آن روز تمام دِه پر شده بود از اجساد کلاغهاي مُرده. وقتي مادرم با يک کلاغ به اتاق برگشت، من توي گهواره مُرده بودم. مادرم ميگفت تو داشتي تاب ميخوردي با بادي که هزار کيلومتر آنطرفتر به دِه ميآمد. مادرم بادها را خوب ميشناخت. وقتي باد ميافتاد توي موهاش، ميدانست اين باد از کجا و از چند کيلومتر دورتر به دِه ميآيد. آن روز مادرم موهايش را حنا گذاشته بود. وقتي مادرم تابخوردن گهواره را ميبيند و فکر ميکند من خوابيدم، با موهاي حنايياش که هنوز باد در آن آوازِ «عروسک قصه من، گهواره خوابت کجاست؟» را ميخواند، برميگردد به حياط تا اجساد کلاغهاي مُرده را جمع کند.
مادر ميگفت از چهارگوشه حياط بوي ماندهشان را ميشد بشنوي. ميگفت آن روز به اندازه تمام عمرم بوي کلاغ در ريههام رفت؛ جوري که بعد از آن، هر بوي ديگري را با تهمانده بوي کلاغ ميشنيدم. وقتي ميگفتم حتي بوي من، ميخنديد و ميگفت حتي بوي تو. آن روز، بوي من از گهواره به حياط نرفت. ماند همانجا و با باد توي اتاق ميچرخيد.
مادرم تا غروب، توي حياط، کلاغهاي مرده را ميريخت توي دامنش و ميشمردشان. مثل توتفرنگيهاي بهار که ماشينهاي دورهگرد به دِه ميآوردند، لبهايش را سُرخ ميکرد، دامنش پر شده بود از کلاغهايي که نوک سرخشان بيرون زده بود. اولين تصويري که از مادرم به ياد دارم وقتي است که روي لبهايش توتفرنگيها سبز ميشد و بعد با لبخندش آن را گاز ميزد و وقتي دهانش پر بود، ميخنديد و لبهايش را ميمکيد. لبهايش آن روز سرخترين رنگ دنيا را داشت. مادرم سيوشش سال بعد گفت که آن روز، دلش توتفرنگي خواسته بود وقتي نوک سرخ کلاغها را توي دامنش ديده بود.
همه دِه، آن روز تا غروب کلاغها را جمع کردند و هر کسي کلاغها را در باغچه خانهاش خاک ميکرد. مادرم ميگفت آن روز هزاروسيصدونودودو کلاغ جمع کرده بود. پدرم به جنگ رفته بود و در نامهاش به ما گفته بود که آن روز غروب برميگردد. غروب که پدرم با لباس نظامي به خانه برگشت، توي دستش دو کلاغ مُرده بود. خودش ميگفت اين هم سهم من از آخرزمان. مادرم درست يادش نبود پدرم بعدش خنديده بود يا نه. ميگفت بوي مردهي کلاغها را از لباسهايش پاک کردم تا بوي پدرانگياش را به او بدهم، او صاحب يک پسر شده بود، اما زيرش بوي مرده آدمها بود که بيرون ميزد. آنها کلاغها را در کنار درخت نخل توي حياط خاک کردند. پدرم ميگفت اين نخل را وقتي مادرت را به اين خانه آوردم کاشتيم. نخل کوچک من، هفت قدم دورتر، سبز، اما کوچک بود.
حالا آنها بايد برميگشتند اتاق. اما پدرم گفت نه! مادرم ميدانست کلاغهاي مرده او را دوباره برگردانده بود به جنگ. مادرم کنارش نشست. همانجا کنار حوض، روي تخت چوبي، بدون هيچکلمه حرفي، خوابشان برد. خودشان هم نفهميدند کي. مادرم خواب ميبيند هزار کيلومتر آنطرفتر، زن بارداري ميخواهد بچهاش را به دنيا بياورد. آن روز 23 تير 1363 بود. غروب بود. خورشيد با آخرين رمقش که از بين بالهاي کلاغهاي (مادرم ميگفت آهني) آنسوي خليج تا حياط ميرسيد داشت تلاش ميکرد کمي بيشتر در حياط خانه ما بماند. مادرم در خوابش بيدار ميشود. اسم خيابان را ميخواند: ديباجي... ديباجي جنوبي. و همينطور که نام خيابان را زمزمه ميکرد توي خواب ميدويد. بايد بچهاش را به دنيا بياورم. هزار کيلومتر دويده بود توي خواب. از هواپيماها هم تندتر. وقتي رسيده بود به ديباجي جنوبي، خانه شماره نُه، نفسنفس ميزد. پدرم ميگفت صداي نفسهايش را ميشنيدم. مادر زنگ در را ميزند. در بعد از دو دقيقه باز ميشود. مادرم از هفتيها و هشتيهاي حياط که هيچکلاغ مردهاي در خود نداشت، عبور ميکند. زن را که در چارچوب در ميبيند، ميگويد، اينجا بچهاي ميخواهد دنيا را ببيند؟ زن ميگويد ميخواهد ببيند. به مادرم تعارف ميکند بنشيند که صداي آژير خطر مثل کلاغهاي مُرده ميريزد توي صدايش و بعد از صدايش به هفتيها و هشتيهاي حياط ميرود و بعد صداي ترسِ آدمها را ميشنيدي که توي کوچه و خيابان ميدويدند. بايد برويم پناهگاه. دستي ميکشد روي ديواره پناهگاه بچهاش که داشت ميلرزيد. مادرم به او کمک ميکند که پناهگاه بروند. در پناهگاه آدمها با ترسهايش به ديوارها نگاه ميکردند. ديوارها! آه ديوارها! بعد صداي ناله زن از ميان نگاهها و ترسها عبور کرد، از ديوارها گذشت و بعد از هفتادوهشت يا هشتادبار پلکزدن که مادرم درست عددش يادش نبود، ميتوانستي صداي گريه نوزاد را در کوچه و خيابان بشنوي. بچهام! و بعد مادرم بچه را به دنيا ميآورد. بچه دختر بود. مادرم ميگفت زيباترين دختري که در عمرش ديده. بعد ميگويد نامش را چه ميگذاريد؟ زن ميگويد سميه. و بعد نوزاد در ساعت ده و هفده دقيقه شب گريه کرده بود. دنيا حالا روبهروي او ايستاده بود با هفتيها و هشتيهاي حياط خانه ما کههزار کيلومتر آنطرفتر، پر بود از جسدهاي کلاغها و اينجا بالاي پناهگاه، که ماه از پشت بالهاي هواپيماهاي جنگي بيرون آمده بود تا چهره نوزاد را روي نيمه روشنش نقش بزند.
مادرم دوباره هزار کيلومتر را نفسنفسزنان برميگردد تا خواب اول. چشمهايش را باز ميکند. هنوز داشت نفس ميکشيد. دنيا، روبهرويش با هفتيها و هشتيها، از قطرههاي باران بيستوسه تير خيس شده بود. هيچيک از مردم دِه يادش نميآمد در چنين ماه و روزي باران باريده باشد. مادرم گريه کرده بود و قطرههاي اشکش که بوي باران گرفته بود، پدرم را بيدار کرد. خورشيد به احترام مادرم، هنوز غروب نکرده بود.
*
مادرم بچههاي زيادي از زنان دِه را به دنيا آورده بود. هروقت از زايمان برميگشت، برايم تعريف ميکرد: سارا، مهناز، مرجان، مژگان، محمد، علي، طوبا، سيروس، شايسته، فاطمه و کلي نامهاي ديگر که او به دنيا آورده بود تا دنياي او را ببينند. خودش ميگفت دنياي زيباي من. ميگفت امروز هم بچهاي به دنيا آمد تا دنياي من را ببيند و بعد پرده بنفش را کنار ميکشيد تا دنياي زيبايش را نشانم بدهد. خوشههاي خورشيد که مينشست در جنگل موهاي استوايياش، بوي شکوفههاي توتفرنگي را ميشنيد. بعد با لبهايش که از توتفرنگي سرخ بود، ميگفت ببين! دنيا را ميديدم که تاتيکنان با ردپاي من در هفتيها و هشتيهاي حياط راه ميرفت...
مادرم براي هر کدام از بچههايي که به دنيا آورده بود و من نديده بودمشان، قصهاي داشت. شبها من را با آن قصهها به رويا ميبرد و من در خواب با آنها ليلي بازي ميکردم.
*
پدرم گريه مادرم را که ديد، نميدانست چه شده. دستش را به دور مادرم حلقه کرد. بعد ناگهان مادرم فرياد زد پسرم! و دويد سمت اتاق. من هنوز توي گهواره تاب ميخوردم. مادرم گفت خدايا شکر! مرا از گهواره بلند کرد. صداي نفسهاي من که صورت قشنگش را خيس نکرد، دهانش را روي دهان من گذاشت. به من نفس ميداد. خدايا به من رحم کن! و نفس ميکشيد. بعد از دوهزار کيلومتر، هنوز نفس داشت. اندازه تمام آدمها به اين دنيا نفس داده بود. خودش ميگفت هر بچه که به دنيا ميآيد، يک زيبايي به دنياي من اضافه ميکند.
هفتيها و هشتيهاي حياط، هر کدامش اسمي داشت؛ اسم يکي از بچههايي که به دنيا آورده بود. وقتي دوتايي مينشستيم توي حياط، زير درخت نخل، من به هفتيها و هشتيها اشاره ميکردم. انگار آسماني پر از ستاره که روي سقف دراز کشيده باشي و ستارهات را نشان کني. بعد دست مرا ميگرفت و روي هفتيها و هشتيها ميچرخاند. هر هفتي و هشتي، جاي پاي مرا در خودش داشت. من هرکجا ميايستادم، آن روز اسم من ميشد. کلي اسم داشتم که مادرم با آن صدايم ميکرد.
*
حالا بين آن همه اسم، مادرم هيچاسمي به خاطر نميآورد. کلمات به سق دهانش چسبيده بودند. مثل دانهاي که پيش از اينکه از خاک برويد، بماند زير خاک. تا ابد آنجا. مرگ هميشه زير خاک منتظر بود تا هر چيزي را با خود برگرداند به همان چيزي که از آن انسان آفريده شده بود. از خاک. بر خاک. در خاک.
مادرم مرا که ديگر نامم را به ياد نميآورد، بغل کرده بود. ايستاده بود توي حياط. زير درخت نخل. و به من نفس ميداد. نفس. نفس. نفس. خودش ميگفت هزاروسيصدونودودو نفس. پدرم با آخرين عدد، بيل را برداشت. دوباره جنگ برگشته بود به حياط. او خوب بلد بود خاک را بکند تا از دلش گوري دهان باز کند براي يک سرباز. با هر بيل که به زمين ميزد، جسدهاي کلاغها بالا ميآمد و توي صداي مادرم مينشست: اينهمه بچه به دنيا آوردم که دنيا را ببيند؛ حالا دارم بچه خودم را خاک ميکنم؟ خداي من اين عادلانه نيست! ناگهان کلاغي از پنجره اتاق من بيرون زد و بالاي درخت نخل نشست. پدرم از گورکندن دست کشيد. دنيا براي دو دقيقه سکوت کرد. هيچصدايي نبود تا وقتي که من گريه کردم. آخرين کلاغ از بالاي نخل افتاد توي گور و پدرم رويش خاک ريخت. گفته بود آخرين سرباز. خورشيد حالا ميتوانست با خيال راحت در خليج آبتني کند تا من سيوشش سال بعد درست همينجا بايستم در اولين روز ارديبهشت.
باران نمنم ميبارد. من هنوز ميبينم. از صبح که آفتاب زده، دارم خاکها را ميکنم. استخوانهاي پوسيده کلاغها از سيوشش سال پيش ميزند بيرون. با بويشان. صدايشان و خاطرههايشان.
آنچه آن روز ديده بودم، اولين خاطره من شد. کلاغ مُردهاي را که مادرم با خود به اتاقم آورده بود، زنده شد و آمد توي گهواره. روي دستهاي من. من کلاغ را ديدم. دنيا را ديدم. و بعد توي صداي قارقار کلاغ، مُردم. تا غروب.
و حالا درست جايي ايستادهام که خاطرههايم شکل گرفته بود. من دنيا را با کلاغ به ياد ميآورم. دنيا تا پيش از اين نور بود. نوري که نميگذاشت دنيا را ببينم. من سه ماه و بيستوسه روز، نميديدم. نور نميگذاشت ببينم. دنيا فقط نور بود. روشنايي. روز. وقتي ميخوابيدم، در خواب هم روز بود.
اول فروردين 1363 که مادرم مرا با دستهاي خودش به دنيا آورد، گريه کردم. من گريه ميکردم. انگار که ميخواستم بگويم من هم لباس عيد ميخواهم. پدرم زيباترين لباسش را سه ماه و بيستوسه روز بعد که از جنگ برميگشت ميپوشد. مادرم ميگفت يواشکي درِ گوشت گفتم تا آن روز صبر کن!
گور که اندازه هر دوتايشان ميشود، گريهام ميگيرد. آنقدر اشک ميريزم که وقتي هر دوتا را ميخوابانم در گور، اشکها و آب باران، صورتشان را ميشويد. هنوز هم وقتي نگاهشان ميکردي مثل دو عاشق بودند. خورشيد از بين ابرها بيرون ميآيد و خودش را نزديک ميکند و از لاي برگهاي سبز نخل، زيبايشان ميکند. مثل عکس توي قاب اتاقخوابشان. ازشان ميخواهم تا خوب مرا ببينند. آخرين تصوير مرا. آخرين خاطرهي دنيا را. ميبينند. لبخند ميزنند و بعد خاکهاي انباشته با پرتوهاي طلايي خورشيد و استخوان کلاغهايي را که روزي خودشان به خاک کرده بودند، رويشان ميريزم. چشمهايشان را ميبندند و ميخوابند.
ديگر بچهاي نبود که به دنيايش بياورند.
از گور هفت قدم، و بعد يک قدم، فاصله ميگيرم و مينشينم روي تختي که سيوشش سال پيش، مادرم خواب ديده بود هزار کيلومتر دورتر از اينجا، دختري به دنيا ميآيد، و آخرين غروب دنيا را تماشا ميکنم. پرتوهاي خورشيد با بالزدنِ کلاغها، ميشکست. سياه و زرد. ميشکست. سياه و زرد.
حالا دوباره آنچه ميديدم آخرين خاطره من ميشد. تمام اين دِه با خاطرهها و بچههايي که مادرم به دنيا آورده بود که دنياي زيبايش را ببينند، تمام شده بود. ديشب وقتي آنها برايم خاطرههاي سيوشش سال پيش را تعريف ميکردند، دنيا هنوز بين هفتيها و هشتيها ميچرخيد. زيبا. عاشق. آنها با اين رويا خوابيدند. من به حياط آمدم و اينجا نشستم و خيره شدم به هفتيها و هشتيها و ميشمردمشان. نامشان را صدا ميزدم. وقتي هفتيها و هشتيها تمام شدند، خواستم برگردم به اتاقم، که زمين زير پايم لرزيد. پايم را که بلند کردم، زمين ترک برداشته بود. سرم را برگرداندم سمت خانه. تمام خانه هجوم آورد توي چشمهايم. خانه با پنجرهها و ديوارهايش از چشم چپ به راست ميرفت و از راست به چپ. بيستوپنج ثانيه بعد ديگر خانهاي نبود. پنجرهيي نبود. ديواري نبود. ويرانهاي بود و صداي جبرجيرکها از دل تاريکي ميگفت آنچه ميبيني آخرين خاطره توست. و بعد صداي باد توي موهام: «عروسک قصه من، پس شب آفتابي کجاست؟»
دِه در تاريکي فرو رفته بود. دويدم سمت خانه. پايم خورد به گلداني که شمعدانيهايش از آن افتاده بود بيرون. افتادم. بلند شدم. بوي شمعداني ميدادم. باز افتادم. چشمهايم را گم کرده بودم. خدايا، ماهت را کجا پنهان کردهاي؟! چشمهايم را از آسمان برنداشتم تا ماه به چشمهايم روشنايي داد. دو دقيقه بعد. درست روي خانه ما. کامل. با بوي شمعدانيها دويدم. مادر و پدرم را تا صبح از زير خرابهها بيرون کشيدم. خاکها را از روي تنشان کنار زدم. صورتشان را پاک کردم. دوباره زيبا شده بودند. زيباتر از عکسِ توي قاب که مال عروسيشان بود. حالا بايد به آنها نفس ميدادم. نفس. نفس. نفس. و شمردم. سيوششهزار نفس. نام همه بچههايي که به دنيا آورده بود، صدا زدم که بيايند و به مادرم، مادرشان، نفس بدهند. به پدرم. به پدر عزيزم.
تنها رژه کلاغها بود روي هفتيها و هشتيهاي حياط، و کمي بعدتر... کمي دورتر... صداي آخرين قطار که به ايستگاهِ دِه نزديک ميشد...
*
خانه شماره ده ديگر خاطرهاي نداشت. کلاغها دوباره برگشته بودند تا بميرند. بايد هزار کيلومتر ميرفتم دورتر از هفتيها و هشتيهاي حياط خانه شماره ده. تهران، ديباجي جنوبي، خانه شماره نُه.
حالا از توي خوابِ مادرم، با خاطرههايم، آسفالت خيابان را زير پايم حس ميکنم. داغ و سياه. مثل گرماي جنوب. نفس ميکشم. من هنوز ميبينم...