خوانش داستان «ستون» نوشته رضا فکری
آرزوهای بر باد رفته
داستان کوتاه «ستون» نوشته رضا فکری، به مثابه برشی است از یک خاطره. داستان شامل مجموعهای از رویدادهاست که به شکلی سیال روایت میشوند و البته بسیار گستردهتر از یک خاطره گذرا هستند. این رویدادها و مرورشان بخش مهمی از گذشتهی شخصیت اصلی داستان را شکل میدهد.
از بخشهای جذاب داستان، هویتبخشی به «شی» در حد و اندازه یکی از شخصیتهای اصلی اثر است. نقش و اهمیت ستون در داستان «ستون» به قدری پررنگ و جدی است که عنوان داستان نیز از آن وام گرفته شده است؛ این ستون بهمثابه مرکز ثقلی است که رخدادها و اتفاقها پیرامون آن شکل گرفته و تکامل مییابند. به بیانی کاملتر، ستون پیونددهنده گذشته با حال حاضر است؛ عنصری است قابل استناد برای واکاوی و درک آنچه بر زنِ داستان گذشته و روابطی را که در زندگی خصوصی و حرفهایاش پشت سر گذاشته است.
از بخشهای قابلاعتنای داستان که البته ساختار و پیکره اصلی روایت را هم شکل داده است، تلفیق نمایشنامه «دایره گچی قفقازی» با جهان واقعی زندگی زن است. درواقع انتخاب فرم داستان در داستان برای این قصه کوتاه، به بدنه کلی اثر قوام بخشیده و خواندن آن را جذابتر کرده است. گاه تلفیق و همپوشانی دو داستان میتواند به روش قرینهسازی اتفاق بیفتد، اما در داستان کوتاه «ستون» نویسنده بهجای انطباق یکبهیک اتفاقات روی صحنه با رخدادهای زندگی واقعی شخصیت اصلی داستان، بر روابط بینامتنی و تناظر داستان با متن نمایشنامه مذکور توجه نشان داده و از انطباق موبهموی آنها با یکدیگر پرهیز کرده است؛ انتخابی که باعث میشود این داستان کوتاه لایههای زیرین ژرف و پررنگی داشته باشد و از یک خاطرهنگاری صرف به داستانی کمنقص تبدیل شود.
آنچه شاید اصلیترین عامل اتصال «داستان» و متن «نمایشنامه» به یکدیگر باشد تأثیر و بازتابهای زندگی جهان واقعی بر صحنه نمایش «دایره گچی قفقازی» (موقعیت مرکزی داستان) است. درواقع آدمهای اصلی داستان تأثیر روابط خود با یکدیگر را در قالب یک نمایش تماشا میکنند و در این مورد، اتفاق بیشتری قرار نیست رخ بدهد.
معمولا وقتی از یک اثر هنری یا ادبی در متن یک اثر هنری یا ادبی دیگر نامی برده میشود این انتظار در مخاطب به وجود میآید که ارتباط تنگاتنگی میان این دو اثر شکل گیرد، درحالیکه این شیوه از قرینهسازی الزام نیست، بلکه نوعی انتخاب است و شاید اصلا انطباق و تقارن کامل نمایشِ روی صحنه با زندگی واقعی شخصیتهای داستان آن را بهنوعی کلیشه زمخت و تکراری مبدل سازد که الگویی دستمالی شده است. بنابراین با اینکه داستان «ستون» ارتباطی ناگسستنی با نمایشنامه «دایره گچی قفقازی» برتولت برشت دارد، اما بنا بر ویژگیهای منحصربهفردش کاملا خودارجاع و مستقل از آب درآمده است.
شروع داستان با اتفاقی است که در گذشته افتاده، اما اکنونِ شخصیت اصلی را درگیر کرده و زن، پس از پنجاه سال همچنان به آن فکر میکند و زندگیاش را در محاصره آن رویدادهای قدیمی میبیند. یکی از دلایل شباهت این داستان به خاطرهنگاری عدمبهرهگیری نویسنده از غافلگیریهای تکاندهنده است؛ این داستان از قاعده آغاز، میانه و پایانِ یک داستان کوتاه تبعیت کرده است، اما رویدادهای آن مخاطب را دچار شگفتزدگی نمیکند و بیش از آنکه او را در انتظار غافلگیریهای میخکوبکننده یا پایانی نامنتظر قرار دهند، میتوانند خواننده را به شکل ملموسی با شخصیت اصلی و جریان سیال ذهن او همراه کنند؛ درواقع مخاطب در اینجا به جایهای زمانی با راوی همراه شده و هود را در موقعیت زیستی او متصور میشود.
خواندن این داستان کوتاه حس نوستالژیکی را به مخاطب القا میکند که بیتردید برآمده از فضای درونی خود اثر است. رفتوآمدهای زمانی از گذشته به حال و بالعکس و خاطراتی که از سوی شخصیت اصلی مرور میشوند به این احساس نوستالژیک دامن میزنند. در تداوم رابطه معنادار میان «شی» و «شخصیت»، میتوان سالن تئاتر را نیز به عنوان جغرافیای وقوع رویدادها واجد هویت دانست. قدمت و کهنگی مکان که در تضاد با بازیگران جوان و تازهنفسِ مشغول به تمرین در آن قرار گرفته است، خود موقعیتی جذاب را در بطن داستان شکل میدهد و تقابل «جوانی» و «کهنگی» خود تصویرگر موقعیتِ زن اصلی داستان است در مواجهه با زمانِ حال و گذشتهاش.
عشقِ تئاتربودن زن و جدیگرفتهنشدنش از سوی عوامل گروه نمایشی میتواند حس همذاتپنداری مخاطب را برانگیزد و درعینحال بر لحن رئالیستی اثر بیفزاید. احساس نادیدهگرفتهشدن و انزوای زن جوان بازیگر، ممکن است خواننده را به یاد دردهای واسیلی واسیلیچ در نمایشنامه «آواز قو»ی چخوف بیندازد. او نیز به لحاظ عاطفی تحتتأثیر موقعیت مکانی سالن نمایش قرار دارد و مدام خاطرات خود را از آن مکان مرور میکند؛ خاطراتی تلخ و شیرین که بخشهایی جدانشدنی از زندگی یک «عشقِ تئاتر» هستند؛ عشق تئاتری که بسیاری از آرزوهایش را بر باد رفته میبیند.