بستن

لطفا از من تشکر کنید!

لطفا از من تشکر کنید!
فریور خراباتی

يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچ‌کس نبود! روزي روزگاري در کشوري مردم در استخر‌هاي پر از‌ پول در حال شنا کردن بودند که يک مسئول از ميدان بالا آمد و گفت: ببخشيد که وسط حمام پول گرفتن مزاحم شما عزيزان مي‌شوم! خواستم خيلي ريز اعلام کنم که تنها راه نجات دو باشگاه بزرگ شهر، فروش آنهاست!. مردم که بسيار‌ پولدار بودند‌ از جناب‌ مسئول شرايط واگذاري را پرسيدند که ايشان جواب داد: ببينيد اين باشگاه‌ها هرکدوم چند صد ميليارد تومن بدهي دارند! حدود پونصد شاکي خصوصي و غيرخصوصي دارند، توي فيفا يه کمد مخصوص دارند به اين صورت که يه کمد واسه تمام باشگاه‌هاي دنياست، يه کمد واسه پرونده‌هاي مالي اين دو باشگاه! يه‌زمين تمرين اختصاصي ندارند! شش ماه هم است که اجاره دفترشون رو ندادند! هزينه آب و برق و گاز هم که جدا! .

مردم که از شنيدن اين پيشنهاد شوکه شده بودند، در يک حرکت اعتراضي اما‌ هماهنگ دست در جيب کردند و هر کدام يک دسته چک روي صندوق عقب ماشين‌هاي‌شان انداختند و يکصدا به مسئول گفتند: چند؟! شما فقط قيمت‌رو بگو!.

اما مشکل اينجا بود که تمام مردم چون خيلي پولدار بودند مشتري دست به نقد خريد اين دو باشگاه موفق که مي‌توانند الگويي براي ديگر باشگاه‌هاي فدتبال جهان باشند، شدند!

مسئول که ديد هوا پس است دنبال راهکار مي‌گشت که ناگهان يک اصلاح‌طلب از همين فضاي سکوت چند ثانيه‌اي حاکم استفاده کرد و گفت: لطفا به مردم باشگاه فوتبال غلط ندهيد!، که مسئول گفت: آهان! هرکس باشگاه‌رو مي‌خره ايشون‌رو هم بايد به عنوان مشاور خودش انتخاب کنه!، که باعث شد نهايتا خود اصلاح‌طلب باشگاه را بخرد.

مسئول که از فروش باشگاه خيالش راحت شد. مهربانانه خطاب به مردم گفت: ان‌شاءا... يادگار خوبي در مبارزه با فساد بگذاريم!. مردم که از فروتني مسئول به ژاژخايي افتاده بودند، به مسئول گفتند: از اين بيشتر؟ از اين بيشتر‌ مي‌خوايد بذاريد؟. مسئول سرش را خم کرد و حرف‌هاي مردم را با سرش تاييد کرد.

در اين ميان بزرگ که با تاخير خودش را به داستان رسانده بود از راه آمد و گفت: شرم‌تان باد اي نمک‌نشناس‌ها، مسئولين کم براي شما گذاشته‌اند که باز هم مي‌خواهيد براي مبارزه با فساد يادگاري بگذارند؟. مردم، بزرگ را توجيه کردند که آنها از همين ميزان مبارزه با فساد راضي هستند و اگر مسئولين واقعا بخواهند بيشتر از اين با فساد مبارزه کنند، فساد در شهر منفي مي‌شود.

اما چون اين داستان با داستان‌هاي ديگر ما متفاوت است، بايد يک اتفاقي در آن حتما‌ رخ بدهد. بنابراين يک فيلمساز در حالي‌ که چوبي در دست و دوربيني در دست ديگرش داشت وارد ميدان شد و خطاب به مسئول گفت: چرا به فکر فيلمسازهاي دغدغه‌مندي مثل من نيستيد؟. مردم وقت نکردند بپرسند: حال فيلمساز که هيچي، تو از کِي دغدغه‌مند شدي؟، که فيلمساز امروز و رزمي‌کار ديروز گفت: اگه فساد نداشته باشيم، من چطوري فيلم‌ بسازم؟! تازه فيلمبرداري افسادي‌هاي يک رو شروع کردم و قراره مثل ترميناتور تا چهارش رو بسازم! به هنر من اصلا توجه نمي‌کنيد بلابرده‌ها!.

مردم که صحبت‌هاي اين فيلمساز حرفه‌اي و کاردرست را شنيدند قدري به فکر فرو رفتند و از مسئول خواستند: لطفا فساد را اين‌جوري مهار نکنيد و يادگار خوبي از خودتون به‌جا نذاريد! فکر اين فيلمساز خوش‌فکر و خوش چوب هم باشيد!.

در نتيجه مسئول همين‌طور که سوار کالسکه‌اش شده بود و براي مردم دست تکان مي‌داد و به سمت افق حرکت مي‌کرد قول داد لااقل يک ته‌استکان فساد براي استفاده شخصي باقي بگذارد.

باري دوستان! پند داستان امروز اين بود که از بين بردن تمام و کمال هيچ چيز، حتي چيزهاي سياه و بد و زشت هم خوب نيست و به همين دليل است که نبايد بدون فکر و هيجاني در زندگي‌ تصميم بگيريم!

قصه ما به سر رسيد، کلاغ در حالي‌که بي‌مورد از جانب مردم مورد تشويق قرار مي‌گرفت به خانه‌اش رسيد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی