بستن

نجف دریابندری؛ از همینگوی تا دوکتروف

نجف دریابندری؛ از همینگوی تا دوکتروف
قباد آذرآیین داستان‌نویس

 

 

 

 

«برادرکوچکه مادر، عاشق ايولين نسبيت بود. او جاروجنجال دوروبر ايولين را از نزديک دنبال کرده بود و حالا پيش خودش حساب مي‌کرد که مرگ عاشق ايولين، و زنداني‌شدن شوهرش، هري کيتو، دليل بر اين مي‌شود که ايولين به عشق جوان مهربان و بي‌پولي از طبقه متوسط محتاج باشد.» (رگتايم، اي، ال، دکتروف، ترجمه نجف دريابندري) نمي‌دانم مي‌توان مرثيه «از شمار دو چشم يک تن کم و ز شمار خرد هزاران بيش» را که در سوگ شهيد بلخي سروده شده در اينجا آورد و آن را براي شخصيتي چون نجف دريابندري تعميم داد يا نه؟ يا اين بيت سنايي: «سال‌ها بايد که تا يک سنگ اصلي زآفتاب/ لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن» بي‌شک، ادبيات داستاني ما بدون مترجمي چنين بزرگ، مشکل حالاحالا قدراست کند. دريابندري در حافظه همه آنها که کتابخوان جدي هستند ماندگار است. نام دريابندري بر هر کتاب داستاني مهر اعتماد و اطميناني است که مي‌توان کتاب را با شوق و شيفتگي بخواني و حتي فراموش کني که آنچه خوانده‌اي نه عرق‌ريزان روح نويسنده‌اي بيگانه با دنياي تو، که همين بغل گوش تو قلمي شده است. دريابندري ويژگي يک مترجم آگاه به متن و دنياي نويسنده را دارا بود. اين ويژگي که يک مترجم آگاه بايد خودش يک پا نويسنده باشد. رسيدن به اين درجه از توانايي، در گرو اين است که مترجم دنياي بيگانه نويسنده‌اي را در آن سوي جهان چنان خودي کند که توئه خواننده دنياي اطراف خودت را در کتابي که از آن فرهنگ و بوم و زيست تو نيست ببيني. «پدر متوجه شد که رفتن به سراغ پليس، دلش را خنک مي‌کند. احساس کاملا برحقي بود. (رگتايم) «دلش را خنک مي‌کند»؛ چه جمله آشنايي! تو در روز چند بار ممکن است اين جمله يا ترکيب «خنک‌شدن دل» را در زبان کوچه و بازار بشنوي؟ يا: «من فکر مي‌کنم بهتره صحبت جنگو ختم کنيم. اگه يه طرف دست از جنگ بکشه که جنگ تموم نمي‌شه. اگه ما دست از جنگ بکشيم تازه بدتر هم مي‌شه.» (وداع با اسلحه، ارنست همينگوي، ترجمه نجف دريابندري) رسيدن به چنين زباني آسان نيست. دل شير مي‌خواهد بروي سراغ دکتروف، همينگوي و فاکنر... و سرافراز بيرون بيايي. آس برنده نجف دريابندري در ترجمه آثار بزرگاني که نام بردم، نزديک‌شدن، نه يکي‌شدن با زبان و سبک و سياق آن نويسندگان است. واژه‌گزيني مناسب و معادل با واژگان متن اصلي کار طاقت‌فرسايي است که در توان هر کسي نيست. پشتوانه دريابندري ادبيات مردمي و کوچه و بازار است. هنر ديگر او معادل‌يابي براي نام و عنوان اصلي کناب‌هايي است که ترجمه کرده است: «درازکشيدم و داشتم مي‌مردم» کتاب ويليام فاکنر تبديل مي‌شود به اصطلاح «گور به گور» فارسي. چه ترکيب آشنايي در زبان روزمره ما! در عين حال، چقدر نزديک به متن و درونمايه اثر. «پيرمرد و دريا» با ترجمه درخشان دريابندري، هنوز پيش روي ماست: «روز هشتاد‌وپنجم فرارسيد، و سانتياگو به دل دريا زد. آن‌قدر رفت تا به عميق‌ترين آب‌هاي خليج رسيد و طعمه به آب انداخت و انتظار صيد را کشيد.» يا «پيرمرد با خود گفت که در تمام عمرم آفتاب اول صبح چشمم را زده است، ولي چشم‌هاي من پرسو است. غروب مي‌توانم راست توي خورشيد نگاه کنم و چشمم سياهي نرود. غروب زور خورشيد بيشتر است. اما صبح چشم آدم را مي‌زند.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی