندارم! براتون آرزوي پيروزي و بهروزي ميکنم!» و رفت!
باري دوستان! مردم قصد رفتن داشتند که يک مسئول اقتصادي آمد و گفت: «تا قبل از اينکه بريد يهخبر خوش هم من بهتون بدم و بگم که ماکاروني 43 درصد گرون شده!» مردم که باورشان نميشد، از تصميمشان منصرف شده و به مناسب گران شدن ماکاروني هفت شب و هفت روز به رقص و پايکوبي پرداختند.
قصه ما به سر رسيد، کلاغ که اول نگران بود که چرا امروز چيزي گران نشده است، وقتي خبر گران شدن ماکاروني را شنيد با خيال راحت به خانهاش رسيد.